شمر
شب ها با صفیه همراه با دسته های سینه زنی میرفتند تا حسینه.همه مردهای شهر انگار جمع شده بودند در دسته های عزا داری.گهواره سبزی هم سوار بر اسب,میان جمعیت میرفت.نوزادی که شمر به او هم رحم نکرده بود.فیروزه اشک میریخت .گاهی کابوس میدید.
خانه پدر فیروزه اول یک کوچه نسبتا پهن بود که تا چند محله انطرف تر کشیده میشد.
با بیست متری فاصله از هشتی بیرونی خانه,کوچه را سقف زده بودند.طاقی ضربی از اجر که شاید پانزده متری از دو طرف کوچه را بهم وصل میکرد و ان قسمت از کوچه را تاریک کرده بود.این قسمت را ساباط میگفتند.
هر سال که میگذشت ,شمر در ذهن فیروزه عجیب و غریب تر میشد.گاهی در کنار در ورودی خانه,روی سکوهای سنگی هشتی مینشست و خیال میکرد که روزی ان نوزاد را از دست شمر نجات میدهد.لابد شمر دهان خیلی گشادی داشت که بچه ها را ببلعد.لابد دندانهای وحشتناکی هم داشت.شاید هم شکل دیو بود.نمیشد که شمر شکل ادمیزاد باشد.مثلا شکل پدر یا برادر یا عموهایش.
انروز هم فیروزه کنج یکی از سکوهای هشتی مشغول بازی با عروسکی پارچه ای بود که صدای عجیبی از داخل ساباط بلند شد.فیروزه به ساباط خیره شده.موجود عجیبی با دهانی بیش از حد گشاد چهار دست و پا پیش میامد.سرش کم مانده بود به سقف ساباط برسد.بدنش پشم داشت.دندان قروچه میکرد و دندانهای زشت و زردش را بیرون میانداخت.
چشم های فیروزه داشت سیاهی میرفت.یقین خود شمر بود ک امده بود او را بخورد.از ته دل جیغ کشیده و بریده بریده گفت اقا جان . اقا جان .شمر زنده
فیروزه نفهمید چند بار جیع کشید و کلمه شمر را تکرار کرد که پدر بزرگش سر رسید و او را در اغوش کشید.فیروزه قبل از اینکه از حال برود به طرف ساباط اشاره کرد و گفت شمر.نذار منو بخوره.بکشش و از حال رفت.
پدر بزرگ به دهنه ساباط خیره شد.شتر دو کوهانه ای سلانه سلانه پیش میامد و لبهایش پس رفته بود.