عصر ارتباطات

دیشب حسابی د لتنگ  بودم .با عزیزی آن سر دنیا تماس گرفتم.توانستم قیافه خودش ونوزادش را ببینم و مدتی با او درددل کنم.جوابهایش ،محبت اش ،دلداریش،موجب دلگرمیم شد.بعد با همکلاسیها کنفرانس ویدیویی تشکیل دادیم ودر باره پایان نامه هایمان تبادل نظر کردیم. بعد به پدر زنگ زدم. از خواهرم خواستم لب تابش را ببرد نزدیک پدر تا بتوانم قیافه اش را از طریق دوربین لبتاب ببینم. به پدر گفتم:کاش میشد دلتنگهایم را به وسیله  ای به خدا میگفتم وجواب میگرفتم.پدر مثل همیشه گفت دعا کن دختر جان.گفتم:اما چطور جواب بشنوم. چطور بفهمم که خدا صدایم را شنده. وپدر باز گفت :دعا کن دختر جان.بفکرم رسید شاید همانطور که برای تایپ هر پاراگرافی چند بار باید غلط گیری کنم،چون یا دستم لرزیده،یا کلمات را اشتباه دیدهام،شاید نمیتوانم درست دعا کنم. شاید کلمات را نامفهوم ادا میکنم. شایدگیرنده ام خراب است.

ادامه نوشته

یادآوری

چند روزی به وبلاگم سر نزده بودم.دیروز دیدم عزیزی به اسم دریا کامنت گذاشته. میخواستم ازش خوا هش کنم آدرس وبلاگش را از همین طریق برام بفرسته. با عرض معذرت من بطور اتفاقی به وبلاگ این دوست عزیز برخوردم وحتی نمیدونم چطوری دوباره  ادرس وبلاگش را پیدا کنم.اخه حرفاش از جنس حرفهای دل من بود.انگار دوباره برگشتم به همان محیط کار بی رحم وپردردسر وپر از تبعیضی که داشتم.