چندی قبل در یک گروه همخوانی کتاب( بدرود دون پایگی, ترجمه آزاده راد نژاد) صحبتی شد در باره اینکه فرزندانی که مادرشان شاغل بوده ,چه حسی داشته اند؟

خانمی اظهار کرده بود که احساس طرد شدگی داشته,به همین علت هم خودش خانه داری را انتخاب کرده تا فرزندش چنین حسی نداشته باشد.

خانم دیگری گفته بود چنین حسی نداشته و خودش هم شاغل است و سعی کرده فرزندش هم این مساله را درک کند.

به دوران کودکی خودم فکر کردم.مادرم خانه دارد بود.باغ و زمین کشاورزی موروثی هم داشت که پدرم اداره میکرد و در بخشی از کارها هم خودش مشارکت میکرد و بخشی از هزینه های زندگی از این طریق تامین میشد.

مادر همیشه حضور داشت.غذا همیشه آماده و خانه مرتب بود.خیاطی و بافتنی هم انجام میداد و ما برای این موارد هزینه نمیکردیم.علیرغم همه اینها همیشه حسرت میخورد که چرا حقوق بگیر نیست.

از طرف دیگر من شخصا احساس نمیکردم که مورد حمایتش هستم.فکر میکردم فقط شاگرد اول شدن من برایش مهم است.تاکید زیادی بر ادامه تحصیل و شاغل شدن ما داشت.من هم بلافاصله بعد از دیپلم مشغول به کاار شدم و ادامه تحصیل هم دادم.بعد از به دنیا آمدن فرزندانم هم از شغلم دست نکشیدم.البته شاید بخشی از شاغل بودنم هم بخاطر نیاز خانواده به درامدم بود.

این فکر ذهنم را مشغول کرده بود که فرزندان خودم در این مورد چه احساسی داشتند.

از پسر بزرگم که سوال کردم , گفت که به نوعی برایش الگو بوده ام.گفت که در دهه شصت در یک محیط نسبتا بسته مگر چند زن شغل اجرایی,تدریس, فعالیت اجتماعی,تحقیق و کار خانه داری را با هم انجام میداده اند.

پسر کوچکترم گفت در دوران کودکی به این مسایل فکر نمیکرده.عادت هم نداشته با دوستانش در این موارد صحبت کند تا برایش مقایسه شود.

بهر حال فکر کردم زنان شاغل نسل ما, هم شریک تامین مخارج خانواده بودند, هم اکثرا از مشارکت همسرانشان در امور خانه محروم بودند, هم احساس گناه داشتند از اینکه نمیتوانند به حد کفایت به همسر و فرزندانشان رسیدگی کنند .

شما چه حسی را در این موارد تجربه کرده اید؟