روزمره های زندگی من

سالهاست که پاییزها برای من ،روزهایی پر مشغله تر وپر خرج تر است.بعضی از مایحتاج منزل را چند سال است که عمده میخرم.ااگر آبلیمو،رب انار،یا آبغوره لازم داشته باشیم،اواخر تابستان و اوایل پاییز ،زمان سفارش دادن این خوراکی هاست.چند سال است برنج را عمده میخرم.زمان برداشت برنج در منطقه ما هم اواخر تابستان است.معمولا بعضی از مواد غذایی یا حتی غیر غذایی را با خواهر ها مشارکتی می‌خریم و معمولا هم سالهای اخیر این منم که پیگیر هستم.

گردو و بادام و کشمش این منطقه هم اوایل یا نیمه های مهر برداشت میشود.از طریق پیج های اینستاگرامی با چند باغدار و فروشنده مختلف آشنا شده ام،چندین بار باید خبر بگیرم،گاهی پیش پرداخت واریز کنم وحواسم باشد قبل از اینکه موجودی باغداری که محصولش قابل قبول است به عمده فروش ها فروخته شود،مقدار مورد نیاز را بخرم.در موردن خرما ،دردسرها بیشتر است.از طریق انلاین شاب یا مراکز عمده فروشی،تلفنی ظرف بسته بندی میخرم،یکنفر را در ولایت پیدا میکنم که خرید چند نوع خرما را که از قبل از چندین محل قیمت پرسیده ام،خریداری کرده و کار جدا سازی خرماهای معیوب ،شستن وخشک کردن و بسته بندی آنها را انجام دهد و با ماشین های حمل مسافر آنها را ارسال کند.

خانمی در ولایت میشناسم که بعضی مواد غذایی را برای خانواده ها آماده میکند.بادمجان تنوری یا تفت داده شده،کرفس آماده مصرف،لوبیا سبز،کلم،بامیه،کنگر،سبزی خورشت،کوکو ووش وحتی گاهی کوفته قلقلی آماده مصرف را به او سفارش میدهم.معمولا مواد غذایی اولیه را با کیفیت خوب خریداری میکند،شستن،خرد کردن ،بخار پز کردن یا تفت دادن را انجام میدهد و هر اندازه که سفارش بدهم ،بسته بندی میکند وبا ماشین های ترمینال میفرستد.البته که هزینه تقریبا دو برابر میشود، ولی از آنجا که خودم توان انجام بعضی کارها را ندارم، راه حل مناسبی هست.روغن کنجد ،ادویه جات مورد نیاز پخت غذا،بعضی دیگر از مشتقات کنجد را هم از ولایت سفارش میدهم.بعضی مواد غذایی دیگر را هم از شهرهای دیگر سفارش میدهم.

تقریبا از زمان شروع بیماری کرونا و فعالیت انلاین شاپ ها،خرید لباس وبعضی از اقلام ضروری دیگر هم از طریق انلاین شاپ انجام میدهم.

هفته ای دو بار کارگری به خانه ممیاید ودر سال یکی در شروع پاییز ،یکی شروع تابستان باید چند روزی هم از کارگر دیگری برای جابجا کردن لباس های زمستانه و تابستانه کمک بگیرم.

خریدهای روزمره را پسرم انجام میدهد .شاید عروسم هم گاهی با او همراهی کند.بهرحال هزینه این خریدها،پرداخت شارژ،قبض ها و اینترنت را به حساب پسرم واریز میکنم.

به طور متوسط ،سالی هشت یا نه دفعه به پزشک مراجعه میکنم که در سالهای اخیر پسرم مرا همراهی میکند.از شروع کرونا به اینطرف شاید دو یا سه بار دوستانم به دیدنم آمده اند.در سال حدود دو هفته ،یک یا به ندرت دوبار،مادر عروسم با یکی دو تا از نوه هایش ،یا خواهر بزرگتر عروسم از شهری دیگر به خانه ما میایند.در این مدت معمولا سال تحویل مهمان خواهر بزرگترم بوده ایم و گاهی مثلا اگر فرد نزدیکی از خانواده ه شوهرش فوت کرده باشد،برای تسلیت سری به خانه آنها زده ایم.آمد ورفت های دیگر تعطیل شده.

تا سال گذشته ،مسئیولیت سر وکله زدن برای نقشه برداری ،تصحیح سند ،قرارداد با مستاجر ،فروش محصول،تعمیرات ،هماهنگی با ناظری که در ولایت استخدام شده بوده ،تنظیم هزینه ها ،دنبال مشتری برای فروش اموال پدری با من بوده خواهر و برادرها هر یک به بهانه ای خودشان را کنار کشیده بودند.در نهایت هم بعد از پیدا کردن مشتری ودو سه ماه چانه زنی،انجام مراحل اداری آنرا پسرم به عهده گرفته وبعد از فروش آنها با مشارکت یکی از خواهران از سهم خودم زمینی خریداری کرده ایم که واحد های جداگانه برای سکونت خودم و خانواده پسرم. داشته باشیم وپسرم انجام تمام مراحل اداری آن و سرکشی حضوری را به عهده گرفته وقرار است با فروش آپارتمانی قدیمی که داشته،بخشی از هزینه ها را هم تقبل کند.

عروسم کار نظافت هیچ‌یک از کارگرها را ( حد اقل در مورد آشپزخانه ،هال واطاقهای خودشان) قبول ندارد و معمولا خودش این کار را انجام میدهد.رسیدگی به گلدانها وباغچه را هم خودش به عهده میگیرد.معمولا چند گربه در حیاط دارد ودوتا هم داخل آپارتمان که هر کارگری به خانه ما آمده از گربه میترسد.کارهایدیگر خانه را نمیدانم به چه ترتیب تقسیم میکنند.چون معمولا برای خوردن ناهار یا شام بین نیم ساعت تا یکساعت در هال هستم که در سالهای اخیر آنها یا قبل از من غذایشان را خورده اند ،یا بعد از بازگشت من به اطاق ،غذا میخورند.

در مدت ساخت وساز،هماهنگی با بعضی شرکت ها وخرید عمده مصالح و پرداخت صورتحسابها هم عمدتا به عهده من بوده.البته معمولا من صحبت وچانه زنی کرده ام،پسرم قرارداد حضوری را امضا کرده .

اوقات دیگر را اگر چشمم یاری کند،به خواندن کتابهای دانلود شد،پیام های بعضی دوستان یا گشتی در اخبار اینترنت،وروزی یکی دوبار صحبت تلفنی با خواهر ها میگذرد

عروس وپسر من هر دو آدم های کم حرف و درونگرا هستند و معمولا صحبتی ما به مسائل خیلی ضروری محدود میشود.بر عکس خانواده پدری من،بخصوص دخترها که جزییات کارهای روزمره خودشان را هر روز به هم گزارش میدهند.

علم بهتر است یا ثروت

​​​​در سالهای اول دبیرستان،این موضوعی بود که هر سال حد اقل برای یکبار به عنوان موضوع انشا انتخاب میشد.تا وقتی که فکر میکنم کلاس سوم دبیرستان،دبیر ادبیاتی برای ما انتخاب کردند که اغلب شعری از اشعار شاعران معروف وکلاسیک ایران را به عنوان انشا انتخاب میکرد.

در مورد اول،اکثر دانش آموزان ،انشای خود را با چنین جملاتی شروع میکردند:

البته واضح و مبرهن است که علم بهتر از ثروت است،زیرا ثروت ممکن است از بین برود،اما علم از بین نمی‌رود.

این جملات مثل کلماتی که یک طوطی تکرار میکند،تنها برای رفع تکلیف نوشته میشد.کمتر کسی از. خودش میپرسید،آیا ثروت لزوما از بین میرود یا ممکن است از صدقه سر ثروت،به علم هم دسترسی پیدا کرد؟ مثلاً اینروزها عده زیادی را میشناسم که با در اختیار داشتن ثروت فراوان،در بهترین دانشگاههای دنیا سالانه دهها هزار دلار شهریه پرداخت کرده وبعد از فراغت از تحصیل،شغل وثروت مناسب هم به دست آورده اند.

ما حتی فکر نمی‌کردیم که فقط کسب علم کافی نیست.علمی که عملی به دنبال نداشته باشد یا نتواند برای جامعه مفید باشد،ارزشی هم ندارد.(منظورم بیشتر مدرک تحصیلی یا علمی که به آن عمل نشود)

در حال حاضر به وضوح میتوان دید که در مواردی،ثروت چقدر میتواند موجب آسایش باشد.

دو نمونه اش را از روز اول سال نو تا دیروز شاهد بوده ام

روز اول سال نو،در خانه یکی از بزرگان فامیل،دختر خانمی از آشنایان صاحبخانه،با اعتماد به نفس کامل می‌فرمودند: دو خانه وسه آپارتمان را پدر ومادرم به نام من سند زده اند.چه لزومی دارد که من برای کمک در خانه یا تحصیل یا مشغول شدن به حرفه ای،خودم را به زحمت بیاندازم.اجاره این واحد ها را میگیرم و برای دور همی با دوستانم و خوش بودن ،مصرف میکنم.برای امور خانه داری هم پدر ومادرم بروند پرستار بگیرند.

دومین مورد همین چند روز قبل اتفاق افتاد.در مطب پزشکی،خانم مسنی نزدیک به صندلی من در اطاق انتظار نشسته بود.پسر وعروسم من خسته و کلافه بودند و ایشان راننده اش در خدمتش بود.صحبت از شکستگی های استخوان در دوران کهنسالی شده و ایشان می‌گفت بعد از یک شکستگی پا،یکماه در یک بیمارستان خصوصی تهران بستری بوده ام.پسر ودخترم ساکن یکی از کشورهای اروپایی هستند ومن برای بهبودی و برای آنکه آمد و رفت نداشته باشم،در یک آسایشگاه خصوصی با ماهی صد ملیون تومان سه ماه ساکن شده ام وبعد از بهبودی نسبی هم با ماهی سی ملیون تومان ،خانمی را استخدام کرده ام که در انجام امور منزل مرا یاری دهد و تنها نباشم.

فکر کردم : اگر چنین ثروتی داشتم، زندگی تا چه حد برای خودم وفرزندانم زندگی راحت تر میشد.

بهم ریختگی

حدود دو ماه قبل،بخاطر سردردهای مکرر ودرهای عضلانی ،به پزشک متخصص مغز واعصاب مراجعه کردم و خواستم برای اطمینان،دستور ام.آر.آی- مغز،گردن،کمر وزان وهمینطورآزمایش میزان پوکی استخوان ونوار عصب وعضله بنویسد. دوروز بعد با یک مرکز تصویر برداری خصوصی تماس گرفته ام.با چانه زنی برای چهار روز بعد ،برای آزمایش تراکم استخوان،عکس ساق پا وقت داده وگفته ام .آر .آی هم ده روز بعد نیمه شب وقت داریم.

اطراف محل رادیولوژی جای پارک پیدا نمیشده.بعد از ساعتی چرخیدن در خیابانها،پسرم دو خیابان آنسوتر،جای پارکی پیدا کرده وتا مرکز رادیولوژی،ویلچیر را هل داده.بعد از یکساعتی در صف پذیرش و پرکردن فرم های مختلف،از مچ پا عکس گرفته اند که دکتر دیگری نسخه نوشته بوده.بعد که به سراغ آزمایش تراکم استخوان رفته ام،گفته اند کد رهگیری که دکتر مغز واعصاب به ما ارائیه داده در سیستم موجود نیست.هم برای ام.آر.آی،هم برای تراکم استخوان.یک ساعت طول کشیده تا بتوانیم منشی پزشک را تلفنی پیدا کنیم و بعد از نیم ساعت توضیح دادن،با اکراه پذیرفته که کد دیگری ثبت کنند.دوباره کد را تحویل قسمت پذیرش داده ایم واینبار میگوید:نسخه ام.آر .آی وارد سیستم شده ولی تراکم استخوان وارد نشده.به منشی یکی از بستگان که متخصص اطفال است زنگ میزنم وجریان را توضیح میدهم وخواهش میکنم،به دکتر بگوید یک آزمایش تراکم استخوان برایم بنویسد.دو ساعتی طول میکشد تا نسخه جدید برایم پیامک میشود،دو باره که به قسمت پذیرش مربوطه مراجعه میکنیم،میگویدبا نسخه متخصص اطفال فقط به صورت آزاد میتوانند این آزمایش را انجام بدهند.حدود هفتاد هشتاد نفر در رادیولوژی در آمد ورفت هستند وتعداد محدودی ماسک دارند.میگویم شاید بیمه مدارک را قبول کند واز فکر اینکه دو باره نمیتوانم این مسیر واین معطلی را طی کنم،آزمایش را انجام میدهم وپول آنرا آزاد پرداخت میکنم.

نوبت تکمیل پرونده نوبت دهی ام.آر .آی که میرسد،خانم پرستار میگوید: صد کیلو به بالا نمیتوانیم ام.آر .آی بگیریم.میگویم صد کیلو نیستم.باکفش ولباس زمستانه مرا روی ترازو میفرستد که عدد ۹۵ را نشان میدهدو بعد میگوید ۹۵ کیلو هم نمیگیریم وآدرس بیمارستانی تقریبا خارج از شهر را میدهد.آنجا برای چهل روز بعد وقت میدهند ومرکز دیگری هم برای نوارعصب وعضله،پنجاه روز وقت میدهند.بعد از چند روز علائم شبیه کرونا از صدقه سر معطلی در مرکز رادیولوژی شروع میشود وبعد از دو هفته به چنان حالی دچار میشوم که پسر وعروسم مرا به اورژانس یکی از بیمارستانها میبرند.آنجا هم اگر بخواه شرح دهم،مثنوی هفتاد من کاغذ است.شاید صد بیمار با یک پزشک ویک پرستار.

کد نسخه ها یکماه بیشتر اعتبار ندارد،اینبار که پسرم فقط برا ی تمدید کد مراجعه میکند،باز دویست هزار تومان ویزیت پرداخت میکند و وقتی بر میگردد ،آقای دکتر برای دو مرکز مختلف ودو روز مختلف،در یک نسخه وبا یک کد نوشته و وارد سیستم شده.

به نظرم باز یکی از آزمایش ها آزاد حساب شود،اگر تا آن روز ایراد دیگری پیش نیاید.

قانون،عرف وباور

خانم دکتر فروزان زنی هفتاد وچند ساله واز خانواده ای نسبتا سرشناس ومرفه است.در آخرین سالهای پزشکی عمومی،باآقای هوشیار نامی که لیسانس زراعت وباغبانی داشته ازدواج کرده وبعد با استفاده از بورس یک دانشگاه معتبر انگلیسی،برای دوره تخصص ،به آن کشور رفته.آقای هوشیار حتی موفق نشده دوره پیش نیاز زبان را برای ادامه تحصیل به پایان ببرد.بعد از چند سال هم با هم به ایران برگشته اند وچون آقا بچه دار نمیشده،دختری را به فرزندی گرفته اند که این دختر اینروزها تقریباسی و سه ساله است.

از اولین سال ازدواج،آقای هوشیار همسرش را موظف میدانسته که هزینه ها را پرداخت کند وخانم فروزان هم به بهانه های مختلفی از قبیل اینکه آقای هوشیار مرخصی بی حقوق گرفته ومرا همراهی کرده،دلم میسوزد،حوصله دعوا وکشمکش ندارم، پول نمیدهد وناچارم خودم هزینه کنم،همه هزینه ها را پرداخت میکرده.علاوه بر آن علیرغم کشیک های چهل وهشت ساعته،انجام قسمت عمده امور منزل را هم به عهده داشته .اگر میخواسته هدیه ای هر چند اندک برای خانواده اش بخرد،آقا معترض میشده که باید برای خانواده من هم بخری.این وضع در همه این سالها ادامه داشته.بعد از بازگشت به ایران،هر دو مشغول کار شده اند.با این تفاوت که در آمد خانم اغلب ده برابر آقا بوده و باز خانم فروزان هزینه ها را پرداخت میکرده وآقا حقوقش را یا برای خواهر وبرادر وپدر ومادر هزینه میکرده یا پس انداز میکرده.خانم دکتر خانه ای ویلایی ساخته وماشینی خارجی خریده.آقا هم پولهایش را پس انداز کرده،وام گرفته وآپارتمانی خریداری کرده واجاره داده.دخترشان ریحانه هم همین روال را پیش گرفته.در هفته حد اقل پنج شب یا مهمانی برگزار کرده،یا به مهمانی دعوت شده.اغلب حتی صبحانه را هم با دوستانش در کافی شاپها صرف میکند.آقای هوشیار چند سالی هست که دچار مشکل حرکتی شده .پاهایش لرزش پیدا کرده وتعادل ندارد.خانم دکتر هم دچار کمر درد ،مشکل مفصل زانو وقوزک پا شده ونیاز به عمل دارد.آقای هوشیار از اول صبح هر پنج دقیقه یکبار داد میزند: خانم قرص ویتامینم را بخورم؟ خانم آب از کجا بردارم؟ میوه پوست کندی بخورم؟ این غذا را نمیخورم،خشک است،این یکی را نمیخورم آبدار است،این یکی ممکن است حساسیت بدهد.چرا گوشت غذا کم است.چرا فلان میوه کمیاب را نمیخری؟ چرا هرشب کباب کنجه درست نمیکنی؟ گاهی که خانم دکتر نسخه ای برای هر سه نفر مینویسد وریحانه از داروخانه آنرا تهیه میکند،آقا نایلون داروها را پیش میکشد،داروهای خودش را سوا میکند ،قیمت آنها را جمع میزند وبه خانم دکتر میگوید این مبلغ را یادداشت کن که بعدا حساب میکنم .از سر صبح تا آخر شب این سه نفر دعوا دارند.ریحانه دخترشان تن به کارنمیدهد،هر روز انتظار وتوقعی دارد و با رفتاری خشونت آمیز میخواهد مادرش خواسته هایش را برآورده کندقانون وعرف میگوید تامین مایحتاج زندگی زن وفرزند ،به عهده شوهر است وآقا میفرمایند من این قانونها را قبول ندارم.عرف میگوید خانه وماشین را مرد باید فراهم کند،یا حد اقل مرد در پرداخت هزینه ها مشارکت داشته باشدوفرزند هم سهم خودش را در انجام امور منزل انجام دهد وبه فکر استقلال مالی باشد،اما ریحانه خانم هم اینها را قبول ندارد ومیگوید مادرم توان کارکردن دارد،چرا من نباید از جوانیم لذت ببرم؟ واما: به نظرتان چرا خانم دکتر هیچ اقدامی نمیکند؟ ایشان از نظر قانونی میتواند درخواست مهریه ونفقه بدهد وحد اقل اموال آقا را دراختیار بگیرد ،میتواند زندگیش را از او جدا کند،میتواند سهم دختر خوانده اش را بپردازد و از او بخواهد که به دنبال زندگی خودش برود.اما تنها کاری که میکند غر زدن است.با نفس تنگی،پادرد،کمر درد،خستگی روزانه چندین ساعت مریض میبیند، خوراکی هایی مثل ترشی،مربا وغیره را خودش درست میکند که صرفه جویی شود ،تا دو نفر دیگر آب در دلشان تکان نخورد.

گاهی ما آدم ها هم راه حل قانونی داریم،هم عرف جامعه به ما اجازه کاری را میدهد،اما هیچ اقدامی نمیکنیم.شاید از تغییر میترسیم،شاید از طرد شدن وتنها شدن میترسیم،شاید نیازمند تایید دیگران هستیم.هر چه هست گاهی ما چه در بعد خانوادگی ،چه در بعد اجتماعی،سفت وسخت با مشکل عجین میشویم ونمیخواهیم قدمی برای اصلاح آن برداریم.

همدردی کردن

اکثر آدمها نیاز دارند که دیگران حس وحالشان را درک کنند وبه نحو مطلوبی آنرا بروز بدهند.در زمان شادی ،متوجه شوند که دوستان واقوام هم شاد میشوند و زمانی که مشکلی به وجود میاید،حد اقل با زبان ابراز همدردی کنند.اما نحوه این ابراز شادی یا همدردی کردنه هم بسیار مهم است.

دو ماجرایی که اخیرا برای خودم اتفاق افتاد،موجب شد که در باره آن بنویسم .از حدود سه سال ونیم قبل مجبور به استفاده از ویلچیر شدم.از همان زمان هم ارتباط نیم بندی که با خانواده برادرم محمد داشتیم،تقریبا قطع شد.برای امور کاری مشترک وضروری ،پیامی تلفنی یا در شبکه های اجتماعی رد وبدل میشد،اما ملاقاتی نداشتیم.حدود دوماه قبل برادرم پیام داده بود که در حال موت است وما تصمیم گرفتیم با خانواده یکی از خواهر ها چند دقیقه در خانه اش ملاقات حضوری داشته باشیم که تبدیل به حضوری بیش از یکساعت شد.در این مدت بدون اغراق همسر برادرم بیش از بیست بار از بیماری های مختلف محمد وناتوانی هایش حرف زد که همگی را هم به بیماری ارثی نسبت میداد.

زمان خداحافظی با صدای پر بغضی رو به من گفت: تو هنوز برای ویلچیر نشین شدن و محتاج دیگران شدن خیلی جوان بودی.چه خوب که روحیه ات را از دست ندادی و به نظر از این بابت ناراحت نیستی.جواب دادم که ناراحتی وگریه زاری من دردی دوا نمیکند،اگر راه حلی برای رفع این مشکل یا کمرنگ شدنش باشد،باید پیگیری کنم وگرنه باید با آن کنار بیایم.زن برادرم با حرص جواب داد: کاش محمد هم میتوانست با بیماریهایش کنار بیاید وبپذیرد.

زمان خدا حافظی وخروج از خانه این صحبت ها مطرح شده بود وگرنه به او میگفتم: در این یک ساعت شما خودت تک تک بیماریهای برادر ۸۰ ساله مرا عنوان کرده وبه دنبال آن هم ذکر کردی که به علت این بیماریها که از فلان جد مادری یا پدری شما به محمد ارث رسیده،توان هیچ کاری را ندارد و متوجه نبودی که تمام مدت محمد مشغول پذیرایی هست وحتی به گفته خودت میز وصندلی و وسائل پذیرایی را هم او به حیاط آورده.علاوه بر این شما در زندگیت چند بار به توانمندیهای محمد اشاره کرده ای؟ چه لزومی داشت که با این لحن مثلا با من همدردی کنی؟

حتی خواهر بزرگتر من هم اغلب همین روال را پیش میگیرد.مثلا میداند که فلان تفریحگاه در کوه بنا شده ومستلزم پیاده روی نسبتا طولانی هست،اما مدام اصرار میکند که : به هر نحو که باشد حتما سری به این تفریح گاه بزن.نمیدانی چه هوایی دارد.نمیدانی چه منظره ای دارد.دلم میسوزد که تو مدام مجبوری در خانه باشی .

این نوع همدردی کردنها بدتر مایه آزار است.بهتر است اگر بلد نیستیم همدری کنیم،سکوت کنیم وحرفی نزنیم.

فضای مجازی

امثال ما که در شرف کهنسالی هستیم،بیشتر از نوجوانان وجوانان متوجه اعجاز فضای مجازی میشویم.دوران نوجوانی وجوانی ما در خانه هایی گذشته که در اغلب آنها حتی تلفن ثابت هم وجود نداشته،چه برسد به تلفن هوشمند ودهها اپلیکیشن و میلیونها صفحه نوشته ای که هر روز از طریق فضای مجازی در هر زمینه ای دردسترس دیگران قرار میگیرد.میماند مهارت استفاده از این وسیله و تفکیک مطالب علمی از شبه علم یا به زبانی دیگر راست ودروغ یا آموزنده ومخرب.

امروز مطلبی انتقادی از قول یکی از نویسندگان جوانی ایرانی در مورد یک ویدیویی اینستاگرامی میخواندم.ویدیویی انگیزشی که میگفت برای اینکه حالتان خوب باشد،بیکار نمانید،ورزش کنید،از پوستتان مراقبت کنید،شمع وعود روشن کنید،یک زبان یا موسیقی جدید یاد بگیرید،به سفر بروید،کتاب بخوانید و به دیدار دوستان صمیمی بروید و...

نویسنده جوان هزینه این کارها را بر شمرده بود که اینها برای چند نفر قابل دسترسی هست؟

چند ساعت است که فکرم در گیر این موضوع شده.

ازیکطرف میبینم من هنوز در آستانه شصت ونه سالگی وبعد از سی وچند سال شاغل بودن ویک زندگی مقتصدانه،باید دغدغه مخارج معمولی روزمره را داشته باشم.میشود دلخوشی های کوچکی داشت ،اما وقتی میبینم امثال من از بیستم هر ماه روز شماری میکنند که حقوقی پرداخت شود که کفاف حد اقل های زندگی آنها را میدهد،چطور میشود به مسافرت وشمع وگل وعود و .... فکر کرد.از طرفی دیگر گاهی در پیج های فروش کالا،میبینم که کفش ،کیف،لباس یا پارچه گرانقیمتی یکساعت بعد از پست گذاشتن،تمام شده.گاهی که برای مراجعه به پزشک مسیر پیاده رو را طی میکنم،مغازه ها پر از مشتری هست،کنار پیتزا فروشی ها وفست فودی ها گاهی اوقات صف کشیده اند.ویترین مغازه ها پر شده از اجناس آخرین مدل که علی القاعده باید مشتری داشته باشد تا سر پا بماند.

خانه ما در منطقه ای واقع شده که میشود گفت تجاری هست.سر تا سر بلوار پر شده از انواع مغازه ها،کافی شاپ،رستوران،فست فود،لباس فروشی ،لوازم آرایش و دهها فروشگاه دیگر..

ماشین های مدل بالایی در خیابانهای اطراف تردد میکنند.در نهایت به این نتیجه میرسم که شکاف طبقاتی روز به روز بیشتر میشود.برای عده ای تهیه مایحتاج اولیه زندگی هم بسیار سخت شده و برای عده ای انجام چنین توصیه های مثل یک بازی بچه گانه هست.

سیزده سال قبل با فروش یک زمین موروثی در ولایت،آپارتمانی در این منطقه شهر با وام وقرض وقسط خریدم.بعد از سی سال اشتغال خودم وهمسرم،نمیتوانم این آپارتمان را بازسازی کنم،نمیتوانم ماشین ایرانی را که ۱۷ سال قبل خریده ام ،عوض کنم.پسرم سالها بعد از ازدواج شغل ثابتی ندارد و در این سن باید دغدغه بعد از مرگم را هم داشته باشم.

در باره پست قبل

پست قبلی من سو تفاهم هایی برای بعضی از دوستان به وجود آوردههدف من از نوشتن این مطلب این بود که بگویم.

۱-- عوامل زیادی بر شکل گیری نوع تفکر انسانها تاثیر گذار هست.یکی از آنها ادبیات داستانی هست.علت. اینکه بعضی از نویسنده های جوان ونسبتا جوان که از قضا چه در فضای مجازی وچه غیر مجازی ، داستانهایی با این مایه ها می نویسند چیست؟

غیر از جا انداختن این موارد که مرد باید برای تار مو یقه چاک بدهد واینطوری در دل دخترها قند آب بشود ودختر هم هر چه ضعیف تر ، خواستنی تر؟

این چند هزار دنبال کننده بعضی کانالها وپیج های اینچنینی و خریدار چاپ های دوم وسوم وچندم این کتابها چه کسانی هستند.

من وشمای معترض، یکی از راههای مبارزه هم میتواند برایمان کم رنگ کردن تاثیرات این نوشته ها با پرداختن به مسائل اصلی زنان است.

عده ای سعمی میکنند مسائل را فقط به مساله حجاب تقلیل بدهند.

اول- نود در صد مردم مشکلات اقتصادی دارند .چه نسل گذشته ، چه نسل جوان.بنا بر این هر دو نسل فارغ از جنسیت از این جهت مشکل دارندو معترض هستند.

دوم- زنان از نظر قانون ارث و دیه نصف مرد حساب میشوندقبل از از ازدواج اجازه خروج از کشور و ازدواج آنها دست پدر وجد پدری گاهی عمو هست.بعد از ازدواج از نظر شرعی اجازه خروج از کشور ، تعیین محل سکونت، حضانت فرزندان، طلاق، اشتغال وادامه تحصیل زن دست شوهر هست.زن نمیتوان قاضی ورئیس جمهور بشود .کار خانه داری زنان. تقریبا هیچ حساب میشود، قانونی به نام اجرت المثل تصویب شده ولی باید ثابت کنی که قصد انجام کارهای خانه از جنبه همکاری یا کمک را نداشته ای.قتل های ناموسی هنوز اتفاق میافتد ، هنوز در بعضی مناطق پسر سیزده چهارده ساله هم برای خواهر سی ساله اش تعیین تکلیف میکند.در پست قبل هدفم این بود که بگویم ادبیات داستانی تاثیر گذار هست.دلسوزان امور زنان سعی کنند در همه این موارد ی که گفتم ودهها موردی که مجالش نیست ، به نحوی که جذابیت داشته باشد ودیده شود، بنویسند .اطلاع رسانی کنند .اگر میتوانند فرم داستانی به نوشته ها بدهند.منظورم کار دستوری نیست.

دیگر اینکه دست از مرز بندی نسلی برداریم.نه تمام دهه هفتاد- هشتاد- یا نودی ها قهرمان هستند ، نه همه متولدین دهه های گذشته قشر خاکستری و مانع رشد.یکی مثل خانم سیمین دانشور، بیش از پنجاه سال قبل در داستانهایش مسائل زنان رامطرح کرد.

همانطور که سالهای قبل هم وقتی گفته میشده که نسل جوان بی فکر و بی مسئولیت است ، من با این مرز بندیها مخالف بودم.

اینجا جایی نیست که به وضوح بشود در مورد وقایع سال قبل صحبت کرد.بنابر این به کلمات حساس نشوید که چرا کلمه اعتراض را به کار برده ام واز کلمه دیگری استفاده نکرده ام یا در موردبعضی اقوام صحبت نکرده ام.من خودم به نوعی بخشی از یکی از این اقوام هستم.با این اقوام زندگی کرده ام وبه میزان قابل توجهی با مشکلات بعضی از اقوام آشنا هستم.

در باره پست قبل

نقش ادبیات زنان در شکل گیری فرهنگ جامعه

اوایل دهه پنجاه ، استادگرانقدری داشتیم که مکیگفت: اگر میخواهید برآیند تفکر جامعه را متوجه شوید ، ببینید کدام کتابها در چه سنینی پر فروش میشوند.اگر کتابها ونشریات به اصطلاح زرد، بیشترین میزان فروش را دارنند، شعور وذهنیت جمعی جامعه هم در همان حد هست.قبل از شروع وقایع چند ماه گذشته یا بهتر است بگویم از دو سه سال قبل ، مشغول بررسی ادبیتات داستانی نویسنده هایی که به نسبت در فضای مجاری پر طرفدار هستند بودم.چه آنها که دکانالهای مختلف به صورت انلاین مینویسند ، چه آنها که کتابهایشان به چاپ چندم رسیده.به جرات میتوانم بگویم در هفتاد درصد این نوشته ها، شخصیت زن داستان ، دختری است که از اینکه مرد مورد نظرش سرش داد بزند که روسریت را بکش جلو- دکمه مانتو ات را ببند- اون پسره چرا به تو ذل زده بود؟- رژ لبت را پاک کن واز این قبیل حرفها، به قول خودشان کیلو کیلو قند در دلشان آب میشود که طرف از شدت علاقه اینچنین غیرتی شده.که: خب .مر هست وغیرتش .به غیرتش برمیخوره .

یا دختر داستان وقت وبیوقت با هر کلمه حرفی، دو قطره بارانی ، دیدن مارمولکی ،روی دست شخصیت مذکر از حال میرود ، طوری که حتما باید شخصیت مرد باید نقش برانکارد زنده را بازی کند.یا توصیفات عجیبی که با چند دقیقه دیدن پسری که سیکس پک دارد و بدنسازی کار کرده وموهایش را به طرف بالا شانه زده ،در چشم های سیاه/ دریایی/ جنگلی/ و...غرق میشود یا اگر دختر است در مژه های برگشته ، موهای لَخت، هیکل باربی طرف خودش را. م میکند.

یا شخصیت دختر داستان مدام خودش را به خنگ بازی میزند ، خرابکاری میکند، فرضا اگر متوجه شده که همسر یا نامزدش ماموریتی مخفی دارد وبه او تذکر داده اند که باید مخفی بماند، ناگهان هوس میکند دنبال مرد راه بیفتد وسر وگوشی آب بدهد که ببیند چه خبر است یا وسط در گیری وپناه گرفتن ، حوصله اش سر میرود ویواشکی بیرون میزند که هوائی بخورد وطبیعتا هم در این موارد گرفتار میشود ومرد باید با لبخند ژوکوند برود نجاتش بدهدتا وقتی ما به عنوان زن ، هر نوع توهینی را به عنوان غیرتی بودن پدر، همسر، همراه، برادر و... میپذیریم، تا وقتی که این تفکر در بعضی افراد هست که باید لوس وعروسکی باشند تا نظرها را جلب کند، تا وقتی که تنها صحبت از چشم وابرو وتاب گیسو و اندازه دور کمر وفرم لب هست وهیچ صحبتی از تفکر واندیشه طرف مقابل به میان نمیاید ،تا وقتی چنین نوشته هایی چندین هزار دنبال کننده دارد، رهایی همجنسان ما سخت است.

آنها که توان دارند خوب است آستین ها را برای تولید محتوائی بالا بزنند که بتواند نقش بسزائی در بالا بردن سطح بینش و آگاهی رساندن به مردم داشته باشد.

بی عنوان

چند ماه است که نه حوصله نوشتن دارم نه حرف زدن .در واقع انگار به قول هم ولایتی ها از بی کفنی زنده ام.برای چهارمین بار به نظر میرسد که دوباره مبتلا به کرونا شده ام.نمیدانم صدای کدام خواننده دائم در سر وذهنم میپیچد که:

دق که ندانی که چیست؟ چنین حال وهوایی دارم.یا به قول شادروان سیمین دانشور، دل اندر وای دارم.

به گمانم حال و احوال بسیاری از آدم ها اینروزها همین است.

برای نسل ما ، یک دلگیری مضاعف هم وجود دارد.نوشته هایی که از بعضی جوانها میخوانم یا میشنوم که: کاش از دست این نسل متحجر وخاکستری و ....خلاص شویم.

انگار که از نظر عده ای ، آدم ها یا سیاه هستند یا سفید ، یا خاکستری.و از نظر بعضی ، لازم است همه یک شکل باشند و به یک شکل عکس العمل نشان بدهند .

دو سه سالی بود که کانال چند خانم جوان را در تل.گ.رام.دنبال میکردم.از اینکه میدیدم بر خلاف عده ای از جوانانی که در اطراف من هستند، هدفی دارند و برای رسیدن به این هدف تلاش میکنند و و برای ساختن زندگی و تامین هزینه ها چشم به کمک مالی پدر ومادر ندارند وفکر وذکرشان عمل های زیبایی و فلان مواد آرایشی نیست ، ذوق زده میشدم.اگر چه لحن صحبتشان را که پر از کلماتی از قبیل: گ...نخور، برو بمیر، خفه شو، گم شو از کانال من بیرون و...را اصلا دوست نداشتم.

به محض شروع اعتراضات متوجه شدم کانال اینها پر شده از خشونت آمیزترین پیشنهادها ، توهین ها وفحاشی ها نسبت به افراد مسن وزنان چادری.افراد مسن به علت اینکه به زعم آنها مایه بدبختی آنها در چهل واندی سال قبل شده اند.قسمت های دیگر فضای مجازی هم تبدیل شده بود به فضای جنگی که هر طرف بگوید هر کس حرف ما را در بست تایید نمیکند و از مسر ما اقدام نمیکند، خائن است.

برای مدتی تقریبا فضای مجازی را کنار گذاشتم.

دوستانی که مرا میشناسند میدانند که از دهه شصت ، بطور رسمی حتی موقعیت های شغلی خودم را هم بخاطر فعالیت در امور زنان به خطر انداختم وپسرانم هم از دوره نوجوانی با من همراه بودند.

معتقدم که ما قبل از هر چیز به تغییرات فرهنگی وتغییر در باورهای خودمان نیاز داریم.

نمونه هائی را برایتان مثال میزنم:

خانم دکتر ۷۷ سالهای ، در آخرین سال دوره عمومی عقد کرده، همزمان با عروسی، دوره تخصصی را شروع کرده وحقوق میگرفته ونود در صد مخارج خانه را پرداخت میکرده.چون همسرش کارمند اداره با حقوق کارشناسی بوده که همان حقوق را هم یا پس انداز میکرده ، یا برای خواهر وبردارها وپدر ومادرش هزینه میکرده.دختر خوانده سی وسه چهار ساله ای دارند که از یکطرف در این چند ماه اخیر مرتب استوری میگذاشته ونفرین وفحاشی به نسل قدیم که چرا کار را تعطیل نمیکنند، از یکطرف حتی حاضر نشده پدرش را که بعد از سکته نیاز به فیزیوتراپی داشته ، همراهی کند چو وقت کاشت ناخن داشته، از طرف دیگر مادرش را وادار میکند که در هر حال و وضعی کسب درآمد کند تا او بتواند به خوش گذرانیهایش برسد.

این زن حاضر نیست کوچکترین اقدام جدی در مورد این شوهر وفرزند خوانده انجام بدهد.هر نوع رفتار توهین آمیزی را هم از جانب آنها تحمل میکند وفقط غر میزند .به امید اینکه دخترش شاید هر دو سه ماه یکبار مثلا خریدی برایش انجام بدهد ، یا از حرف خواهر شوهر وبرادر شوهر میترسد.

فلان پسر ۱۸ ساله دست به سیاه وسفید نمیزند چون معتقد است دو خواهر دوازده سیزده ساله اش در خانه هستند وآنها باید به مادرشان کمک کنند.

فلان آقا برای همسر ودختر خودش طرفدار حقوق زنان است ، اما نوبت به خواهر ومادر خودش که رسید ق قانونی وشرعی خودش میداند که ارث دو برابر داشته باشد.

دخالت در کار یکدیگر ، تغلب، کلاهبرداری ، پامال کردن حق دیگران همگی زرنگ بازی تلقی شده ودارد به روالی عادی تبدیل میشود.

شاید هم من پیر شده ام وتفکرات عهد دقیانوسی دارم وبه قول عده ای باید به فکر باشم که غزل خدا حافظی را بخوانم.

ادامه نوشته

باید ونباید های تلفن همراه وفضای مجازی

بیست وچند سال قبل تلفن همراه به تدریج جایگاه مطلوبی در میان ایرانیان پیدا کرد.اگر چه اویل برای همه در دسترس نبود وامکاناتش هم محدود بود، اما به تدریج هم مورد استفاده افراد بیشتری قرار گرفت، هم امکانات متنوعی پیدا کرد.کامپیوتر واینترنت هم در ایران جایگاه خود را پیدا کرده بود.

ارتباطها در آغاز تنها از طریق صحبت تلفنی وبعد پیامک بودو در مورد کامپیوتر هم ایمیل ،وکمی بعدتر یاهو مسنجر ، اسکایپ یا چت وهمینطور گروههای ایمیلی بود.بعد وبلاگها محبوبیت پیدا کردند که خودتان عملکردش را بهتر میدانید.

سالهای اخیر امکاناتی مثل تلگرام وکانال تلگرامی،اینستاگرام، فیس بوک، واتس اپ، سیگنال و غیره روی گوشی ها یا تبلت ها فعال است.نکاتی که در مورد این امکانات میخواهم بگویم، مواردی هست که اکثر آنها برایم تجربه شده

- در زمانهای نامناسسب تماس تلنی نگیرید- صرفا چون هدیه مکالمه مجانی دارید، در یکروز، چند بار با آشنایان تماس نگیرید.

اگر شخصی با شما قطع رابطه کرده، سعی نکنید به هر طریقی شده عکسی از او در شبکه های اجتماعی به دست آوریداگر دوستان واقوام صفحه خصوصی دارند، اصرار نکنید که حتما در صفحه آنها عضو شوید.گلایه نکنید که مثلا من در اینستا برایت درخواست وارد شدن به صفحه ات را دادم وچرا قبول نکردی.

اگر اقوام وآشنایان مطلبی یا عکسی پست کرده اند، با لحن دستوری نگویید این چه عکسی بود گذاشتی یا چرا در باره فلان موضوع مطلب نوشتی.

از دوستان یا خواهر وبرادرها نپرسید که چرا نوشته فلان فرد را لایک کرده اند یا چرا فلان فرد را دنبال میکنند.

اگر عکسهایی از همدوره ای های سابق در مدرسه ، دانشگاه یا جلسه خصوصی دارید که فعلا برای نشر عمومی مناسب نیست، بدون اجازه. آنها در شبکه های اجتماعی منتشر نکنید( مثلا خانم هایی که در سالهای دور با لباس کوتاه به دانشگاه میرفتند یا در اردوها این آزادی وجود داشته که با لباس شنا باشند یا آقایانی که در رستورانی با شیشه نوشیدنی سر میز عکس دارند.)

اگر دوستان، اقوام یا خواهر وبرادر شما ، انلاین هست، دلیلی ندارد شما بلافاصله تماس صوتی یا تصویری بگیرید.شاید مشغول انجام مطالعه ای باشد، یا علاقه ای به صحبت نداشته باشد یا لباسش مناسب تماس تصویری نباشد.

شما چه موارد دیگری به نظرتان میرسد؟

ادامه نوشته

تفاوت ها

ما چند خواهر وبرادریم.خواهروبرادرها هرکدام خصلت متفاوتی دارند.خواهربزرگتر، کارهایش باری به هرجهت است.فارغ التحصیل ومتخصص رشته پزشکی .هیچوقت در مطبش سر وقت حاضر نیست.گاهی که عید عازم زادگاهمان بودیم، به پدر ومادرم میگفت پیش از ظهر به خانه میرسیم .این پیش از ظهر تبدیل میشد به غروب.اگر میخواست چیزی بخرد، همه مغازه ها را زیر ورو میکرد تا وسیله ای میخرید ویکهفته بعد پشیمان میشد که چرا اینرا خریدم.دوست داشت مهمانیهای مجلل راه بیاندازد وهدیه های گرانقیمت بدهد و در عین حال حواسش باشد که چه کسی ، چه هدیه ای برایش آورده.

برادر بزرگترم با داد وفریاد وکولی بازی، هر چه را میخواسته از والدین میگرفته وهمیشه هم طلبکار بوده.برادر دوم ، برای خانواده اش، یعنی همسر وفر زندان ، لارج است .در مورد پدر ومادر، آنجا را خانه خودش میداند واگر از چیزی خوشش بیاید، بر میدارد.خواهر پنجم، خسیس است وعادت کرده کارهایش را دیگران برایش انجام دهند با دعوا، نق زدن، نفرین کردن، لوده گری وسر به سر پدر ومادر گذاشتن، هر چه میخواهد میگیرد.این میان بز گر گله منم.نه بلدم داد وفریاد کنم، نه میتوانم خودم را لوس کنم، نه خبری از غش وضعف هست، نه روی آنرا دارم که خانه پدر ومادرم را خانه خودم بدانم وهرچه دوست داشتم زیر بغل بزنم وببرم، نه به فکرم که اگر یک روز شخصی به خانه ام آمد، چرتکه بیاندازم که هدیه اش چقدر میارزید.خلاصه که از نظر خواهر وبرادرها ، یک حیف نان واقعی هستم.

دوستی خاله خرسه ، یا ....؟

شانزده هفده سال قبل در گیر بیماری خیلی سختی شدم که امیدی به زنده ماندنم نبود وعصل دست وپایم آسیب دید.بخاطر آن بیماری حدود دو سال کورتون مصرف میکردم که منجر به پوکی استخوان شد.چند سالی با عصا و واکر میتوانستم به کارهای مختلفم بپردازم ، اگر چه محدودیت هایی پیدا کرده بودم.حدود سه سال قبل ، هنوز شکستگی انگشت پایم جوش نخورده بود که دوباره زمین خوردم.قوزک پایم شکست ولگنم هم دچار مشکل شد.از آن تاریخ دکتر تاکید کرد که خطر شکستگی لگن برای من خیلی بالا هست وبخاطر ضعف عصب وعضله وکنترل نداشتن روی حرکت، اگر زمین بخورم ولگنم بشکند، جوش نمیخورد وبیرون از خانه باید با ویلچیر آمد ورفت کنم.درر داخل انه هم با واکر چرخدار به سختی چند متری راه میروم.از روی صندلی معمولی نمیتوانم بلند شود.کناره های حمام وتوالت فرنگی دستگیره نصب کرده اند که بتوانم با کمک دست، از جا بلند شوم.از صندلی خاصی برای حمام کردن استفاده میکنم ودر یک کلمه دچار معلولیت با همه مشکلاتش هستم.بماند که یک رژریم غذای خاص را هم باید پیروی کنم.

خواهر وبرادرهای من همگی مسن هستند وهر کداام بهانه ای دارند که پیگیر کارهای مشترک نشوندو به گردن من افتاده که از طریق تلفن واینترنت پیگیر امور باشم وآنها هم همیشه طلبکار باشندموضوعی که این روزها سخت آزار میدهد، حرفهای خواهر بزرگم، که پزشک است، دومی که دوسه سالی از من کوچکتر است وعلوم آزمایشگاهی خوانده وبرادر بزرگتر است که بیش از هشتاد سال سن داردروزی که برایم نوار عصب وعضله میگرفتند،خواهرم حضور داشته که به او گفته اند اعصاب محیطی خیلی آسیب دیده.به دهها دکتر مراجعه کرده ام.کمی تمرین انجام میدهند ومیگویند برای عصب کاری نمیشود کرد.

خواهر پزشک من روزی نیست که با پیشنهادات عجیب وغریبش موجب آزارم نشود.یکبار تماس میگیرد ومیگوید: عروس وپسرت چه گناهی کرده اند که اسیر تو شده اند.دو هفته بیا خانه ما بمانتا آنها به مسافرت بروند.یکبار میگوید بروید مازندران خانه خواهر کوچکترم.دخترم هم گفته من ویلچیر خاله را هر جا خواست میبرم.یکبار میگوید تا فاصله یکساعتی نجا ، از شیراز پرواز دارد، ماشین را هم پسرت با قطار به تهران ببرد واز آنجا رانندگی کند.

بارها برای خواهرم توضیح دادم که من حتی از یک پله هم نمیتوانم بالا بروم.محدودیت هایمبیشتر از آن است که بتوانم به جایی غریبه بروم.بخصوص که زندگی خواهرها نظم وترتیبی ندارد ودهها وسیله غیر ضروری ممکن است در مسیر راه هال یا اطاقهایشان باشد که عبور من را خطرناک میکند.جالب است که همین دختر خواهر وقتی کرونا گرفته بودیم، یک وقت امروز صبح خواهرم نسخه ای به دستش میدادکه برایمان بخرد وایشان فردا شب سر وکله اش پیدا میشد.

در موارد دیگر هم همین رفتار را دارند.هر روز اصرار که بگو پسرت ترا فلان جا ببرد.از خانه بیرون برو .ففلان جا خیلی قشنگ است باید به هر نحوی شده بروی و....

بارها موانع را گفته ام.حتی همین که ویلچیر حدود بژیست وپنج کیلو وزن دارد و من نمیخواهم بار اضافی بر دوش پسرم باشم.باز اینها ، یکی مدام اصرار میکند، یکی گلایه میکند که چرا به خانه ییلاقی او سر نمیزنم ودیگری گلایه که چرا به خانه اش نمیروم که در شیب کوه است واز کف حیاط تا در هال هم چندین پله دارد.همه هم میگویند ما دلمان میخواهد تو بیشتر لذت ببرینمیدانم به چه زبانی به آنها بگویم من نه در جوار آنها لذت میبرم نه در جایی که امکاناتی برای من معلول وجود نداشته باشد.

 

 

 

بی اخلاقی های زمانه ما

این روزها همه در جریان خبرهای بد هستیم، از کوچکتر شدن سفره مردم تا فاجعه فروریختن برج متروپل در آبادان واز دست دادن عزیزان هموطن وداغدار شدن خانواده ها ودهها مساله ریز و درشت دیگر.مساله ای که ذهن مرا مشغول کرده این است که چرا مردم به همدیگر اینقدر ظلم میکنند؟

در ولایت ، پدرم دوقطعه زمین داشت که در آنها نخل وتعدادی درخت مرکبات کاشته بود..پدرم قبل از فوت زمین هارا به فرزندانش واگذار کرد.بعد از فوت از آنجا که هیچیک از خواهر وبرادرها قادر به اداره آنجا نبودند وحاضر نمیشدند سرکشی کنند، تصمیم گرفتیم این دو باغ را اجاره دهیم.فردی که کار وکالتی برای پدرم انجام داده بود واز هم محله ایها بود، قرار شد وکالت ما را به عهده بگیرد، با مستاجر صحبت کند وقرارداد بنویسد.ما همه شرط وشروط خودمان را گفته بودیم که مثلا چنانچه مستاجر درخت خشک شده ای را قطع کرد ، موظف است درخت جدیدی بکارد یا گفته بودیم بنویسند که چه تجهیزاتی در باغها وجود داردو حتی نوع موتور. داخل چاه هم قید شود.قراذ بود هر کاری که مستاجر بخواهد انجام دهد با حضور  ناظر ما باشد.از سال اول یکی از باغ ها کم اب شد وبا وجود اینکه میشد از باغ بغلی آب گرفت، مستاجر مرتب تکرار میکرد که اینجا برای من صرف نمیکند ونمیتوانم به آن رسیدگی کنم.

آقای وکیل راجه به درخت ها چیزی ننوشته بود و مستاجر هم همه درخت ها را قطع کرده بود.بالاخره فشار واذیت آنقدر زیاد شد که به فکر فروش افتادیم و مستاجر هم میگفت بفروشید هم من راحت شوم هم خودتان.اما به محض اینکه متوجه شد با یک مشتری صحبت کرده ایم، گفت صد میلیون میگیرم که قرارداد را فسخ کنم در حالی که سهم محصول ما سال گذشته حدود ده میلیون بوده بعد متوجه شدیم جناب وکیل اسم مستعار ایشان را در قرارداد نوشته با شماره کارت جعلی.

کم کم تخلف افراد دیگر هم در این جریان رو شده چرا به خودمان رحم نمیکنیم.؟

 

 

 

ا

عیدانه

سلام رفیق قدیمی.مرا چگونه. بخاطر میاوری؟با ردیف دندانهای سفید ومنظم؟با موهای پرپشت سیاه وابریشمی؟ با چشمانی عسلی ومژه های بلند؟

با هیکلی کشیده ولاغر؟با جست وخیزها در گرمای تابستان وسرمای زمستان؟ با سر خوردن از نرده های طبقه دوم مدرسه ودانشکده؟با رقابت نفس گیر در بازی پینگ پنگ؟

در این آخرین روز سال ۱۴۰۰، در آیینه به خودم نگاه میکنم.ردیف دندانهای سفید ومنظم ، جای خودشان را به روکش های دندان مختلف داده اند.موها کم پشت وزیر وخاکستری شده اند.چشم ها کم سو واندکی کدر .بی کمک واکر و ویلچیر ، امکان نیم متر راه رفتن هم نیست.اما هنوز این چشم ها از دیدن رنگ پامچالها وبنفشه ها غرق لذت می شوند.هنوز این دندانها لذت جویدن یک خوراکی ترد وخوشمزه را حس میکنند .هنوز باد بهار ورگبار پائیز وزمستان ، لذتبخش است.

هنوز در ذهن من ، کوچه خانه پدری در این روزها پر از بوی سوهان عسلی ، وکلوچه برنجی هست.هنوز در ذهن من ، در این روزهای سال ، دشت های زادگاهم پر از شقایق و سوسن وحشی است و چند وقت دیگر باد در گندمزارها می پیچد و موج میزند .

هنوز هم اندکی از شور ونشاط خرید شیرینی عید ولباس نو در وجودم باقیست.هنوز صدها خاطره خوش در ذهنم زنده است.

امیدورارم سال جدید، خاطرات زیباتری برایتان بجا بگذارد.امیدوارم ذهن وروحتان سرشار از نسیم خوش بهاری و عطر همه گلها وسبزی همه جوانه ها باشد.امیدوارم زندگی به کامتان شیرین تر شود.

عیدتان مبارک .دلتان خوش .لبتان خندان

😍😍😍😍

 

 

 

 

 

 

توجه

https://yakroozeno.blogsky.com/

لطفا به این آدرس رفته وپست آخر نسرین جان را ببینید وهر کمکی از دستتان بر میاید انجام دهید.

متاسفانه بلد نیستم کل پست را در اینجا تکرار کنم.دختر جوانی نیاز به عمل جراحی چشم برای جلوگیری از نابینایی کامل دارد .طبق معمول نسرین ومهربانوی عزیر پیگیر قضیه هستند  ونیازمند یاری همه شما.

سپاسگزارم

رابطه والدین وفرزندان

دختر عموی هفتاد وچند ساله ام منیژه ، رابطه تنگاتنگی با خانواده ما دارد.قبل از کرونا گاهی به من سر میزده و در این دوران هم تقریبا هر روز تماس تلفنی دارد. قبلا بارها یا خودش به من گفته که پسرت پابند تو شده و کاش چنین وضعی نداشتی ومی توانست مهاجرت کند، یا از زبان دختر سی و دوساله اش این حرفها را میزند.

مدتهاست که مدام گلایه دارد که دخترش نازنین ، حاضر به هیچ کمکی در خانه نیست، هفته ای یکی دو بار قشقرق به پا میکند که چرا نمی توانند پولی فراهم کنند که او به یک کشور اروپائی مهاجرت کند، چرا مبلمان فلان مدل وبهمان مدل ندارند ، چرا ماشین خارجی نمی خرند و از این توقعات.

چند روز قبل که دختر عمویم دوباره همین حرف ها را در مورد پسر وعروسم مطرح کرد، گفتم:

خانواده شما وما ، سه نفره هستیم.نیاز های اولیه زندگی ، مسکن ، خوراک وپوشاک است.در این زندگی سه نفره ، شما و همسرتان ، خانه خریده اید ، هزینه خوراک وپوشاک را تامین میکنی و در سن هفتاد وپنج سالگی مجبوری باز هم کار کنی .سهم نازنین خانم این وسط چیست؟

اگر بحث عاطفی وپدر ومادر وفرزندی مطرح است که چطور میتواند وقتی با دو آدم مسن سر وکار دارد ، اینقدر بی اعتنا باشد؟

اگر نگران است که مبادا گرفتاری دو آدم مسن به گردنش بیتد، پس بهتر است سویت بزرگی که در اختیار ایشان هست تخلیه کند و شما آنرا در اختیار زن وشوهری قرار بدهی و ماهی سه چهار میلیون پولی هم که هزینه حد اقلی نازنین خانم هست به این زن وشوهر حقوق بدهی که در امور خانه کمک حالت باشند و ایشان هم بروند با همت خودشان زندگی مستقلی تشکیل بدهند.

برای پیشگیری از وسوسه کردنهای بچه های من ، گفتم که این امر در مورد آنها هم صادق است.من هزینه ها را تامین میکنم، آنها هم در امور منزل کمک میکنند..

بماند که بعضی فرزندان با تلاش خودشان به جایی رسیده اند که مثلا برای پدر ومادر خانه خریده اند ، پرستار گرفته اند یا ترتیب اقامت آنها در کشوری دیگر را داده اند.

نمیدانم این حس طلبکاری مادام العمر از کجا پیدا شده؟درست است که شاید کنار آمدن با مشکلات سالمندان برای جوانان سخت باشد واحساس کنند اسیر پدر ومادر شده اند، اما فکر میکنم اگر چنین حسی در بین باشد، برای پدر ومادر همان بهتر که به خانه سالمندان بروند.

دوست دارم تجربه های شما را هم بشنوم.

رژیم غذایی - بله یا خیر

چند روز قبلا در اینستاگرام به پیج خانمی بر خوردم که  در مورد بدی ها یررژیم غذایی صحبت میکرد.البته صحبت های اولیه را از آنجا شروع کرده بود که ما باید بدن خودمان را هر چه که هست دوست داشته باشیم وبخاطر حرف مردم ومد رایج در جامعه ، دنبال رژیم های عده ای سود جو نرویم واضافه کرده بود اینکه میگویند رژیم فلان دکتر تاثیر گذار بوده ، حرف بی ربطی هست ، چون به محض اینکه آن رژیم را قطع کنید دوباره وزن سر جای خودش بر میگردد.

خیلی صادقان سوال کردم که خوب شما اگر بخواهید عضله سازی هم بکنید باید تمرین مداوم داشته باشید وگرنه اگر شش ماه باشگاه بروید وشش ماه در رختخواب بخوابید ، تاثیری ندارد.یا مثلا اگر ییماری فشار خون دارید ، شایدمجبور بشوید همه عمر دارو مصرف کنید .نمیشود گفت چون این دارو دائمی هست پس بی اثر است.ایشان میگفتند هر دستوری که مصرف غذا را محدود کند وبخور ونخور داشته باشد ، رژیم محسوب میشود واز نظر من مردود اس.من هم میگفتم مثلا اگر من چربی خون بالایی داشته باشم ودکتر بگوید چربی وسرخ کردنی  کمتر مصرف کن و سبزیجات وغلات بیشتر ، این ربطی به رژیم های لاغری عجیب وغریب ندارد و لی باز حرف خودشان را تکرار میکردند.

ایشان سی وچند هزار دنبال کننده داشتند .به همین دلیل این مطلب را نوشتم چون بنظرم چنین صحبت هایی میتواند مداخله در امر پزشکی وتغذیه وبهداشت باشد و عده ای با برداشت نادرست دست از هر پرهیز غذایی بکشند و خودشان را به خطر بیاندازند.

ممکن است هشدار بدهیم که بخاطر اینکه هیکلی مطابق فلان هنرپیشه داشته باشیم بهتر است دست به جراحی های خطرناک ورژیم های عجیب نزنیم ، ولی اینکه اصولا هیچ محدودیتی در نوع واندازه غذا نباید باشد ، به نظرم واقع بینانه نیست.شما چه فکر میکنید؟

باید ونباید های ازدواج

گاهی که با بعضی از هم نسلان بحثی راجع به ازدواج پیش میاید، اغلب گله میکنند که در دوره ما مشاور ودرمانگر کم بود ودر خیلی شهرها پزشک عمومی هم نبود ، چه برسد به مشاور واصلا این حرف ها را نمیشد مطرح کرد و اغلب فقط بخاطرفامیل بودن یا همشهری بودن با ازدواج دخترها وپسرها موافقت میشد.

باور من این بود که در زمان حاضر ، اکثر افراد هم به مشاور دسترسی دارند ، هم از طریق اینترنت میتوانند به مطالب زیادی دسترسی داشته باشند که اصول انتخاب درست را شرح میدهند.

چندی قبل با دو فرد مختلف صحبت هائی پیش آمد که دیدم خیال باطلی داشته ام.

مورد اول: پدر من ویکی از اقوام قطعه زمین مشترکی داشته اند که برای تعیین حدود آن با یکی از دختران آن مرحوم که زنی هفتاد وچند ساله است، مرتب در تماس هستم.این خانم که من او را خانم میم مینامم، تحصیلات دانشگاهی وشغل آزاد دارد.دختر سی ساله اش از وقتی که به یاد دارم سالی چند بار عاشق بوده و کاری که در آن تبحر دارد ، پارتی گرفتن وولخرجی هست.به ندرت اتفاق میافتد که این دختر بشقاب غذای خودش را آب بکشد، لباس هایش را در ماشین لباسشویی بریزد، حساب وکتاب مخارجش را داشته باشد و بتواند برنامه منسجمی برای آینده اش داشته باشد.

اخیرا خواستگاری برای این دختر پیدا شده که ساکن ایران نیست و تقریبا به همین دلیل خانم میم در حال تلاش است که دخترش را به این ازدواج راضی کند و هر روز به نحوی دنبال تایید این مطلب است.هر بار هم من گفته ام دختر وپسر حد اقل باید اولویت هایشان را مشخص کنند وبهتر است با یک مشاور ازدواج صحبت کنند ، اما دریغ از یک ذره توجه.

مورد دوم: 

یکی از همکارهای سابق ، خانم میانسالی هست که برای درد دل با من تماس گرفته وقصد دارد به اصرار برای پسرش که به علت نداشتن شغل مشخص راضی به ازدواج نیست ، زن بگیرد ، چون دلش نوه میخواهد.گمان نمیکنم اصرار من برای مراجعه به مشاور ، نتیجه ای در بر داشت.

در مورد ازدواج ، شما چه فکر میکنید؟

من به خانم میم گفتم در درجه اول ببین دخترت آمادگی پذیرش تعهد دارد؟ الویت بندی برایش مفهومی دارد یا فقط بخاط خارج رفتن وسوسه شده است.

در مورد خانم دومی هم نهایت حرف ایشان این بود که خدا روزی رسان است.

کرونا -۲

یک ماه از ابتلای من به و ۲۷ روز از شروع علائم پسر وعروسم گذشته .آنها مدام سرفه میکنند و من انگار جنی وارد بدنم شده وهر روز به جایی از این بدن سرک میکشد. نزدیک دو هفته ضربان قلبم به صد میرسید وفشار خون زیر ده.دو سه روز به وضع اولیه برگشت و دوباره از دیروز همین وضع است.هفته سوم از سر درد هیچ خبری نبود ودوباره چند روز است یکسره سر درد دارم.شبها از پا درد وسوزش وناراحتی معده ، بی خواب میشوم.

بد تر از همه ترسی غیر قابل کنترل به جانم افتاده .مدام فکر میکنم که ممکن است پسر وعروسم دو باره مبتلا بشوند. هر سرفه ای که میکنند ، وحشت میکنم که الان نفسشان میگیرد.

در این مدت همانقدر که از کمک بعضی دوستان بهره مند شدم، حرف های بعضی از آشناها هم برایم موجب دردسر بود.چند روزی که پسرم بستری بود، عروسم هم نای حرکت کردن نداشت و نمیتوانست حتی مایعات بخورد .هیچکس جرات نمیکرد وارد خانه بشوداین وسط بعضی ها تماس میگرفتند که مثلا ماهیچه بپزید و آب آنرا بخورید.جوشانده آویشن بخورید .کله پاچه بخورید .هر طور شده تکانی به خودتان بدهید و فلان دمنوش را درست کنید.برای پسرتان رمدسیویر تزریق نکنید.

میدانم که بعضی حرفها از سر دلسوزی هست ، اما چطور کسی که در حال بیهوش شدن است به خودش تکانی بدهد و دمنوش درست کند؟

مگر میتوانم برای دکتر پروتکل درمانی تعریف کنم؟ با کدام اطلاعات؟ اگر یک سال قبل داروی آزیترومایسین تجویز میکرده اند ، دلیلی ندارد که در حال حاضر هم همین کار را انجام دهند وباید به متخصصین بیمارستان اعتماد کنم.

بعضی ها هم مدام میگفتند بد به دلت راه نده.اگر مثبت فکر کنی ، هیچ اتفاقی نمیافتد .

کاش درک میکردند که یکی مثل من ، در این موارد تنها به فکر انجام یک کار اصولی هستم

 

من و کرونا

پنجشنبه دو هفته قبل بود.رفته بودم حمام که برق قطع شد و آب سرد.دو سه ساعت بعد سردرد ، عطسه، سرفه ، بدن درد شدید ،وآب ریزش شدید بینی شروع شد.لثه ها ، گوش و چشمم درد داشت.

با یکی از خواهرها که پزشک است صحبت کردم.میگفت تو اغلب سردرد داری ، سرفه هم همینطور .واکسن زده ای، از خانه بیرون نمی روی ، پسر وعروست هم خیلی احتیاط میکنند.امکان ندارد کرونا باشد.تا صبح شنبه ، ، از درد وبیخوابی وتب کلافه بودم ، پسرم میامد ومیرفت و گاهی پاشویه میکرد یاتبم را اندازه میگرفت .صبح یکشنبه ، اول از طریق کیت داروخانه ای تست دادم وبعد از طریق آزمایشگاه که هردو مثبت بود وتست بچه ها منفی، همان روز بخاطر حس نفس تنگی، سی تی اسکن گرفتم که خوشبختانه ریه در گیری نداشت.

خواهرم نتیجه تست واسکن را برای یکی ازز متخصصینی که در زمینه کوید کار میکند فرستاد ودستور دارویی گرفت.دارویی به اسم فاویپراویر را به اضافه فاموتیدین ، شربت سرفه، داروی ضد انعقاد و..گفته بود هر سه باید مصرف کنیم.

دوشنبه عوارض بچه ها هم شروع شد.حالا سه آدم تب دار وبی حال که فردی هم جرات نمیکرد برای کمک داخل خانه بیاید.

جمعه صبح بچه ها از خواب بیدارم کردند و گفتند حالشان خوب نیسست وعازم بیمارستان هستند.حدود چهار بعد از ظهر عروسم با حال زاری برگشت.پسرم را بستری کرده بودند.

همانروز خواهرم ودو نفر از دوستان ، تماس گرفته بودند که غذا بفرستند.عروسم حتی رمق نداشت که غذا را از پشت در بردارد.

یکی باید داخل خانه حضور میداشت که ، به دیگران سرویس بدهد.چشمم که به قیافه سفید شده و دولاشده عروسم میافتاد ، میخواستم دیوانه شوم.از یک طرف نگرانی پسرم هم بود که نمیفهمیدم در بیمارستان در چه حال است.

یکی از دوستان که ارتباط ما از دنیای مجازی شروع شده ، رابطی در آن بیمارستان پیدا کردو خبر داد.روز اول هم خیلی راهنمایی کرده بود.

با چندین نفر تماس گرفتم که شایید یکی حاضر بشود درروز چند ساعتی به خانه بیاید که ممکن نشد.با توجه به بیماریهای مختلفی که از قبل داشتم ، غذای بیرون بر هم مشکل بود.

خوشبختانه دوروز قبل پسرم از بیمارستان مرخص شد.

من رو ه بهبود بودم که دوباره تب ، عطسه وسرفه برگشت واینبار مرتب دچار افت فشار خون میشوم وضربان قلبم بالا میرود..دیروز نوار قلب گرفتم وآزمایش خون دادم.

فکر نمیکردم چنین وضعیتی پیش بیاید.همین که یک نفر سر پا وسر حال لازم است که در خانه ، غذا را در ظرفی بکشد ، چای ودمنوشی درست کند ، ترتیب خرید ها را بدهد ، برای تزریق وغیره هماهنگ کند.خوشبختانه یکی از اقوام کمک کرد پرستاری پیدا کنیم که چند روزی در منزل برای عروسم وخودم سرم وصل کند وتزریقاتمان را انجام دهد.

امدوارم هر سه هر چه زودتر از شر این بیماری خلاص شویم.

خوشبختانه خواهرم با پزشک معالج ما در تماس است و میتواند دستور دارویی یا آزمایش بگیرد.اگر قرار بود بااین وضعیت ، شخصا به دکتر مراجعه کنم، اصلا امکانش نبود.

خیلی در دناک است ببینی بچه هایت با چنین بیماری دست به گریبان هستند وکاری از تو ساخته نباشد.

من بیش از بیست سال است داروی فشار خون مصرف میکنم ، بطور معمول هم در خیلی موارد پرهیز غذایی داشتم.به همین دلیل هم بیرون بر گزینه مناسبی نبود.مشکل اصلی این بود که همه در خانه حالشان بد بود .

خدا این روزها را برای هیچکس نیاورد.

چقدر نیاز است ارگانهای حمایتی تشکیل بشود که در این موارد به بیماران کمک کنند.

 

 

روزگار غریب

مدتهاست نوشتن در وبلاگ برایم سخت شده.هم از نظر فنی که دو سه سطر مینویسم و محو میشود و تایپ با تبلت در وبلاگ برایم سخت شده ، هم از نظر موضوع که به هر کجا نگاه میکنم ، حرص خوردن است و درد.انگار از همه طرف در منگنه هستیم.این از وضعیتی کلی مملکت که هر روز خبری برای دق دادن مردم هست ، این هم از رفتار خود مردم نسبت به همدیگر.دوست دارم چند نمونه اش را برایتان بنویسم.:

نوبت اول واکسن را در پایگاهی تزریق کرده ام که با نامی محلی معروف است.اعلام کرده اند که در سامانه سلامت باید ثبت نام کنیم و نام آن مرکز در سایت نیست یا به نام دیگری معرفی شده.چند جا تلفنی تماس میگیرم که نام رسمی آن مرکز را بفهمم ، که بی نتیجه است.در دو گروه فامیلی که یکی دو نفر آنها در مراکز بهداشتی کار میکنند ، پیام میگذارم که نام رسمی این مرکز چیست؟دو سه نفر تماس میگیرند ومیپرسند:برای چه میخواهی؟ چه لزومی دارد ثبت نام کنی؟همینطوری برو ونوبت دوم را بزن .من خودم همینطوری بدون پیامک رفتم.صبر کن تا در اخبار اعلام کنند.چرا از فلانی ها پرسیدی؟

پدر آمرزیده ها.جواب این سوال یا نمیدانم است ، یا اسم رسمی این مرکز یا شماره تلفن آن.

زمینی در ولایت داریم .میخواستم سهم خودم را بفروشم.بنگاهها قیمت نمیدهند.از آشناهایی که محلی هستند و آشنا به خرید و فروش ، حدود قیمت را میپرسم و باز حرف هایی که تحویل میگیرم از این قبیل است:

حیفه بفروشید.چند سال دیگه گرون میشه.

خودتان درختکاری کنید و تبدیل به باغ کنید.

تن پدرتون توی گور میلرزه که بخواهید یادگاریش را بفروشید.

هر چند روز یکبار خبر میرسد که اشیایی از آنجا سرقت شده.کابل برق ، درب اطاق ، قفل ورودی ، لوله آب رسانی، پنجره و...

با همسایه که برای تبادل نظر تماس میگیرم ، جوابم این است:

برو بگو برادرت تماس بگیره .این کارها به زن چه مربوط؟

راه گریزی که نیست .دعا میکنم خدا حد اقل مرگ بی دغدغه ای بفرستد.

خسته ام از اینهمه خبر ناگوار ، از بلاتکلیفی، از اینکه انگار هر کسی دستش در جیب بغل دستی هست، از اوضاع شلم شوربا .از حبس شدن در خانه.از پر پر شدن آدمها.از این بیماری هم گیرلعنتی ، بی آبی ، بی برقی ،....خسته خسته ام.

 

 

 

​​​​

در باره یک سریال

این روزها مشغول تماشای سریال This is us(این ما هستیم)

هستم.قسمت های ابتدایی را از فیلیمو دیدم، اما بعد از تمام شدن اشتراک فیلیمو ، بچه ها بقیه قسمت ها را دانلود شده داشتند و از آنجا تماشا میکنم.سریال ماجرای زندگی یک زوج جوان وفرزندانشان را تا بزرگسالی و حتی بزرگ شدن نوه ها به تصویر میکشد.به زندگی والدین آنها هم میپردازد .دو نکته در این سریال برای من بسیار جالب است.اول تاثیری که رفتار والدین بر روند زندگی کودکان دارد ، بخوبی در این سریال نمایش داده شده.هر جمله و حرکت والدین ، تاثیرش را در بزرگسالی نشان میدهد.

دوم اینکه آدمها اکثرا با صراحت در مورد احساسشان حرف میزنند و این احساس اغلب از جانب دیگران هم پذیرفته میشود.

از دیدن این سریال به این نتیجه میرسم که انگار دیکتاتوری در خانه ها و در خانواده اولیه پایه گذاری میشود.جایی که فرزندان جرات نمیکنند از احساساتشان برای پدر و مادر وخواهر وبرادرها حرفی بزنند.جایی که پدر ومادر نه با خودشان صادق هستند ، نه با یکدیگر و میخواهند تصمیماتشان بی چون وچرا اجرا شود.

جایی که هنوز عبارت« مردم چه میگویند؟» در زندگیهاجاریست.

شاید هم این حس و این وضعیت از کل جامعه به خانواده ها میرسد.یعنی در جامعه ای که اظهار عقیده ممکن است دردسر ساز شود ، خانواده ها هم به سمت وسوی پنهانکاری و عدم بروز احساساتشان کشیده میشوند.

البته که سریال ، فرهنگی کاملا متفاوت را به نمایش میگذارد ، اما توجه به این نکات هم برایم جالب بود.

 

 

 

 

 

معرفی یک برنامه صوتی

https://t.me/join_radio_ma 

سلام.لطفاوارد این لینک تلگرامی بشید.اونجا میتونید صدای ما ، یعنی  تعدادی از دوستان وبلاگ نویس قدیمی را بشنویداین برنامه صوتی در اینستا هم با آدرسradio__ma در دسترس هست.

ممنون میشم گوش بدید و از دوستانی که زحمت کشیدند حمایت کنید.

آدرس تماس در قسمت مربوط به توصیفات کانال تلگرامی موجود هست.بزودی بصورت پاد کست هم معرفی میشه.

برای ارسال مطلب و ویس شنوندگان ، دوستان راه ارتباطی در نظر گرفتند که در کانال تلگرام مشخص شده.

سپاس از لطفتون

 

 

 

 

 

 

 

آدم های ویری

در ولایت ما، به آدمهای دمدمی مزاج که مود اونها مدام تغییر میکنه ، میگن آدم ویری.حالا این روزها احساس میکنم اطرافم پر شده از آدمهای ویری.

از همین دور وبری ها شروع میکنم.دوستم  در مورد دخترش مروارید هر روز تکرار میکنه که:مگه مروارید ویرش بگیره و لباساش را بریزه داخل ماشین لباسشویی.مگه مروارید ویرش بگیره ، روغن ماشین را عوض کنه.

با چند تا کارشناس چند سالی هست که بخاطر کارهای حقوقی و اداری پدرم سر و کله میزنم.از چند سال قبل از فوت بابا تا این روزها.همه این آدم ها هم انگار هر وقت ویرشون بگیره هی پیام میدند که زود باش، فلان مدرک را بفرست ، فلان متن را آماده کن تا ما بتونیم کار را پیش ببریم.بعد تموم میشه .باید چند ماه صبر کنی ، بلکه دو باره ویرشون بگیره و بروند سراغ پرونده ات.

اینها را گفتم که بگم ، انگار کارهای اساسی تر و در سطح کلان تر هم همینطوری شده.

پانزده ساله مثلا قانونی تصویب شده و اجرا نمیشه، یک دفعه حضرات ویرشون میگیره که از همین هفته اجرا بشه.

قراره مسافرت برای عیدتعطیل باشه و راهها مسدود، بعد نمیدونم چطوری دانشمندان ویرشون میگیره که حالا مردم رعایت کنند، مشکلی ایجاد نمیشه و بعد همه خوشحال در خیابونها مشغول خرید میشن و مسافرت و مهممونی میرن.

کرونا هم باز ویرش میگیره که یک ضرب شصتی نشون بده و فاجعه به بار بیاره.من واقعا خسته ام .دارم چرت و پرت میگم.ولی شما هم آدم ویری دور و اطرافتون دارید؟

 

شباهت های دنیای مجازی و حقیقی

یکی دو سالی بود که قصد داشتم ، خودم را از دست لباس خانه های سال ها قبل خلاص کنم و یکسری لباس نو بخرم.معمولا تابستانها ،، لباس های زمستانه راجمع میکردم و در دوسه چمدان بزرگ ، راهی زیر تخت یا بالای کمد میشدند .البته به کمک خانمی که هفته ای یکی دو بار برای کمک به منزل ما میامد.

زمستان هم همین برنامه در مورد لباس های نابستانه انجام میگرفت.

بیماری کرونا که شروع شد ،نتوانستم به تنهایی این جابجایی ها را انجام بدهم.مغاازه ها هم یا تعطیل بودند یا عروسم نمیتوانست لباس مورد نظر مرا پیدا کند.

شروع کردم سرچ کردن پیج های فروش پارچه ،لباس های سایز بالا، تیشرت،بافت، جوراب ضخیم ، گیره مو ، مواد خوراکی و عطاری و غیره.

به تعدادی از آنها اقلام مورد نظرم را سفارش دادم.بعضی از اجناس خوب و مطابق همان جنسی بود که وعده داده بودند و بعضی هم نه.

از آن به بعد پیجم پر شد از در خواست فالو کردن پارچه فروش ، لباس فروش ،فروش زیور آلات و....

قبل از این برنامه ها علاوه بر پیج دوستان ، چند پیج روانشناسی ، پزشکی ،اجتماعی و اقتصادی را دنبال میکردم.این قضییه مرا بفکر فرو برد .من چندماهی به ضرورت دنبال پارچه و لباس میگشتم و حالا تمام افرادی که در خواست فالو کردن داشتتند ، شغلشان در همین زمینه ها بود.

شاید یک معنای قانون جذب همین باشد که ما در زندگی واقعی هم به دنبال هر مدل زندگیی باشیم و هر باور و طرز تفکری داریم ، آدم هایی با همان مدل زندگی و طرز تفکر برای آشنایی با ما پیشقدم میشوند و در نهایت ما را احاطه میکنند.

شما چه فکر میکنید؟

باید و نباید ها در فضای مجازی

بیش از یازده سال است که وبلاگ نویسی را شروع کرده ام و در این مدت با بعضی دوستان وبلاگ نویس ، صمیمی شده و ملاقات حضوری داشته ام.همانطور که در ژندگی واقعی به اصولی پایبند هستم ، در دنیای مجازی هم برای خودم حد و مرزهایی دارم.من نوشتن را شروع کردم تا در درجه اول بتوانم از احساساتم حرف بزنم و از این طریق به خودم ، برای درک بهتر دعدغه هایم کمک کنم.در مرحله بعد ، میخواستم با دیگران تعامل داشته باشم واز نظر آنها هم بهره ببرم.در نهایت فکر میکردم شاید نوشته های من برای افرادی مفید یا خوش آیند باشد.برایم مهم بود که دیگران هم مطالبم را بخوانند و نظر بدهند ، اما نه آنقدر که در قبال این خواندن و نظر دادن ، توقعات رنگارنگ به وجود بیاید.

دو سه سال قبل ، بنده خدایی برای من کامنتی خصوصی در حد یک پاراگراف ناسزا گذاشته بود که چرا برای فلانی کامنت گذاشته ام و برای ایشان کامنت نگذاشته ام.البته بعد ها به من گفتند که مزاحمی بنام این بنده خدا برای دیگران کامنت میگذاشته.

در یک مورد دیگر ، باز یکی از خوانندگان وبلاگ ، مدتی بحث و اصرار میکرد که من چرا از خودم عکسی به اشتراک نمیگذارم.هر چه توضیح میدادم که عکس گذاشتن یا نگذاشتن ، یک مساله شخصی هست ، به گوشش فرو نمیرفت ودر نهایت هم مرا به تایید طلبی متهم کرد و او را بلاک کردم.یا افرادی که اصرار دارند حتما در فلان مسابقه شرکت کنم یا فلان پست را به اشتراک بگذارم.

عزیزانم.من نوعی ، تنها مشغله ام وبلاگ نیست.ممکن است در حال و وضعی باشم که نتوانم به وبلاگ ها سر بزنم یا پست جدیدی بگذارم ..عکس گذاشتن یا عکس نگذاشتن ،عکس بی حجاب یا با حجاب گذاشتن دیگران هم به خودشان مربوط است.

انتظار ندارم هر پستی مینویسم ، حتما همه دوستان سر بزنند و کامنت بگذارند.اگر مطلب برایشان جالب بود و کامنت گذاشتند که خوشحال میشوم ، وگرنه ، شاید دل و حوصله وبلاگ خواندن ندارند.شاید پست من برایشان جذابیت نداشته.شاید متوجه پست من نشده اند .خلاصه که صحبت در این مچارد زیاد است.

شما چه باید چ نباید هایی برای خودتان در نظر گرفته اید؟

.پ.ن

صحبت یکی از اقوام موجب نوشتن این پست شد.زنگ زده میپرسه:اس .آر کی هست که تو اونو فالو میکنی؟

یعنی این بشر رفته گشته ببینه من چه افرادی را فالو میکنم و چرا فالو میکنم و چرا برای فلانی کامنت گذاشتم یا نگذاشتم.

 

 

عیدانه

دیروز عروسم برایم عکسی فرستاده بود.گلدان یاس زرد حیاط و رزهای کوچک ، غرق گل بودند.پشت پنجره اطاقم ، گلدانی هست که سبزه سفره هفت سین ، در آن قد میکشد.موهایم را بعد از دو سال رنگ زده ام.منتظر یک لباس نو هستم که خیاط قول داده تا آخر هفته به دستم برساند.

دلم میخواست شیرینی بپزم.از همان کلوچه های برنجی و نخود چی که مادرم میپخت.لپ های سیبی که با پودر بادام و نارگیل درست میشد ، نارنجی و قرمز کنم.ظرف بلور پایه دار را جلوی شومینه بگذارم و درشترین ترنج را داخل ظرف.

به ایوان میروم.درخت اقاقیای آنسوی حیاط ، گل داده.درخت نارنج ، پپر از برگ. های سبز تازه و براق است.صدای ترانه خوانی از کوچه میاید که میخواند:حاجی فیروزم ؟بله.  سالی یک روزم؟ بله.

امسال میخواهم سفره هفت سین داشته باشم.هفت سین سلامتی.

در رویایم ، نسرین را دعوت میکنم برایش آش رشته بی کشک میپزم.

نگین و دختر گلش را دعوت میکنم .میشود آنها آش را با کشک بخورند.برای منجوق نمیدانم چه غذایی درست کنم.همطاف و سهیلا و خشت هم هستند.بقیه دوستان هم دعوتند به شربت و شیرینی.رویایش که جایز است.

یک هفته به عید و آغاز سال جدید شمسی باقی مانده.پیشاپیش عیدتان مبارک.به امید روزهای بدون کرونا ، بدون فقر و بدون تبعیض.به امید روزهایی پر از سبزی و روشنی.

 

تبعات کرونا

خانم میم ، دختر دایی ۴ ۷ ساله من ، پزشک است.مطبی اجاره ای دارد و هنوز دو سه روزی در هفته ، کار میکند.همسرش کارشناس بازنشسته یک سازمان دولتی هست.از آغاز زندگی زناشویی ، وضعیت به گونه ای رقم خورده که بیش از نود در صد هزینه های زندگی را خانم میم میپرداخته.در یک سال گذشتته که به دلیل شیوع کرونا ، مطب اغلب تعطیل است ، مدام با همسرش بر سر پرداخت هزینه ها بحث و جدل دارد.همسرش مدام ایراد میگیرد که چرا فلان ماده خوراکی گران قیمت را خریده اند ، چرا گوشت بیشتر مصرف کرده اند ، چرا خانه. تمیز نیست ، چرا غذا به موقع حاضر نیست و....تمام سالهایی که خانم میم ، هزینه ها را میپرداخته، همسرش حواسش به هیچیک از این موارد نبوده.

عروس من هم از برکت کرونا بیکار شده.صاحب کار ، کسب و کارش مختل شده وتعدیل نیرو کرده.

بخاطر کرونا نمیتوانم از کم کارگرهای خانگی استفاده کنم.اطاقم شده بازار شام و قیافه ام از آن هم بدتر.

خدا کند این بیماری زودتر شرش را کم کند

روزهای پر دردسر

تقریبا از سه ماه قبل شروع شد ،یکی از دندانهایم که با روکش به دو دندان دیگر وصل بود ، آبسه کرد.اندازه یک فندق ،انتهای دندان که نزدیک پره بینی بود،برجسته و دردناک شده بود.یکماه ونیم به توصییه پزشکان آشنا ، آنتی بیوتیک خوردم، کمپرس گرم گذاشتم، نشاسته داغ گذاشتم و بیفایده بود.بالاخره به درمانگاهی مراجعه کردیم.عکس گرفتند و گفتند مدل دیگری عکس لازم است که باید بروید فلان رادیولوژی.فلان رادیولوژی هم تعطیل بود.از همان روزهای اول دندان درد، سرگیجه ام هم شروع شده بودو آزارم میداد.بالاخره سه هفته قبل به کلینیکی مراجعه کردم و گفتند دوتا از دندانها از ریشه شکسته و باید جراحی شود.بعد از جراحی تا چند روز نمیتوانستم دهانم را باز کنم.چهار پنج روز بعد از این جریان ،تب و بدن درد وسردرد پسرم شروع شد.با مراکز بهداشتی و درمانی که تماس گرفته بود ، گفته بودند ،اگر علایم خیلی شدید شد ، برای تست مراجعه کند ولی بهتر است دو هفته خودش را قرنطینه کند..در این مدت من هم قرنطینه شدم.

این دوهفته بیشتر از هر زمانی عذاب کشیدم.فهمیدم که چقدر به پسرم وابسته ام.چقدر از ناتوانیم عذاب کشیدم.دلم میخواست میتوانستم مثل دوران کودکیش ، غذاهای مناسب ، آب میوه و مایعات گرم برایش درست کنم،نوازشش کنم مراقبش باشم.دلم میخواست هر ساعت بپرسم تبش تغییر کرده ، چند درجه هست؟ سر دردش بهتر شده.؟کوفتگی بدنش؟ این علایم دو سه روز بیشتر طول نکشید .شاید هم یک سرما خوردگی ساده بود.ولی حسابی مرا ترساند.خوشبختانه دیروز مدت قرنطینه تمام شد و در یکی از روزهای قرنطینه هم مجبور شد با ماسک و دستکش و شیلد و ضد عفونی کردن همه چیز ، بیاید بخیه دندان مرا بکشدخدا کند این ویروس لعنتی شرش را از سر کل دنیا کم کنداین روزها مشغول خواندن کانال دوستی هستم که نسرین جان آدرس دادJammehr2832@

 

 

 

 

این روز های من

https://yakroozeno.blogsky.com/

سلام دوستان.لینک بالا ، آدرس وبلاگ نسرین جان هست که در آخرین پست ، گزارشی از پیشرفت ساخت سر پناهی برای یک خانواده نیازمن در اطراف شیراز ارایه داده و خواسته بود براای کمک های بیشتر، لینک پستش را به اشتراک بگذاریم.

این روزها همگی ما در گیر مشکلات این بلای قرن ،به اسم کرونا هستیم.با هر تب و سرفه و بیحالی خودمان و اطرافیان ، دست و دلمان میلرزد.هر چند روز خبر فوت آشنایی را میشنویم و بیشتر از هر زمانی مشغول تسلیت های تلفنی هستیم.عده قابل توجهی کارشان را. از دست داده اند یا دچار مشکلات اقتصادی زیادتری شده اند.گرانی هم بلای دیگری شده.نایابی بعضی داروها و عدم پوشش بیمه هم مزید بر علت شده.نمیشود با دل راحت برای سایر بیماریها به پزشک مراجعه کرد.

گر چه من چند سال است که اکثرا برای مراجعه به دکتر از خانه خارج میشدم ، ولی حد اقل هر دو سه هفته یکبار ، یکی از خواهر ها به دیدنم میامد وخواهر ظدیگر را هم هر چند وقت یکبار میدیدم.تعطیلت عید همگی در خانه پدر جمع میشدیم و فرصتی بود که همه اقوام وآشنایان را ملاقات کنم.پدر که فوت کرد ، از این برنامه هم محروم شدم.از دی ماه سال گذشته فکر میکنم سه بار از خانه خارج شده ام.بنظرم افسردگی گرفتم .حوصله خارج شدن از اطاقم هم ندارم.

امیدوارم این بیماری هر چه زودتر شرش را از این کره خاکی کم کند.امیدوارم دوباره شاهد شادیها و دور همی های مردم باشم.امیدوارم روزنه امیدی برای همه مشکلات پیدا شود.

خواهش میکنم مواظب خودتان باشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لعنت به کرونا

دیروز عصر بود که یکی از دوستان، خبری را از قول یکی از کانالها در واتس اپ  گذاشت.دوستان به تکاپو افتادند تا شماره تلفن خانواده اش را پیدا کنند و ببینند چه اتفاقی افتاده .بعد از مدتی که بنظرم هزار سال رسید ، فهمیدیم که مهر بانوی عزیز،معلم نمونه کشوری و از بلاگر های سابق که از یک دوستی مجازی ، به دوستی عزیز و حقیقی تبدیل شده بود را بر اثر کرونا از دست داده ایم.

دلم گرفته.از دیروز لبخند مهربانش از ذهنم نمیرود.سوغاتی قشنگش روی جا کتابی خود نمایی میکند .لعنت به کرونا.

خواهش میکنم مواظب خودتان و اطرافیانتان باشید

در خواست

https://yakroozeno.blogsky.com/

سلام.لطفا به این پست نسرین جان سر بزنید .متاسفانه من نتوانستم تمام پست را کپی و اینجا منتقل کنم.

 

 خانواده ای در شیراز نیاز شدیدی به کمک دارند۰لطفا اگر برایتان امکان دارد هر مقدار که مقدور است به شماره حسابی که در پست  ذکر شده ، واریز نمایید.

از محبت تک تک شما سپاسگزارم.

در خواست

سلام دوستان.نhttps://yakroozeno.blogsky.com/

این لینک آخرین پست نسرین عزیز از وبلاگ یک روز نو هست.پسر کوچکی که با مادر بزرگش زندگی میکند تحت عمل جراحی قرار گرفته و نیاز به فیزیوتراشپی دارد.برای فیزیوتراپی به یاری شما دوستان عزیز نیازمندیم.نسرین جان بانی خیر شده.برای دریات شماره حساب در پست مربوط به این امر در وبلاگ نسرین عزیز کامنت بگذارید

بی نهایت سپاسگزارم

تولد

چند روز دیگر ۶۷ ساله میشوم.به سالهای گذشته فکر میکنم.تا اندازه ای یک زندگی معمولی مثل خیلی از همسن و سالها.در شهر کوچکی متولد شده ام، مدرسه رفته ام، اما در آن سالها دخترها کمتر بفکر دانشگاه رفتن بودند.اما پدر و مادر من اصرار داشتند که همه فرزندانشان هم باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشند و هم شاغل باشند.

در این سالها ، اتفاقات زیادی افتاد.بر خلاف همه همشهریها، در یکی از دانشگاههای تهران قبول شدم.بر خلاف همه همشهریها ، با فردی ازدواج کردم که از نظر نژادی و زبانی و قومی با ما متفاوت بودند.زمان انقلاب در ایران نبودم.در چندین استان مختلف کار کردم.بچه هایم در دوران جنگ و بیکاری و دور از خانواده به دنیا آمدند.

در این سالها ، دو برادر، پدر و مادر، همسر، پدر بزرگ و مادر بزرگ ، عمه و خاله و عمو و ....از دست دادم.برادرها و خواهرها و نسل بعدی فامیل ، ازدواج کردند و بچه دار شدند.همانطور که رسم روزگار است.

فرزندانم هم ازدواج کردند.آنها هم با افرادی از نژاد و زبان متفاوت.

شاید تنها دلخوشی های زندگیم بعد از فرزندانم، سال هایی بوده که به واسطه شغلم ، توانسته ام تاثیری در زندگی افرادی داشته باشم.سالهایی که بعنوان مدرس ، توانسته ام برای تعدادی از دانشجوها مفید  باشم و از موفقیت آنها شاد شوم.سالهایی که به عنوان مشاور و مددد کار، توانسته ام گرهی از زندگی شخصی باز کنم.سالهایی که با تلاش و زحمت ، توانستهام شغلی برای تعدادی از زنان ایجاد کنم ، پیگیر حق و حقوقی از زنان آسیب دیده باشم، راهکاری ارایه دهم و تغییری هر چقدر اندک در زندگی آنها ایجاد کنم.

حالا نزدیک ده سال است که مشکلات جسمی ، مرا نیازمند کمک فرزندانم کرده و از هر فعالیتی محروم شده ام.

در این سالها مشکلات جنگ و تحریم ها ، کار در مناطق محروم، دوری از خانواده و مسایل دیگر را تحمل کرده ام، به امید اینکه روزی مملکتی داشته باشیم فارغ از دغدغه جنگ ، بیکاری، فقر ، تبعیض جنسیتی و قومی و نژادی ، و....

شاید روزگاری چنین شود.احتمالا به عمر من نمیرسد .اما خوشحالم که تلاشم را کرده ام.

در باره خشونت

این روزها خبرهایی در مورد انواع خشونت ، در فضای مجازی پخش شده.مرگ دختر به دست پدر، مرگ زن به دست همسر، مرگ پدر و مادر به دست فرزند، مرگ دختر بوسیله برادران و اقوام فرزند و....

میدانیم به هر رفتاری که موجب آزار جسمی یا روحی طرف مقابل بشود، خشونت گفته میشود.

خشونت هایی که ذکر شد ، از نوع خشونت های آشکار فیزیکی هستند.بیشتر خشونت ها بر علیه زنان و دختران انجام میپذیرد.رسم و رسوم ، فرهنگ، عرف و بعضی قوانین میتوانند تشدید کننده این موضوع باشند.در مورد قتل های موسوم به قتل ناموسی، گاهی به گونه ای عمل میشود که مشخص نشود کدامیک از افراد خانواده در نهایت موجب مرگ مقتول شده اند.

بخش عمده خشونت ها ، جنبه روحی دارد.فردی که مورد بی اعتنایی ، تحقیر و توهین ، تمسخر، سایر آزارهای کلامی از طرف همسر، والدین، فرزند یا افراد خانواده قرار میگیرد ، در واقع مورد خشونت قرار گرفته

ازدواج های اجباری، اجبار برای انتخاب یک شغل یا یک رشته تحصیلی خاص، وادار کردن کودکان به اموری که موجب آزار جسمی و روحی آنها میشود، نمونه های دیگری از اعمال خشونت هستند.

سالها قبل سرپرستی مرکزی را به عهده داشتم که انجام امور مشاوره ، مددکاری ،امور فرهنگی و اشتغالزایی برای زنان را به عهده داشت.

شاهد زندگی دخترانی بودم که برادرشان میخواست برای تامین هزینه مواد یا برای اخذ موافقت ازدواج شان با یک دخت، خواهر خود را به عقد پدر آن دختر یا هر پیر مردی درآورند.دخترانی که اجازه ادامه تحصیل یا اشتغال نداشتند.زنانی که از طرف همسرشان تهدید میشدند که حتما سالانه باید یک فرزند به دنیا بیاورند.زنانی که همه درامدشان از طرف شوهر یا پس و دختر به اجبار گرفته میشد.

دردناک تر از همه این ها، خشونت هایی هست که عده ای بر علیه خودشان اعمال میکنند یا بر علیه همجنسان خودشان.زنانی که در اداره برای زنان دیگر کارشکنی میکنند.زنان و مردانی که از طرف همسر انواع و ابقسام فشارها را تحمل میکنند ، امکان جدا شدن و زندگی مستق دارند، اما به بهانه اینکه جواب مردم را چه بدهم و برای من زشت است، این وضعیت را تحمل میکنند

زنانی که در بست خود را در اختیار مد و انواع جراحی های زیبایی میگذارند تا خوشایند مردها باشند.

شما شاهد چه نوع خشونت هایی بوده اید؟

از اینجا و آنجا

از اوایل بهمن ماه از خانه بیرون نرفته بودم.کارهای عقب مانده زیادی داشتم.دندانی که شکسته بود و باید عکسبرداری میشد، برنامه فیزیوتراپی، چک چشم پزشکی و ...

کرونا موجب شد که همه کارها تعطیل شود.دو سه روز قبل برای کار خیلی واجبی به محضر مراجعه کردم.نزدیک هفتاد در صد مراجعین ، ماسک نداشتند.البته من داخل حیاط محضر بودم و شاید هم فقط داخل محضر ماسک میزدند.خانمی از پرسنل محضر ، لب تاب را به حیاط آورد تا بتواند از من اثر انگشت بگیرد.طفلک حتی خودکار را هم ضد عفونی کرد و به دستم داد .

خیابانها حسابی شلوغ بود و برایم مایه تعجب بود.

این روزها تلفنی مشغول پیگیری یک سری مسایل اداری هستم.مسایلی مربوط به کارگرانی که بیمه پدرم بوده اند، نخلستانی که در یکی از روستاها داشته و باید تقسیم بشود و....

روزانه چند ساعت با کارشناسان مختلف صحبت کرده ام، در مورد مقررات مختلف مربوط به این کارها مطالعه کرده ام، با خواهر و برادرها حرف زده ام .متوجه شدم که هر شخصی اصرار دارد که فقط نظر خودش درست است.جالب تر این است که هر کدام از خواهر و برادرها به بهانه ای از پیگیری کارها شانه خالی میکنند و بعد از اینکه نتیجه صحبت با یک کارشناس را به آنها گفتم، مدام میپرسند فلان حرف را هم گفتی، کاش فلان مساله را فلان طور مطرح کردی بودی.برای قیمت چانه زنی کردی؟ و دهها حرف دیگر.

برایم مهم است که این مسایل زودتر حل شود تا میزان بدهی احتمالی سهم خودم را بفهمم و بتوانم برای پرداختش برنامه ریزی کنم ، و اگر سهمی از اموالی هست مشخص شود، وگرنه قید سر و کله زدنهای اینچنینی را میزدم.

کاش عملکرد بعضی از سازمانها هم به گونه ای بود که افراد عادی هم متوجه میشدند چه مسیری را برای رفع مشکل طی کنند .

جبر جغرافیایی

مشغول بررسی اینستا هستم.پیامی توجهم را جلب میکند که نوشته: موفقیت ، تنها در گرو خواستن و تلاش تو هست.

صفحات را بالا وپایین میکنم.ویدیویی باز میشود و صدای خواننده ای به گوش میرسد که میخواند: اینکه زاده آسیایی را میگن جبر جغرافیایی.....

صفحه را رد میکنم.عکس ها از زندگی های مختلف.ثروتمند، فقی.شاد، غمگین و...

از خودم میپرسم آیا موفقیت تنها به خواستنن وتلاش کردن مربوط میشود.مهم نیست که در چه خانواده ای و با چه ژنتیکی به دنیا آمده ای؟ مهم نیست که در چه جامعه ای بزرگ شده ای؟

آدم ها نمیتوانند پدر و مادر و محیطی که در آن به دنیا آمده اند  را خودشان انتخاب کنند.بعضی از بیماریها را از والدین به ارث میبرند که ممکن است در آینده زندگی آنها را مختل کند.خصوصیات اخلاقی والدین ، اگر ارثی هم نباشد، بصورت اکتسابی به فرزندان منتقل میشود.باورهای جامعه ای که در آن بزرگ میشود ، در شکل گیری شخصیت فرد تاثیرگذار هست.شاید افراد زمانی که به سن تصمیم گیری برسند ، بتوانند با مطالعه و بررسی و کمک های تخصصی ، تاثیر رفتارها و باورهای دوران کودکی را خنثی کنند و راه دیگری پیش بگیرند.

نمیتوان منکر شد که امکانات متفاوت آموزشی، در موفقیت بچه ها موثر است.نمیتوان منکر شد که نبود امکانات پزشکی، ممکن است جان افرادی را که میتوانستند آدم های موفقی شودند را بگیرد.

بحث جبر و اختیار، موضوعی هست که همیشه بحث بر سر آن وجود داشته.آنچه تجربه شخصی من میگوید این است که همه چیز تنها به خواستن و تلاش فرد بستگی ندارد.عوامل دیگری هم موثرند.

شما چه فکر میکنید؟ 

عید فطر

دیروز یکی از خواهر ها دستور یک نوع حلوای سنتی را که مادرم برای روز عید فطر درست میکرد، برای ما فرستاده بود.در واقع یکی از اقوام ساکن کشوری دیگر، دستور پخت را خواسته بود و ایشان برای ما هم فرستاده بودند.این دستور پخت و تبریک های عید فطر ، انگار که زمان را چند دهه به عقب برگرداند و ذهن خیال پردازم رفت به دوران کودکی و نوجوانی.

چرا در آن سالها از روزه گرفتن و صدای دعای سحری ، چنین احساس خوبی به ما دست میداد.چرا چلو قیمه نذری شب های قدر ، اینقدر خوشمزه بود.چطور حاضر بودیم سحری، تا چند محله آنطرف تر برای افرادی که نیاز داشتند نذری پخش کنیم.چطور شده که این روزها ، در بعضی خانواده ها حتی خواهر و برادر هم ببه هم رحم نمیکنند.بعضی از نذری دادن ها و اجرای مراسم، فقط از سر چشم و هم چشمی هست.

انگار که قدیم ها ، حرف ها و اعمال به هم نزدیک تر بودند.یا شاید چون بچه بودیم، باور هایمان خالی از هر رنگ و ریایی بود.هیچکس بخاطر نماز خواندن و روزه گرفتن ، بنا نبود به پست و مقامی برسد.

شاید هنوز عده ای همین حال و هوا را دارند، و من دلم برای این حال و هوا تنگ شده.

روزهای فاصله گذاری اجتمایی

از اواخر بهمن ماه یا شاید از اوایل اسفند از خانه بیرون نرفته ام.قرار بود بروم فیزیوتراپی و دندان پزشکی و چند کار دیگر انجام بدهم که شیوع کرونا  همه کارها را معلق گذاشت.با داشتن بیماریهای زمینه ای ، جرات نمیکنم از خانه بیرون بروم.محل کار عروس و پسرم هم تعطیل شد و آنها هم در خانه اند.یکبار روز عید با خواهر ها و پسر بزرگم تماس تصویری داشتم.بچه ها در خانه آموزش هایی را از طریق اینترنت دنبال میکنند،خرید ها را تا آنجا که امکانش هست، اینترنتی انجام میدهیم.

وقت خوابم به هم ریخته و نامنظم شده.آنقدر که چشمم اذیت نکند،کتاب الکترونیکی میخوانم.کمی تمرین های فیزیو تراپی را انجام میدهم، گاهی با دوستان چت میکنم، با پسر بزرگم کمی بیشتر حرف میزنم.آنها در کشوری زندگی میکنندد که مردم تقریبا در قرنطینه هستند .محل کارشان موافقت کرده اند که دور کاری داشته باشند و آموزش بچه ها هم اینترنتی هست.

اطرافیان برنامه های متفاوتی دارند.بعضی ها که شغل آزاد داشته اند، قبل از اعمال محدودیت ها، خودشان کار را ترک کرده اند.بعضی برنامه مرتب ورزش در خانه دارند، بعضی صبح های خیلی زود پیاده روی میروند.بعضی در خانه شروع کرده اند به پخت نان یا کاشتن سبزیجات.

بعضی میگویند هر زمان که مقدر باشد ،میمیریم.در نتیجه به دید و بازدید ها و آمد و رفت ها ادامه میدهند.

عده ای دچار وسواس شده اند و. از شستن زیاد دستها و ضددد عفونی کردن وسایل، دستهایشان زخم شده.

حال غریبی دارم.یک جور حس درماندگی و کلافه بودن.حس بلاتکلیفی.تلخ شده ام.امروز به پسرم گفتم که اگر هم بمیرم ، ناراحتی ندارد۰چون زندگیم چند سال است که تقریبا در قرنطینه میگذرد.انگار دیگر انگیزه ای نیست.بعد از اتمام صحبت و قطع کردن گوشی، پشیمان شدم.از بروز احساساتم.از نگران کردن پسرم.سالها بود که حرفی از هیچیک از مشکلاتم نمیزدم.

شما برنامه این روزهایتان چطور است؟چه حس و حالی دارید؟

روزهای دلهره

سالی که گذشت، سالی پر از حادثه بود.کرونا هم وضعیتی ایجاد کرد که همه مشکلات قبلی کم رنگ شوند

این روزها حس میکنم به همه مردم دنیا وصل هستم.علاوه بر اینکه در اکثر نقاط ایران و بعضی از کشورها، اقوام و دوستانی دارم که در این وضعیت نگرانشان هستم، فکر میکنم چطور بیماری یکنفر در یک کشور دور، توانسته همه کشورها را در گیر کند.به این فکر میکنم که رفتار هر کدام از ما به تنهایی ، چقدر میتواند باعث بهبود وضعیت دیگران ،یا بر عکس موجب گرفتاری دیگران شود.

میبینم که بعضی کشورها چقدر در مدیریت بحران کارامد بوده اند.میبینم که تصمیم گیری چند نفر در یک کشور، بعنوان رییس یا نخست وزیر یا وزیر، چطور بر سرنوشت ملیونها نفر تاثیر میگذارد.متوجه میشوم که تصمیم گیری در بعضی موارد چقدر میتواند سخت باشد.

به تغییرات اجتماعی این وضعیت فکر میکنم.کاش عده ای متوجه میشدند که رفتارشان را با طبیعت تغییر دهند.متوجه میشدند که میشود از مصرف گرایی دست کشید.میدیدند که اگر کاشت ناخن و فلان مدل اصلاح مو و خرید مداوم لباسهای مد روز و رفتن هر روزه به کافی شاپ و خوردن فست فود و....نداشته باشند، نه تنها فاجعه ای رخ نمیدهد، که منابع زمین هم کمتر هدر میرود.

متوجه شده ام که یک موجود میکروسکوپکی دنیا را بهم ریخته و کاری از جنگ افزارهای مدرن برنمیاید.

بنظرم از اوایل اسفند از خانه بیرون نرفته ام.چشمم هنوز ناراحت است و درد های جسمی کلافه ام کرده.اما جرات مراجعه به دکتر را ندارم.

امیدوارم این روزهای سخت، با کمترین آسیب  تمام شود و زندگی دو باره به همه مردم جهان لبخند بزند و آدم ها یاد بگیرند که با طبیعت و با یکدیگر مهربانتر باشند.

سال ۱۳۹۹

سلام دوستان

کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر،سال ۹۸ به پایان میرسد.سالی که در همان روزهای اول، در منطقه ما و استان گلستان با سیل شروع شد.سالی که از نظر شخصی هم برای من سال بیماری و عزاداری بود.

این مملکت انواع و اقسام بلاها را به خود دید.این روزها هم نمیدانم از کدام غم بگویم.از دست رفتن هموطنان و کادر درمان بخاطر این ویروس کرونای لعنتی، بی برنامگی ها، بلاتکلیفی ها، بیشعوری ها و عدم رعایت عده ای از مردم،هراس از این بیماری و تبعات آن؟

اما به هر حال طبیعت راه خودش را میرود.باران میبارد، آفتاب میتابد، درختان پر از شکوفه میشوند .

امیدوارم بلاهای مختلف در سال جدید از این مملکت دست بکشند.امیدوارم سال جدید برای تک تک شما سلامتی به ارمغان بیاورد و همراه با بها ر طبیعت، دلهایتان هم بهاری شود

روز زن

دو روز است که در گروهها و پیج های مختلف تبریکات روز زن و روز مادر را میبینم.گرچه خدا را به خاطر نعمت مادر شدن و تجربه این حس زیبا ، شکر میکنم، اما تما تبعیض ها و ظلم هایی که به خاطر جنسیت بر من گذشته هم فراموشم نمیشود.

من در خانواده ای در یک شهر کوچک سنتی و مذهبی به دنیا آمدم.پدرم علیرغم آنکه علاقه داشت که دخترهایش تحصیلات عالی داشته  و شاغل باشند،اما وقتی نوبت به دادن امتیاز و امکانات میرسید، این پسرها بودند که الویت داشتنند.

من در تمام دوران دانشجویی کار میکردم و با ترس و لرز با یکی دو دانشجوی دیگر اطاقی اجاره میکردیم و برای برادرم در دوره دانشجویی آپارتمان مستقل اجاره میکردند.مادر زمین میفروخت تا هزینه ساخت خانه پسرانش را بپردازد، و ما دخترها بخاطر سنگینی اجاره خانه ،محل اشتغالمان را شهرهای دور افتاده انتخاب میکردیم.از نظر خانواده،پسر بود که نام آنها را زنده نگه میداشت و بار سالها پرستاری آنها در اواخر عمر به عهده دختران بود و ارث دو برابر برای پسران.

سال ها در سازمان های مختلفی که در ارتباط با مسایل زنان فعالیت داشتند، همکاری داشتم. از تلاش برای گرفتن حق مرخصی ساعتی برای شیر دادن بچه ،برای خانم های همکار تا راه اندازی مهد کودک در محل کار و تحقیقات در مورد مسایل و مشکلات زنان ،بخصوص در منطقه و گزارش به مراکز مربوطه.

ناظر همه جور تبعیضی بودم.از نداشتن حق حضانت فرزندان تا مساله اجازه خروج از کشور و حق طلاق و حق انتخاب مسکن و حق اشتغال  و خشونت بر علیه زنان و بهداشت و آموزش و اشتغال زنان.

در زندگی شخص هم ،نه تنها بخشی از مخارج خانه را تامین میکردم،بلکه انجام کلیه امور خانه و رسیدگی به فرزندان را هم به عهده داشتم.

دیروز با یکی از همکارهای سابق صحبت میکردم.چندین نفر از خانم های همکار ،با خیانت شوهرانشان مواجه شده اند.بیش از نود در صد آنها بخاط فشار کار چند جانبه ، در دوران باز نشستگی علیل و مریضند.هنوز اکثر مشکلات مربوط به زنان به قوت خودش باقی هست.

امیدوارم روزی برسد که بتوانم تبریکی واقعی برای زنان و مادران داشته باشم.

از جواب ندادن به کامنت های قبلی معذرت خواهی میکنم.بیماری طولانی مدت، توان جسمی و روحیم را به تحلیل برده.

پاییز غم انگیز ۹۸

وقتی که پدر فوت کرد,من هنوز از درد پایم بعد از باز شدن گچ,در عذاب بودم.بعد از مدتی فیزیوتراپی ,گفتند بنظر مشکلی اساسی تر از کشیدگی عضله وجود دارد و قرار شد ام.آر.آی .انجام دهم.فکر میکنم برای نوزده آبان وقت ام.آر .آی داده بودند.

چشمی که قبلا عمل کرده بودم مدتی بود که ناراحت بود.نیمه های آبان به دکتر مراجعه کردم و دکتر برای همانروز مرا به واحد دیگری برای لیزر زدن فرستاد و دستور بستری برای عمل فوری چشم دیگر.

فکر میکنم روز بیستم بود که چشمم را عمل کردم.چشمی هم که لیزر زده بودم و ظاهرا خون ریزی شبکیه داشته, همچنان تار بود و اشکال سیاهی مدام جلوی چشمم بود که هنوز هم هست.

روز بعد از عول بخاطر گیجی بیهوشی عمومی,زمین خوردم و کتف و قفسه سینه و چند جای دیگر ضربه خورد.

روز بعد از آن فشار خون بالا و ضربان ناونظم و درد قفسه سینه, مرا راهی اورژانس قلب کرد و ۷-۸ ساعتی بستری شدم.فشار برای جا گرفتن روی تخت های بلند اورژانس و کشیدن دست ها و پاهایم و چند بار جابجایی برای اسکن مغز و عکس قفسه سینه و آزمایش های مختلف,موجب شد که درد کمرم طوری شدت پیدا کند که قادر به حرکت نبودم.

همانروزها بود که اعتراض ها هم شروع شد.در حالیکه با چشم بسته جایی را درست نمیدیدم و حرکت برایم خیلی سخت شده بود,صدای فریاد,شکستن شیشه, صدای تیراندازی و ترکیدن لاستیک را از فاصله نزدیک میشنیدم.یک هفته بعد که برای مراجعه به پزشک از منزل خارج شدم,با شیشه های شکته بانک در فاصله چند متری خانه. ,شیشه های شکسته ایستگاه مترو  مواجه شدم.

نتوانستم در مراسم چهلم پدر شرکت کنم.قادر به مسافرت چند ساعتته تا زادگاهمون نبودم.

کمر درد همچنان ادامه داشت که سردرد و سرفه های شدید و بدن درد و گرفتگی صدا به سراغم آمد.

دو هفته است که از شدت سرفه احساس میکنم در حال خفه شدن هستم.صدایم تبدیل به یک پچ پچ خفیف شده.ام آر.آی .گرفتهام و بیرونزدگی مهره های کمر و گردن تشخیص داده اند.چشمم هنوز تار است.

از همه دوستانی که پیام دادند و به یادم بودند سپاسگزارم.

اینها را نوشتم که فقط علت جواب ندادن به کامنت ها را توضیح بدهم.

میدانم که این روزها اکثر مردم دردهایی به مراتب بزرگتر و بیشتر از من دارند.امیدوارم روزی آرامش سهم همه مردم عزیز کشورم باشد.

هفته های پر درد سر

سلام دوستان

دو هفته قبل چشمم را عمل کردم.هنوز وضع چشمم عادی نیست.بببخشید که جواب کامنت ها را ندام و ممکن است تا مدتی ددیگر نتوانم جواب بدهم.

دوستتان دارم.

حرف هایی در باره مراسم فوت پدر

سلام دوستان

قبل از هر چیز ,از تمام دوستانی که حضوری ,تلفنی,یا با کامنت های زیبایشان در فوت پدرم ابراز همدردی کردند,از صمیم قلب تشکر میکنم.

برایم واقعا مایه دلگرمی بود که حتی افرادی که معمولا خاموش وبلاگ را میخواندند,اینبار با پیام هایشان و حتی پیام های خصوصی. ,به یادم بودند و محبت کردند و مرا دلداری دادند.در حاشیه مراسم ,نکاتی توجهم را جلب کرد.دو سه ماه اخیر که حال پدر خوب نبود,عمده کارهای پرستاری و همراهیش به عهده یکی از خواهرها بود.,اما در مورد نحوه اجرای مراسم,حتی انتخاب عکس و متن آگهی,این برادرم بود که یکسره داد و فریاد میکرد که :من آبرو دارم و ناهار باید در فلان تالار باشد و فلان تعداد باشد,پذیرایی چنین و چنان باشد.,رنگ سنگ مزار بهمان طور باشد..در حالی که حاضر به یک هفته یا یک روز مراقبت از پدر هم نشده بود.مرد سالاری یک جا و دو جا نفوذ نکرده.

موضوع دیگری که توجهم را جلب کرد,این بود که در یکی از مراسم به رسم دیارمان ,من هم در ورودی سالن در کنار صاحبان عزا نشسته بودم.آنروز بیشتر از پانصد نفر در مراسم شرکت کرده بودند و من انگار در آیینه ای که تا کنون ندیده بودم,تماشاگر حال و وضع و گذران عمر خودم بودم.همکلاسی های سابق,همسایه های سابق,آشناها وو اقوامی که سالیان دراز بود آنها را ندیده بودم, میامدند.خواهرم معرفی میکرد::احمد آقا هست,پسر همسایه سر کوچه,خانم دکتر ف.هست.نوه عموی بابا.آقای دکتر فلانی هست.همدوره دانشگاهت.فرخنده خانم هست.نوه خاله صدیقه.و....

من عده ای پیر زن و پیر مرد خمیده و پر چین و چروک و احیانا با دستهایی لرزان را می دیدم که هیچ شباهتی به.  آن  دختران و پسران کودک و نوجوانی که من میشناختم نداشتند.

یکی از این خانم ها رفته بود سراغ پسرم و با بغض گفته بودد: طاقت  نیاوردم مادرت را در این وضع با ,یلچیر ببینم.مادرت زرنگترین و زیباترین دختر مدرسه بود.

زیبایی را مبالغه میکرده.,اما تمام دوره دبستان و چند سال از دبیرستان ,شاگرد اول مدرسه بودم,روزنامه دیواری را مینوشتم,عضو تیم پینگ پنگ بودم,وخیلی فعالیت  های ددیگر.

از دیدن این آدم  ها فهمیدم که زمان چه ردپایی بر همه  وجود  ما گذاشته و خودمان متوجه نیستیم.

پدر جان.روحت در آرامش ابدی

متاسفانه. روز پنجشنبه پدرم را از دست دادم.خانه از جمعیت عزادار پر و خالی میشود.جر و بحث ها. بر سر نوشتن متن آگهی,متن سنگ قبر,سفارش نوع غدا و...دیوانه ام کرده.به هرکجای خانه که سر میکشم,جای خالیش محسوس است.غمگینم,سر در گمم,انگار ناگهان آخرین نقطه ارتباطم با گذشته ام را از دست داده ام.چند روزی ممکن است نتوانم به نت سر بزنم.

تولد

چن وقت قبل تولد جوانی از اقوام نزدی بود.ظاهرا باغی اجاره کرده بود و هفتاد هشتاد نفر از دوستانش را دعوت کرده بود .انواع ساندویج ها را هم در خانه درست کرده و برده بود.عروس و پسر من را دعوت کرده بود که نرفتند.من مقداری پول به کارتش واریز کردم و تبریک تلفنی  و فرستادن متن و کلیپ واتس اپ.

تولد خودم چند سال اخیر بچه ها یک کیک کوچک میخرند و یک کادوی کاربردی مثل تیشرت یا پارچه یا مثلا ژاکت.

برای تولد پسرم قبلا هم پول نقد هدیه میدادم هم وسایل کاربردی مثل لباس,اما چند سال. اخیر به هر دو پول نقد هدیه میدهم.اهل جشن تولد گرفتن هم نیستند.خودشان هم گاهی برای هم هدیه کاربردی میخرند,گاهی هم یکدیگر را به شام یا ناهار دو نفره مهمان میکنند.

اینطور که متوجه شده ام,بسته به عادتهای خانوادگی,سن و سال ,میزان درامد و علایق هر فرد و اطرافیانش,ممکن است برای فرد در خانه یا تالار و باغ جشن مفصل بگیرند و از پول نقد,کارت هدیه,طلا,وسایل کاربردی ,از یک تیشرت گرفته تا ماشین و آپارتمان,,سایل تزیینی,بلیط مسافرت,کتاب,بلیط کنسرت و....هدیه بدهند.یا به یک گرد همایی دوستانه یا خانوادگی با یک کیک و عصرانه یا شام کفایت کنند,و هدیه ها هم به نسبت وضع مالی اطرافیان یا وسایل کاربردی باشد یا کارت هدیه و پول نقد.

بعضی ها هم به یک پیام تلفنی یا تبریک اینترنتی اکتفا میکنند.

بعضی ها هم اصلا نه به تولد خودشان اهمیت میدهند,نه به تولد دیگران.

شما در مورد تولد خودتان و نزدیکانتان چه میکنید و چه نوع هدیه ای انتخاب میکنید؟

حریم خصوصی

خانه های قدیمی در ولایت ما ,معمولا دو یا سه طرف حیاط,ساختمان بود و حیاط بزرگی با باغچه و حوض در وسط.خانه پدری من هم تقریبا همین فرم را دارد و سالهاست که خانواده خانمی که برای کمک در کار خانه و مواظبت از پدر استخدام میشوند,در ساختمان یک طرف حیاط ساکن هستند و پدر در سمتی دیگر.

خواهر و برادرها همگی کلید در ورودی و در راهرو را دارند.چون خانم خانه نگهدار بعضی اوقات خانه نیست و پدر هم نمیتواند در را باز کند.اما خواهرها و من هر وقت بخواهیم سری به ولایت بزنیم,از روز قبل به پدر خبر میدهیم و بعد از حرکت هم در ورودی شهر تماس میگیریم که رسیده ایم.بعد از رسیدن به خانه هم اول زنگ میزنیم و اگر در باز نشد از کلید استفاده میکنیم.

عید گذشته ,نزدیک ساعت ده شب با لباس خانه ,در هال نشسته بودیم و با خواهرها شام میخوردیم.پدر هم روی کاناپه اش همانجا دراز کشیده بود.

ناگهان در هال باز شد و برادر بزرگم با دخترها و دو داماد و پسر و عروس و همسرش وارد شدند.دامادهای برادرم اعتقادات مذهبی سفت و سختی دارند.خواهر ها به سرعت هر کدام گوشه ای از ملافه پدر را به سرشان کشیدند.بعد پسرم آمد و سریع بساط شام را جمع کرد و برایمان روسری آورد.خنده دار بود که یکی از خواهر ها لباس خانه نسبتا کوتاه پوشیده بود و بعد ملافه را به سرش کشیده بود که موهایش پیدا نباشد.برادرم هم در کمال خونسردی مشغول حرف زدن از اینور و آنور و ایراد گرفتن بود.

مات مانده بودم که چند آدم بزرگسال و مثلا تحصیل کرده انگار اسمی از حریم خصوصی نشنیده اند.بدون اطلاع قبلی یا زنگ زدن, با کلید در را باز کرده و بی سر و صدا ناگهان وارد هال شدند.

یکی از پسر عمو ها عادت دارد در هر دور همی بی خبر عکس بگیرد و بلافاصله هم در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارد

یکی دیگر عاشق عکس دختر بچه هاست و وارد خانه هر شخصی میشود بدون اجازه از بچه هایشان عکس میگیرد و به اشتراک میگذارد.انگار این بچه ها مثلا گلدان زینتی باشند.

در عروسی ها که وضع از اینهم بدتر است.

کاش در مدارس و دانشگاهها درسی ارایه میشد و به ما میاموختند چه چیزهایی حریم خصوصی دیگران حساب میشود.

سلیقه عمومی

آقای هاتف در یکی از پادکست های موسوم به1024 اشاره ای به این مطلب کرده بودند که چرا در دنیای مجازی عده ای با وجود آنکه ممکن است مطالبی سطحی نوشته باشند,دنبال کننده های زیادی دارند,و عده ای ببا وجود ارایه مطالب مفید, مورد توجه قرار نمیگیرند( نقل به مضمون)

نزدیک دهسال است که من وبلاگ مینویسم.مسایلی را که اغلب مطرح کرده ام , شخصا شاهدش بوده ام یا در مورد آن مطالعه کرده ام و فکر میکردم مورد استفاده خیلی از افراد باشد,در حالی که در این مدت شاید حد اکثر کامنتی که داشته ام,به ۴۰ کامنت هم نرسیده.

این در حالی هست که میبینم اگر در مورد مثلا شیوه های لاغری, داشتن پوست شفاف, آشپزی, و خیلی مطالب دیگر مطلب مینوشتم,شاید توجه عده بیشتری جلب میشد.البته بگذریم که عده ای قلمشان و نثرشان واقعا جذاب است و دیگران را مشتاق میکند.

این نشان میدهد که من نوعی سلیقه اکثریت را نشناخته ام.

در زندگی واقعی هم من به نوعی با این مشکل ممواجه هستم.هر سال عید در خانه پدری جمع میشویم و اقوام و آشنایان به دیدن پدرم میایند. نود در صد این افراد وضع مالی خیلی بهتری نسبت به من دارند, از نظر جسمی سالم تر هستند,فرزندانشان در کشورهای دیگر مشاغل پر درامدی دارند,در نتیجه یا صحبت از مسافرت های خارج از کشور و تفریحات آنجا,یا خرید از بعضی مراکز ,یا ساخت و خرید ویلا و آپارتمان,یا خرید ماشین جدید,یا تغییر مبلمان خانه ,یا خرید طلا و فلان مدل پارچه و فلان عمل زیبایی است.

سفرهای خارجی من مربوط به قبل از انقلاب و اوایل انقلاب بوده,نه توان مالی اش را دارم ,نه توان جسمی.بخاطر مشکلات جسمی,توان مسافرت داخلی هم ندارم.حقوقم تنها کفاف مخارج ضروری خودم و کمک به فرزندانم را میدهد,اهل مد نیستم, مبل های خانه ام همان است که دوازده سیزده سال قبل بوده.مشغولیتم بیشتر مطالعه هست .زمانی که توانش را داشتم به کاشت گل و آشپزی علاقه داشتم.در نتیجه تقربا حرف مشترکی با این اطرافیان ندارم.

دو سه دوست در این شهر دارم که حرفهایشان را میفهمم,چند دوست در دنیای مجازی و دو نفر از همکاران سابق که از هم دور هستیم.

خواستم بگویم که اگر خودم یا نوشته هایم مورد اقبال نیستیم,شاید دلیلش این باشد که نتوانسته ایم با سلیقه عمومی هماهنگ باشیم.

وبلاگ نویسی

ظاهرا روز شانزده شهریور,روز وبلاگ نویسی فارسی هست.به همین مناسبت آقا هاتف از وبلاگ blog.hatefix.ir.  مسابقه ای ترتیب داده و خواسته اند که پست ایشان در مورد این مسابقه و چالش را بخوانید و مطابق دستورالعمل در مسابقه شرکت کنید و دوستان وبلاگ نویس را هم دعوت کنید که آنها هم شرکت کنند.

همینجا از دوستان. عزیز,نسرین جان,نگین بانو,پونی گرامی,سهیلای عزیز,جناب خشت,کنجکاو گرامی,فرزانه خانم و مهربانوی گرامی دعوت میکنم که در این مسابقه شرکت کنند.

واما ماجرای وبلاگ نویسی من:

آذر ماه سال ۸۸ بود که وبلاگ نویسی را شروع کردم.یک سالی میشد که بازنشسته شده بودم و از شهر محل اشتغالم به یکی از شهرهای شمالی کوچ کرده بودم.چند ماهی میشد که همسر و مادرم را از دست داده بودم و حال مساعدی نداشتم.قبلا وبلاگ یکی از طنز نویس ها را میخواندم.تصمیم گرفتم وبلاگی درست کنم و حرفهایی را که بعضی از آنها درد دل بود و بعضی مطالبی اجتماعی که فکر میکردم به درد دیگران بخورد را بنویسم.

اولین پست راجع به وضعیت سالمندان بود. که فکر کنم یکنفر کامنت گذاشته بود.

کم کم با تعداد دیگی از وبلاگ نویسان آشنا شدم,بطوری که با بعضی از آنها چند سالی هست که ملاقات حضوری دارم یا در گروه تلگرامی هستم.

در این سالها اما یاد نگرفتم که چطور لینک بفرستم یا عکس بگذارم.

یکبار به کمک آقا هاتف وبلاگ را عوض کردم و دو باره بعد از یکی دو پست برگشتم به همین بلاگفا.

از پست هایی که نوشتم ,دو سه داستان. را دوست دارم که یکی از آنها شانس هست.

خوشحالم که با دنیای وبلاگ نویسی آشنا شدم.

چند نفز از دوستان را از قلم انداختم:

همطاف جان,جناب بی ربط، آبانای عزیز، ربولی, و جناب کیهان.

گذر عمر

حدود ده روز است که گچ پایم را باز کرده اند.بعلت سنگینی گچ پایم حسابی دردناک هست و به زحمت چند قدمی با واکر راه میروم.

پدر را هفته قبل به شهرستان محل سکونت و خانه خودش بردند.این هفت هشت سالی ککه به شیراز برگشته ام,هر روز با پدرم تماس تلفنی داشتم.قبلا هم از دوره دانشجویی حد اقلل هفته ای یکبار صحبت تلفنی داشتیم.این روزها صدایش ضعیف است و حوصله حرف زدن ندارد.

چند روز قبل خواهرم میگفت سقف انباری خانه پدر نم زده وو تعمیرش هزینه بر است.بعد اضافه کرد :خانه ای که شاید سال دیگر ورثه خرابش کنند,چه تعمیر کردنی..

این خانه از حدود صد و پنجاه سال قبل از جد پدریم به پدر بزرگ و بعد از او به پدر رسیده.چند بار در حوادث طبیعی تخریب شده و دو باره ساخته شده,اما همه خانواده پدرم و همه خواهر و برادرها در همین خانه به دنیا آمده و بزرگ شده اند.

من هم تقریبا نود و پنج در صد نوروزها را در همین خانه بوده ام.فکر میکردم که احتمال فوت پدر و از بین رفتن همه این نشانه ها و دلبستگی ها هست که اینقدر آزارم میدهد,اما از کابوس های هر شبم میفهمم که من به دنبال مینوی ده دوازده ساله ای میگردم که از درخت نخل و نارنج و توت و انجیر و...بالا میرفت.بدنبال دخترکی میگردم که دلخوش بود به شبهای پر ستاره و عطر یاس و محبوبه شب.

به دنبال دختر هیجده ساله و دانشجویی میگردم که گرچه درس خواندن و اشتغال همزمان برایش سنگین بود ,اما روزهای پر جست و خیز و پر امید هم کم نداشت.

این روزها از سر بار بودن خسته ام,از عمری دغدغه دخل و خرج خانه را داشتن خسته ام.از فکر کردن به وضعیت پسرهایم که چرا با همه توانایی ها نباید زندگیشان تامین باشد,از اینکه برای هر کاری به دیگران وابسته شده ام,از اینکه برای نوشتتن همین چند خط چندین بار دستم کم حس شده,از سردردهای مداوم ,از دردهای مزمن دیگر خسته ام

هزار چرا در ذهنم نقش میبندد که جوابی برای هیچیک ندارم.این همه تفاوت و تبعیض برایم قابل هضم نیست.

ممنونم از کامنت های محبت آمیزتان.فقط خواستم حس و حالم را با شما در میان بگذارم..

 

این روزها

سالگرد فوت یکی از برادر ها بود.زنگ زدم منزل پدر.تلفن جواب نمیداد.به تلفن همراه خانمی که از پدر نگهداری میکند زنگ زدم.گفت در درمانگاه هستند و پدر حالش خوب نیست.

روز بعد او را در سی سی یو بستری کردند.دچار نارسایی قلبی شده.

همانروز در بیمارستانی دیگر وقت دکتر داشتم.دامن بلندی تا روی مچ پوشیده بودم با شلوار ورزشی تا زیر زانو و جوراب مردانه تا زیر زان.رمپ جلوی ورودی بیمارستان کمی بلندی داشت و عروسم نمیتوانست ویلچیر را رد کند.خانمی نزدیک شد.دستش بطرف ویلچیر رفت و دامنم را کشید و گفت :دامنت بالا رفته.رعایت کن.بعد راهش را کشید و رفت.آقایی سر رسید .بدون یک کلمه حرف پایین ویلچیر را گرفت و از رمپ عبور داد و راهش را. کشید و رفت.پسرم رفته بود جایی برای پارک ماشین پیدا کند.

هر چه فکر کردم که فرضا جورابم هم پیدا شده باشد.جوراب مردانه زنی مسن با پای شکسته و روی ویلچیر و با. دمپایی دیدن داررد؟

عکس گرفتم و دکتر گفت شکستگی جوش نخورده و تا آخر. مرداد باید در گچ باشد.

رفتیم بیمارستانی که پدرم بستری بود.دیدنش در این وضعیت براایم یادآور خاطره بیماریها و فوت بعضی از اعضای خانواده ام شد.همسرم که تقریبا دو سال بستری بود ,

مادرم.فوت برادرها.

ور منطقی ذهنم میگوید پدر عمری طولانی داشته,خدا را شکر توان و امکانش را داشته که مستخدمی شبانه روزی داشته باشد.کمتر درد کشیده.زندگی نسبتا خوبی داشته.

اما روحم نا آرام است.هی کابوس میبینم.کللافه ام.تک تک روزهای طولانی بیماری همسرم دو باره به ذهنم برگشته.

پسرم تماس گرفت و گفت بخاطر گرانی بلیط امسال. هم. نمیتواند به ایران بیاید...مدتی احتمالا چیزی نمینوویسم چون نوشته هایم پر از غصه و درد است .

دعا کککنید کمی آآرامش بگیرم.

مراسم عزاداری

چند روز قبل شوهر یکی از خانم های فامیل فوت کرده بود.فامیل های مختلف از شهر زادگاهش و از سایر شهرستانها و استانها آمده بودند برای مراسم تشییع جنازه و ختم.آنهایی که در این شهر محل سکونتی نداشتند,از شب قبل اطراق کرده بودند منزل فرد فوت شده و رسیدگی به آنها هم شده بود مساله دیگری برای صاحب عزا.

خواهر و برادرهای من هم در تشییع جنازه شرکت کرده بودند.میگفتند عده ای در آرامگاه میپرسیدند که در کدام سالن ناهار میدهند؟ بعد که فامیل برای ناهار به سالن میروند,متوجه میشوند که جمعیت چهار پنج برابر تعدادی هست که در تشییع جنازه حضور داشته اند.

کمی که پرس و جو میکنند,متوجه میشوند که عده ای هر روز به آرامگاه سر میزنند و آدرس سالن را به دست میاورند و به دوستان و اقوام هم خبر میدهند و میروند که ناهاری مجانی بخورند.

فکر میکنم چه به روزمان آمده.یعنی مردم تا این حد فقیر شده اند؟یا تن به کار نمیدهند 

اصلا چرا این مراسم روز به روز پر دردسرتر میشود.چرا حتی فامیل های درجه سه و چهار چند ساعت رانندگی میکنند و بعد هم اطراق میکنند منزل صاحب عزا و احتمالا هر کدام هم خواسته ای دارند.

نمیشود مراسمم ختم را در سالنی در جوار آرامگاه بصورت خیلی مختصر برگزار کنند و تمام شود؟

در بعضی خانوادها که اقوام نزدیک تر تا چند روز در خانه صاحب عزا میمانند.کاش این تجملات غذا دادن و. سالن گرفتن تعدیل میشد.

دنباله حادثه

روز چهارشنبه هفته قبل به دکتر مراجعه کردم.مجددا دستور عکبرداری داد و گفت برای تسریع در بهبودی بهتر است از روز شنبه چند جلسه ای فیزیوتراپی بروم و آتل را هم تا آخر خرداد و ویزیت بعدی  داشته باشم.

روز شنبه به فیزیو تراپی معرفی شده رفتم.همانجا آتل را باز کردند و یکساعتی کار کردند و دو باره آتل را بستند.حدود هشت بعد از ظهر از ففیزیو تراپی بیرون آمدن.هنگام خروخ یک لحظه احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد و نقش زمین شدم.

پسرم با کمک چند نفر به زحممت از جا بلندم کردند اما دیدم قادر نیستم پایم را روی زمین بگذارم.

این بار به یک بیمارستان دولتی که فکر میکنم عمده کارش مربوط به همین موارد و تصادفات و جراحی های ارتوپدی باشد مراجعه کردیم.

خوشبختانه علیرغم شلوغی اورژانس,از مامور دم در گرفته تا کادر اطاق معاینه و بخش عکسبرداری و پزشک مربوطه , همه با حوصله و خوشرویی کارشان را انجام دادند.

تا حدود دو و نیم صبح در بیمارستان چمران بودیم.پزشک کشیک نهایت دقت را انجام داد و وقتی نتیجه عکبرداری برایش مشکوک بود,دستور سیتی اسکن داد و معلوو شد قوزک پایم شکسته.پا را گچ گرفتند و گفتند حد اقل یکهفته نباید فشاری به پایم وارد شود.

به خانه که رسیدم تورم و کبودی زانو و مچ پای دیگرم هم شروع شد که باند کشی بستم.فعلا اسیر تخت شده ام و غذا را هم داخل اطاق میخورم و دعا میکنم در این سن شکستگی جوش بخورد.

از احوالپرسی همه دوستان ممنونم.واقعا برایم قوت قلب بود.

 

یک حادثه

جمعه هفته قبل بود که بدون هیچ علت خاصی در خانه زمین خوردم.به امید اینکه یک زمین خوردن ساده هست,از مراجعه به در مانگاه خود داری کردم و فقط کیسه یخ گذاشتم و با باند کشی پایم را بستم.

شب اما از شدت درد نتوانستم بخوابم و انگشتها و ساق پایم بشدت دردناک شده بود.روز بعدد به ددرمانگاه تخصصی ارتوپدی مراجعه کردم.نزدیک ۳۰ نفر منتظر نوبت بودند.وقتی بالاخره نوبتم رسید ,دکتر مهلت نمیداد که توضیح بدهم.خواست که پایم را از مچ خم و راست کنم.گفتم که بعلت بیماری ضعف عصب و عضله که دارم نمیتوانم این کار را انجام دهم.جواب داد که خدا شفا بدهد ,حالا مچ پایت را خم و راست کن.!!! 

بالاخره دستور عکس برداری داد.آنجا هم چون نمیتوانستم پایم را درست نگهدارم,پسرم ناچار شد پایم را نگه دارد.بعدا به من گفتند که حد اقل باید به او پیش بند مخصوص میدادند.

دکتر عکس ها را که دید گفت استخوان انگشت پایم ترک خخورده و رباط پا کشیده شده و باید آتل ببندم.

در قسمت گچ گیری. بعلت مشکلی که ذکر کردم قرار گرفتن روی تخت برایم مشکل بود.فردی که در آنجا مشغول کار بود در کمال بی تربیتی میگوید:تا وقتی جوان هستی پر خوری میکنید ,آنقدر که حالا در زمان پیری نمیتوانید تکان بخورید.!!

در هیچیک از قسمت های در مانگاه هم دفتر چه بیمه قبول نکردند و من با اعصابی در هم از این بی توجهی ها و پای آتل بسته و درد وحشتناک به خانه برگشتم.

هنوز پایم در آتل است و حسابی دردناک.

مواظب سلامتی خودتتان باشید.

احساس فرزندان مادران شاغل

چندی قبل در یک گروه همخوانی کتاب( بدرود دون پایگی, ترجمه آزاده راد نژاد) صحبتی شد در باره اینکه فرزندانی که مادرشان شاغل بوده ,چه حسی داشته اند؟

خانمی اظهار کرده بود که احساس طرد شدگی داشته,به همین علت هم خودش خانه داری را انتخاب کرده تا فرزندش چنین حسی نداشته باشد.

خانم دیگری گفته بود چنین حسی نداشته و خودش هم شاغل است و سعی کرده فرزندش هم این مساله را درک کند.

به دوران کودکی خودم فکر کردم.مادرم خانه دارد بود.باغ و زمین کشاورزی موروثی هم داشت که پدرم اداره میکرد و در بخشی از کارها هم خودش مشارکت میکرد و بخشی از هزینه های زندگی از این طریق تامین میشد.

مادر همیشه حضور داشت.غذا همیشه آماده و خانه مرتب بود.خیاطی و بافتنی هم انجام میداد و ما برای این موارد هزینه نمیکردیم.علیرغم همه اینها همیشه حسرت میخورد که چرا حقوق بگیر نیست.

از طرف دیگر من شخصا احساس نمیکردم که مورد حمایتش هستم.فکر میکردم فقط شاگرد اول شدن من برایش مهم است.تاکید زیادی بر ادامه تحصیل و شاغل شدن ما داشت.من هم بلافاصله بعد از دیپلم مشغول به کاار شدم و ادامه تحصیل هم دادم.بعد از به دنیا آمدن فرزندانم هم از شغلم دست نکشیدم.البته شاید بخشی از شاغل بودنم هم بخاطر نیاز خانواده به درامدم بود.

این فکر ذهنم را مشغول کرده بود که فرزندان خودم در این مورد چه احساسی داشتند.

از پسر بزرگم که سوال کردم , گفت که به نوعی برایش الگو بوده ام.گفت که در دهه شصت در یک محیط نسبتا بسته مگر چند زن شغل اجرایی,تدریس, فعالیت اجتماعی,تحقیق و کار خانه داری را با هم انجام میداده اند.

پسر کوچکترم گفت در دوران کودکی به این مسایل فکر نمیکرده.عادت هم نداشته با دوستانش در این موارد صحبت کند تا برایش مقایسه شود.

بهر حال فکر کردم زنان شاغل نسل ما, هم شریک تامین مخارج خانواده بودند, هم اکثرا از مشارکت همسرانشان در امور خانه محروم بودند, هم احساس گناه داشتند از اینکه نمیتوانند به حد کفایت به همسر و فرزندانشان رسیدگی کنند .

شما چه حسی را در این موارد تجربه کرده اید؟

ایجاد احساس گناه

دیروز مریم یکی از همکاران سابق تماس گرفته بود و یک ساعت از دست خواهرش زهره مینالید.با ممریمم در دهه شصت آشنا و همکار شدم.با هم در دوره کارشناسی ارشد هم دوره بودیم و در یک سازمان کار میکردیم.مریم زن خود ساخته ای بود.در تمام دوران تحصیل , شاغل بود و هزینه تحصیلش را خودش پرداخت میکرد.چند سال قبل در حالی که به علت سکته مغزی در بیمارستان بستری بود,متوجه خیانت شوهرش شد و طلاق گرفت.

زهره , خواهر بزرگتر مریم دندانپزشک است.زنی حدودا هفتاد ساله که هنوز شاغل است.گویا عادت دارد هر روز با مریم و سایر خواهر ها  تماس تلفنی داشته باشد.هر روز هم با لحنی دلسوزانه به مریم تذکر میدهد که اگر با این مرددک ازددواج نکرده بود,چقدر زندگیش فرق میکرد.اگر آن سال که دخترش مریض شده بود,مریم طلاهایش را نمیفروخت,این روزها چند میلیارد طلا داشت.اگر بجای رشته علوم تربیتی, دندان پزشکی خوانده بود, اگر سکته نکرده بود,اگر دخترهایش را فرستاده بود آمریکا,اگر فلان وقت فلان جا زمین خریده بود,اگر بیست کیلو لاغرتر میشد.,اگر شوهر پولدار و اسم و رسم داری داشت,اگر....

خلاصه که ظاهرا زهر خانم هر روز نهایت سعی اش را میکند که مریم تا جایی که امکانش هست احساس گناه و بی کفایتی کند.

زهره با پوشش شغل و موقعیت اجتماعیش ,سایر افراد خانواده را نزد خودشان و دیگران بی اعتبار میکند تا تنها خودش در میان اقوام خوش بدرخشد.

میدانم که مریم در شغلش آدم موفقی بوده,سه دخترش را بدون کمک همسر تربیت و بزرگ کرده و در مجموع نهایت تلاشش را به کار برده.

دلم میخواهد وسیله ای داشتم که صدایم به گوش همه این زهره ها میرسید و به آنها میگفتم دست از نسخه پیچیدن برای دیگران و ایجاد احساس گناه در آنها بردارید.میگفتم اگر نمیتوانید یار دیگران باشید,بار ذهنی برای دیگران درست نکنید.میگفتم که امثال مریم ها با حرفهای شما چه حس بدی پیدا میکنند و احساس بی کفایتی به آنها دست میدهد.

افسوس که تنها میتوانم چند خطی در اینجا بنویسم.

دخل و خرج

چند روز قبل مهمان یکی از اقوام خیلی نزدیک بودیم.چند مهمان دیگر هم حضور داشتند.بحث بر سر قیمت نارنگی شد.خانم صاحبخانه با اوقات تلخی گفت خریدها را دخترش. انجام داده و بدون پرسیدن قیمت ,برای جمع میوه ها کارت کشیده و لیست خرید را هم نگرفته.

عروسم گفت میدان نزدیک خانه قیمت را کیلویی ده تومان گفته ولی بعد که فاکتور را نگاه کرده ,کیلویی سیزده تومان حساب کرده بوده.یکی از آقایان گفت من هم معمولا برای جمع خرید کارت میکشم و یادم نیماند که قیمت هر جنس چقدر بوده.

یکی از خانم ها گفت : من هر هفته از میدان بار خرید میکنم و هر چه را هم بتوانم از عمده فروشی میخرم که ارزان تر و مناسب تر تمام میشود و خرید ها را هم یادداشت و کنترل میکنم.

یاد دوران دبستان خودم افتادم.مادرم بر خلاف پدرم خیلی بد خط بود.خانمی بصورت شبانه روزی در منزل ما کار و زندگی میکرد و خرید های روزانه را انجام میداد.مادرم هر شب از من میخواست که در دفتری ریز خریدهای روزانه و قیمت آنها را بنویسم.سر پرستی بسته بندی و فراوری و فروش بخشی از محصولات کشاورزی خودمان هم به عهده مادرم بود که حسابهای آنها را جدا گانه خودش نگهداری میکرد.

این عادت بعدها. در من باقی ماند.از ۱۸ سالگی شاغل شدم و دانشجو و تامین مخارج به عهده خودم بود.بعد از ازدواج هم تنظیم دخل و خرج وخرید خانه به عهده من بود و همیشه برای خرید لیست تهیه میکردم و خریدها را هم یادداشت میکردم تا ماه بعد بتوانم اگر خریدی چندان ضروری نبوده، کنترل کنم.

حالا چند سالی هست که خریدها را به عهده پسرم گذاشته ام و رقم های عمده ماهانه را یادداشت میکنم.با وضعیت گرانی پیش آمده از عروسم خواهش کرده ام که از این ماه خرید ها را با جزییات یادداشت و کنترل کند تا ببینیم چطور میشود صرفه جویی و هزینه ها را کنترل کرد.

شما چطور عمل میکنید و چه پیشنهادی دارید؟

تعطیلات عید

تصمیم گرفته بودیم  بعد از ظهر روز بیست و نهم به طرف زادگاهم حرکت کنیم.عروسم بیش از یکماه  است که از گربه سه چهار ماههای نگهداری میکند.با دامپزشک صحبت کرده بود و قرار بود قرصی به پیشی بدهند تا چند ساعتی آرام باشد و بشود او را در قفسش با ماشین حمل کرد.حدود سه و نیم بعد از ظهر راه افتادیم.فاصله حدود دویست کیلومتر است و امیدوار بودیم تا ساعت شش و نیم به مقصد برسیم.از وقتی که سوار شدیم پیشی شروع کرد به شدت میو میو کردن و به دیواره قفس چنگ زدن.وسط های شهر عروسم کلافه شد و خواست به داروخانه حیوانات برویم تا راجع. به افزایش مقدار قرص سوال کند.به سه داروخانه سر زدیم که تعطیل بودند.کلینیک هم ظاهرا دارو نداشتند.تا ساعت پنج و نیم در شهر میگشتیم و بالاخره عروسم کلافه شد و خواست که به خانه برگردد.سحر گاه روز سوم فروردین خودش هم عازم استان گلستان برای دیدار با خانواده اش. بود.

بعد از رساندن عروسم و پیشی،با پسرم به سمت زادگاهمان راه افتادیم.سر راه برای روز پددر کیک خریدیم.ساعت حدود نه و نیم به خانه پدر رسیدیم.پدرم از اینکه ما و خواهرها نتوانسته بودیم برای ناهار برسیم ناراحت بود و مرتب میگفت روز پدر را خراب کردید.ساعت ده و نیم پسرم آمد و گفت که دلش برای همسرش شور میزند و میخواهد به شیراز برگردد.من حرفی در مورد پیشی به خانواده نزده بودم.گفته بودم عروسم خسته بوده و کمی کسالت داشته.پدر ۹۷ ساله من هضم نگهداری از گربه برایش. مشکل است بخصوص که اطرافیان هم به گوشش میخوواندند که گربه ای را به تو ترجیح داده اند.

پسرم رفت و تا ساعت دو بعد از نیمه شب که به شیراز برسد نتوانستم بخوابم.

روز بعد از ۷ صبح تلفن ها شروع شد.تلفن خانه و تلفن خواهر ها یکسره زنگ میزد و بعد از آن پذیرای مهمانهای نوروزی بودیم.

روز دوم خواهرها و خانواده هایشان عازم یکی از شهرهای جنوبی شدند و روز چهارم برگشتند.در این سه روز خانمی که از پدرم نگهداری میکند عهده دار پذیرایی از مهمانها شد و من هم به عنوان میزبان حضور داشتم.در اطاق نشیمن تختی گذاشته اند که پدرم تمام روز دراز کشیده و گاهی نیم ساعتی مینشیند.گوشش هم حسابی کم شنوا شده و وظیفه صحبت کردن و میزبانی به عهده من بود.

روز پنجم قرار بود با خواهر زاده ام به شیراز برگردیم.در شهر طوفان شدیدی شروع شده بود و برق قطع شده بود.وسایل را جمع کرده و عازم بودیم که خواهر زاده ام وارد اطاق شد و گفت دوستانش پیغام فرستاده اند که شیراز سیل آمده.

از آن لحظه دو باره تلفن ها و ارسال عکس ها و فیلم ها شروع شد.حادثه واقعا وحشتناک بود.استان گلستان هم که از قبل گرفتار سیل شده بود.حالا من هم نگران عروسم بودم هم نگران پسرم که در شیراز بود و هم اینکه برای شهر زادگاهم برای روز ششم اخطار سیل و طغیان رودخانه داده بودند.

همه عوامل دست به دست داد تا من مجبور شوم بجای یک سفر سه روزه,تا روز دهم در خانه پدر بمانم.چون در این میان کانال وسط کوچه خانه پدرم را هم تعریض کرده بودند و خروج ماشین از خانه غیر ممکن شده بود.

امشب به سلامتی عروسم برگشت.گرچه نگرانی برای مردم سیل زده و اقوامی که در گلستان داریم همچنان باقیست.

بقول دانش آموزها:این بود انشای ما در مورد تعطیلات عید.

دغدغه های دید و بازدید عید

در طول سال به علت مشکل حرکتی که دارم با فامیل آمد و رفتی ندارم.شاید دو بار در سال به خانه خواهرم بروم.اما معمولا تعطیلات عید چند روزی در زادگاهم در خانه پدری هستیم و چون پدرم مسن تر از بقیه فامیل هست همه به دیدنش میایند و فرصتی هست برای دیدن همه اقوام.اما مساله ای که این دیدنها را به کامم تلخ مکند سوال ها و توصیه های تکراری هست.توضیح دادن اینکه ظاهر دست و پای من سالم است اما خیلی کم حس.در نتیجه فقط چند متری در یک سطح کاملا صاف با واکر چرخدار میتوانم راه بروم.از روی صندلی بدون دسته نمیتوانم بلند شوم.روی زمین نمیتوانم بنشینم و خیلی محدودیت های دیگر.اصرار فامیل که چرا به خانه آنها نمیروم و چند تا پله که بیشتر نیست و تنبلی نکنم و غیره کلافه  ام میکند.

 

مساله بعدی چاقی من هست ه انواع واقسام توصیه های رژیمی را به طرفم سرازیر میکند

مورد دیگر اینکه پسر کوچکترم نزدیک شش سال است ازدواج کرده و فرزندی ندارند.طوری از من میپرسند اینها چرا بچه دار نمیشوند که انگار اختیار بچه دار شددن آنها با من است.

پسرم کار ثابتی ندارد.هر زمان کاری به صورت پروژه ای باشد انجام میدهد.بخاطر مشکلات جسمی من و مالی آنها با هم زندگی میکنیم.یکی از مداخله ها و مقایسه ها هم بر سر همین است که چه مقدار حقوق میگیرم و چقدر هزینه میکنم و خدم اگر رشته پزشکی خووانده بودم حالا چقدر درامد داشتم و پسرهایم اگر رشته پزشکی خوانده بودند حالا وضعشان چطور بود .

کاش مردم در این دید و بازدیدها دست از پس و سوالهای آزار دهنده بر میداشتند.

پپیشاپیش چهار شنبه سوری وو عیدتان مبارک.برای همگی سالی سرشار از سلامتی و آرامش در کنار عزیزانشان آآرزو میکنم.

از ریز بودند فونت عذر میخواهم.نتوانستم تنظیم کنم.

تعطیلات عید

از وقتی در ۱۸ سالگی خانه پدری را ترک کردم,اکثر سالها تعططیلات عید همگی در زادگاهمان در خانه پدری جمع شده ایم.گاهی تعداد افراد خانواده به بیست و چهار نفر رسیده.بعضی سالها بفکر خرید لباس نو بوده ام اما اکثر سالهایی که شاغل بودم تا روز آخر در محل کار بودم و فقط فرصت میکردم برای بچه ها لباس نو بخرم.این امر اغلب موجب دلخوری مرحوم مادرم میشد که با خاله ها و عمه ها سر این مسایل رقابت داشتند.

از آن تاریخ که همه بچه ها و نوه ها جمع بودند سالها گذشته.شش نفر از آن جمع فوت کرده اند.تعدادی سالهاست که ایران را ترک کرده اند و یک جمع شش هفت نفره باقی مانده.

امسال لباس جدیدی ندوخته ام.فکر کردم چرا باید برای دو سه بار پوشیدن هزینه اضافه بپردازم.اصلا شاید نشود که بروم..ظاهرا کوچه جلوی منزل پدرم را برای آسفالت مجدد کنده اند.شهرداری اظهار بی اطلاعی کرده.سر کوچه مجتمعی ساخته شده که ممکن است کار صاحبان مجمتع باشد.پدر مسن تر از آن است که بتواند ماجرا را پیگیری کند.اگر تا عید کوچه درست نشود نمیتوانم بروم.گرچه بدون حضور مادرم این سالها یکجورهایی خانه پدری برایم غریبه است.

اسالهای قبل شیرینی سنتی خانگی سفارش میدادم که امسال آن را هم سفارش نداده ام.دور آجیل را هم خیلی وقت است خط کشیده ام.گمانم اگر مهمانی برسد با چای و کمی میوه پذیرایی کنم.

بیماری

چند روز قبل به عیادت یکی از نزدیکان رفتیم که عمل نسبتا سختی روی شبکیه چشم داشت.دکتر تاکید کرده بود که تا ده روز بعد از عمل باید به نحوی بخوابد که صورتش بطرف پایین باشد و در زمان نشستن هم سرش را به حالت سجده روی میز قرار دهد و روی زمین خم نشود و یکسری دستورهای دیگر.اما ایشان معتقد بود که نمیشود مثل قورباغه به شکم خوابید و مگر قرار است قهر کند که سرش را روی میز بگذارد و دارو هم یادش میرود سر ساعت استفاده کند و با  خیال راحت مشغول اب دادن باغچه و تماشای تلویزیون بود.

از ان طرف یکی دیگر از بستگان دو سه ماه قبل استخوان انگشت پایش ترک خورده بود و گچ گرفته بودند.ایشان دو ماه تمام فقط برای دستشویی رفتن از تختخواب بیرون امد و غذایش را هم در تختخواب میل میفرمود و بعد هم جلسات مرتب فیزیوتراپی شروع شد.

من شخصا در مورد بیماریها تا انجا که در اختیار خودم باشد تمام دستورهای دکتر را رعایت میکنم.مثلا بخاطر سردردهای مزمنی که دارم یکی از پزشکان گفته بود که قهوه و چای و شکلات و... نخورم.به مدت دو سال چای نخوردم تا پزشک دیگری گفت که مقدار کم ضرری ندارد .هنوز هم اکثر مواد غذایی که از خوردن ان منع شده ام نمیخورم.

بعضی افراد در زمان بیماری اولا سعی میکنند از یک متخصص مشورت بگیرند و ثانیا به دستورات پزشک حتی المقدور عمل کنند.عده ای علاقه ای به مراجعه به پزشک ندارند و تا جایی که در توانشان باشد از مراجعه به پزشک خودداری میکنند.عده ای بیش از حد لازم در این موارد بزرگنمایی میکنند و مثلا برای یک سرماخوردگی دو هفته به خودشان استراحت مطلق میدهند.

بعضی ها هم دستورات پزشک را نصفه نیمه رعایت میکنند.

شما با بیماریها چطور برخورد میکنید و از اطرافیانتان چه برخوردهایی دیده اید؟

قبیله من-قبیله تو

من در شهری کوچک و قدیمی به دنیا آمدم.شهر از محله های مختلفی تشکیل شده بود و هر محله با محله دیگری رقابت داشتند و خود را برتر از سایر محله ها میدانستند.تا شش سالگی بخاطر شغل پدرم در مرکز استان و سایر شهرهای استان ساکن بودیم و درک چندانی از تفاوتها نداشتم.گر چه میشنیدم که مردم زادگاهم نظر خوبی نسبت به یکی از شهر های همسایه ندارند و داخل شهر هم مردم تعصب خاصی نسبت به محله خودشان داشتند و حتی اشعار هجوی هم برای سایر محلات درست میکردند.

پانزده سالگی وارد دبیرستانی در مرکز استان شدم که از سطح بالایی برخوردار بود و آنجا طعنه کنایه های همسالان در مورد بچه شهرستانی ها شروع شد.

وارد دانشگاه که شدم اگر چه یک کالج بین المللی بود باز بچه های تهران خودشان را تافته جدا بافته میدانستند.سال دوم دانشگاه در دانشگاه دیگری مشغول به کار شدم که اساتید و کارمندانی از هر شهری در ایران و حتی از کشورهای مختلف مشغول به کار بودند.آنجا بود که مساله قومیت های مختلف تا اندازه ای برایم رنگ باخت تا جایی که در آخرین روزهای تحصیلم به درخواست ازدواج فردی که از فرهنگی کاملا متفاوت بود جواب مثبت دادم,غافل از اینکه در شهر همسرم من برای آنها یک "فارس" بودم .

سالهای بعد در شهرها و استانهای مختلفی زندگی و کار کردم.در شهر هایی که بعضا جوک های قومیتی در مورد آنها زیاد بود ولی من هیچ اثری از آن خصلت ها در آنها ندیدم.شهرهایی هم بودند که ما را به چشم غریبه های غاصب میدیدند چون رفتار غیر بومی ها با آنها از سر بی عدالتی و تفرعن بوده و حالا همه غیر بومی ها را به یک چشم میدیدند.

شاید هم منافع عده ای اقتضا میکرده که همدلی و وحدت بین اقوام مختلف کم رنگ باشد یا نا آگاهانه به این مسایل دامن میزدند.

هفته قبل مشغول خواندن کتاب "جانستان کابلستان" از آقای رضا امیر خانی بودم که در قسمتی از کتاب به این نکته اشاره ای داشت که تفاوت ما با کشور همسایه در این است که ما یک ملت هستیم که تمام اقوام تحت عنوان ایرا ن با هم زندگی میکنند و در کشور همسایه اقوام مختلف به این هماهنگی نرسیده اند (متن مربوط به حدود ده سال قبل بود).

فکر کردم ای کاش همینطور باشد که در مورد ایران گفته شده.ای کاش دیگر خبری از جوک های قومیتی نباشد.ای کاش این طایفه خودش را برتر از آن طایفه,شهری خودش را برتر از روستایی ,تهرانی برتر از شهرستانی و...نداند.ای کاش عده ای دانسته و نادانسته با دادن امکانات و امتیازات به یک منطقه و محروم کردن مناطق دیگر به این دوگانگی ها دامن نزنند.

ای کاش روزی برسد که همه ما حس برابری را تجربه کنیم.

کامنت

 

من متولد چهل هستم وچهار فرزند 27 تا 37دارم.منم دقیقا همین کار کارگر شما رو می کردم.من وهمسرم هر دو کارمند بودیم من همه جور صرفه جویی می کردم تا بچه ها کلاس های مختلف برن. کلاس تنیس. واسکی که هزینه زیادی برامون داشت تا کلاس شنا وبدمینتون واسکیت وفوتبال.بعدش هم کلاس خط ونقاشی های مختلف از مداد رنگی وپاستیل کنته وابگرنگ وطراحی وموسیقی. وزبان انگلیسی وفرانسه وژاپنی وکره ای.
در حالی که پرده های از مد افتاده خواهرم رو می گرفتم مبل ولوسترنداشتم. حتی خونمون موکت بود.لباسهای خواهر وبچه های خواهرم رو که نمی خواستن می گرفتم.پسرم شش سال دانشگاه فقط به کاپشن صد تومنی پوشید ولی تنیس یک ساعته صد و پنجاه تومنی هرهفته میرفت.هر جلسه اسکی چهارصد تومن می شد وهمه اینها باعث تعجب اطرافیان و دوستان بود که به خاطر سرزنش اطرافیان خیلی هم مخفی می کردیم.
نتیجه اینکه چهار تا فرزندم خط فارسی وانگلیسی شون وحتی خط ژاپنی شون خیلی عالیه وباعث تعجب همه.
وقتی خونه هستن می تونن نقاشی کنن.وتابلوهاشونو هدیه بدن.پسرم طراح بازی های کامپیوتری است
بچه ها شنا خوب بلدن. سالی چند بار اسکی میرن.پسرم همیشه راکت تنیس همراهشه.دخترم دونده ماراتونه. وهمشون کوهنورد حرفه ای هستن.سنگ نوردی می کنن وچون بدنشان ورزیده است همه ورزشها رو به راحتی انجام میدن همشون دکتری مهندسی دارن ودرکشورهای پیشرفته شغل سطح بالایی دارند
ما سرمایه‌گذاری کردیم.نه برای چشم وهم چشمی.
هیجانات ورزشی وارامش نقاشی وخط وحتی آرامش یادگیری زبان باعث موفقیت اونها شد.
چه اشکالی داشت لباس کهنه پوشیدن یا من میوه های کیفیت پایین خریدم ویا حتی آب قلم به جای گوشت استفاده کردم.ماشینمون پراید بود وسایل لاکچری نداشتیم.هیچ کدوم هم عقده ای نشدن چون می دونستن چیزهای بهتری بدست میارن.هنوز هم با حداقل امکانات زندگی می کنن تا پولشونو خرج جهانگردی ورزش وکنسرت وتاتر کنن.
من این روش زندگی. راچند سال درجوونی که یک کشور پیشرفته بودم یاد گرفتم.وراضی هستم که اینجوری زندگی کردم بچه هام هم راضیند 
من پنجاه ودوسالگی شروع کردم به کلاس اسکی.وهزینه زیادی هم پرداختم. چند روز پیش به دخترم گفتم اشکالی نداره اینقدر هزینه پرداختم درعوض یاد گرفتم درست بایستم وپوزبشن بدنم رو درست کنم ودیگه کمردرد وپادرد ندارم.دخترم گفت فقط این نیست این همه لذت بردی وخاطرات خوب از اسکی داری.

پ.ن

این کامنت یکی از خوانندگان وبلاگ هست در جواب پستی که نوشته بودم ایا اینهمه از این کلاس به ان کلاس بردن بچه ها هدفمند و ضروری هست یا از سر مد بودن و چشم همچشمی.

کامنت ایشان چون طولانی بود بلاگفا اجازه تایید نمیداد.بصورت پست گذاشتم چون برای خودم هم جالب بود و میخواستم نظر بقیه را هم بدانم.

ارزو

چند شب قبل مشغول خیالبافی بودم که اگر قرار باشد خداوند یک ارزویم را براورده کند'چه ارزویی دارم؟

اول از همه فکر کردم سلامتی کامل برایم بهترین ارزوست. اینکه به این واکر دیگر نیازی نداشته باشم.بشود که از پله های تراس پایین بروم و هر روز به گلدانها برسم.از خانه بیرون بروم و به اعضای فامیل سر بزنم.هر هفته با تورهای گردشگری با خواهر ها ببه جاهای مختلف بروم.اشپزی کنم.بروم یک دل سیر بازارهای روز را تماشا کنم.از این همه درد دست و پا و سر و ...راحتشوم و کشو پر از دارو را روانه سطل اشغال کنم.

وسط این خیالبافی ها یادم افتاد که سال گذشته تصمیم گرفته بودیم که برای یکسال به محل اقامت پسر بزرگم که یک کشور اروپایی هست کوچ کنیم تا پسر کوچکترم بتواند ادامه تحصیل بدهد و شاید انجا شغلی هم پیدا کند'چون ایران تقریبا هر شغلی پیدا کرده بعد از چند ماه بی حقوق کار کردن مجبور شده رها کند.البته فکر کرده بودیم که از فروش وسایل خانه شروع کنیم و شاید اپارتمانی را هم که در ان ساکنیم بفروشیم.اما اوضاع ارز چنان به هم ریخت که تبدیل به یک رویای غیر ممکن شد.بنابراین فکر کردم مثلا اگر ارزوی مثلا پانصد هزار یورو داشته باشم هم پسر بزرگم میتواند اپارتمانی برای خودشان بخرد'هم پسر کوچکترم به ادامه تحصیلش برسد و هم خودم در کشوری زندگی کنم که از امکانات پزشکی مطلوب تری بر خوردار باشم و کمتر عذاب بکشم.

بعد فکر کردم اینهم چندان فایده ای ندارد چون باز هر روز خبر ناگواری راجع به ایران میشنوم و روحم ازرده میشود.

بنابراین فکر کردم ارزو کنم ایران تبدیل به کشوری مثل دانمارک بشود.انوقت شادی اسایش مردم 'دردهای شخصی را هم کم رنگ میکند.دیگر نگرانی برای بیکاری جوانها و هزینه های درمان و اموزش بی معنی میشود.

شما اگر قرار باشد خداوند یک ارزویتان را براورده کند چه ارزویی دارید؟

کودکان کار جدید

چند روز قبل در اینستا گردی به خانمی برخوردم که پرسیده بود شما چند ساعت روز وقت صرف فضای مجازی میکنید؟خانمی جواب داده بود که دختر سه سااله من روزی شونصد ساعت استو ری های اینستا را میبیند.خانم دیگری گفته بود ساعتها وقت ما صرف عکس گرفتن از بچه و نمایش آن در اینستا میشود.

ظاهرا از طریق بالا بردن تعداد فالویرها میشود تبلیغ گرفت و کسب درامد کرد.بچه چهار پنجساله ای را میبینم که هر روز با لباسی که آرم یک سازمان را دارد لوس بازیهایی از خودش بروز میدهد.بنظرم این بچه ها کودکان کار مدرن هستند .برای لایک جمع کردن و تبلیغ گرفتن صبح تا شب تحت فشارند.علاوه بر آن به توجهات دیگران عادت میکنند و بزرگتر که بشوند انتظار دارند همه جا مورد تایید و تشویق قرار بگیرند.حریم خصوصی هم ظاهرا برای این بچه ها معنی ندارد.در هر حالتی از آنها عکس میگیرند و منتشر میکنند.گاهی هم این همه عکس برای بیشتر شدن فالویر های پدر و مادر کاربرد دارد.

از نظر من که بچه ها بهتر است اینقدر وابسته دنیای مجازی نشوند.

خشونت بر علیه زنان

دوروز قبل روز جهانی منع خشونت علیه زنان بود.افراد و گروههای  مختلف توضیحات مفصلی در این باره داده بودند.

خشونت به هر نوع عملی اطلاق میشود که موجب ازار طرف مقابل بشود.این عمل میتواند فیزیکی'کلامی یا احساسی باشد.فیزیکی که همان ازار فیزیکی جسمی و یا جنسی هست' کلامی مثل توهین و تحقیر و تهدید و تمسخر و...و احساسی و عاطفی هم مثل بی اعتنایی کردن و نادیده گرفتن.البته این بحث و مصادیقش انقدر مفصل است که در موردش کتابها نوشته شده.

در همین یکی دو روزه مطلبی هم خواندم در ارتباط با خشونت برعلیه سالمندان که ظاهرا امار ان در ایران رو به افزایش است .بنظر من در این مورد هم زنان بیشتر در معرض اسیب هستند.

زنان سالمند بیشتر تنها میمانند.مردان در هر سن و سالی از نظر عرف جامعه میتوانند ازدواج مجدد داشته باشند.

معمولا اگر مردان دچار بیماری و از کار افتادگی شوند' زنان از انان مراقبت و نگهداری میکنند اما انچه شاهد بوده ام کمتر مردی حاضر است از زن ناتوانش نگهداری کند.

زنان سالمند از طرف فرزندانشان'بخصوص فرزند پسر تحت فشار هستند در صورتیکه مردان هنوز سلطه خود را حفظ کرده اند.

اغلب با سالمندان بگونه ای رفتار میشود که گویی موجودی اضافی هستند و کمتر کسی به نیازهای روحی انها توجه میکند.

در جامعه ما نه زندگی سنتی چندان طرفداری دارد'نه امکانات مدرن مثل خانه سالمندان مجهز و دولتی یا کم هزینه رواج دارد.در نتیجه نه امکان مراقبت فرزندان از سالمند هست'نه امکان استفاده درست از خانه سالمندان.

این هم نوعی خشونت است که کمتر در باره ان بحث میشود.

به امید روزی که انسان سالاری برجوامع حاکم باشد و کودکان و زنان و مردان و سالمندان بتوانند زندگی مطابق شان یک انسان را داشته باشند.

تفاوت طبقاتی

امروز عروسم رفته بود خرید.قیمت ها را که نگاه کردم برق از کله ام پرید.کیسه برنج ده کیلویی محلی که اخرین بار خریده بودیم صد و ده هزار تومان'امروز خریده صدو چهل هزار تومان.یک نسخه هم که دو تا قطره چشم بوده و یک داروی ضد حساسیت و یک داروی معده و یک قرص سیتایی کلسیم شده صد و سی هزار تومن.

فاکتورهای خرید را چند بار نگاه میکنم.خریدهای دیگری هم بوده که در یک روز بیست در صد حقوق من هزینه شده.این ماه تا امروز بیشتر از سیصد هزار تومن پول دارو داده ام و بعضی از داروها را هم پیدا نکرده ام.مرتب مشغول حذف بعضی از اقلام دارویی یا غذایی هستم تا بشود با این حقوق ثابت از عهده هزینه ها برامد.تازه فکر میکنم امثال من از طبقه متوسط هستیم که حد اقل هایی را داریم.

خواهرم زنگ زده که احوالپرسی کند.میگوید رفته بودند دیدن جاریش که تازگیها از خارج برگشته.البته انها برای گرفتن اقامت نیمی از سال را خارج از کشور هستند.مرد بازاری هست و زن معلم بازنشته.انقدر دارند که در این اوضاع اقتصادی سالی شش ماه را خارج از کشور باشند.

در یکی از شبکه های اجتماعی میخوانم که در بوتیک های بالای شهر تهران مانتویی با قیمت پنج میلیون ویا شلوار جین با قیمت سه میلیون' مشتری دارد و خریده میشود.

یعنی پول یک شلوار بیش از هزینه یکماه خانواده من.فکر میکنم که من و همسرم برای دوران خودمان مدرک تحصیلی نسبتا بالایی داشتیم'هر دو سی سال کار کرده ایم که بیست و چند سال هم در مناطق محروم بوده.چرا نباید بتوانیم حتی برای یک مسافرت داخلی اقدام کنیم و افرادی با دلال بازی امکان این را داشته باشند که شش ماه از سال را خارج ازز کشور باشند.شاید بقول خودشان ما بیعرضه بودم.

به همین ترتیب هم امکان دسترسی به پزشک و بیمارستان مناسب' درمان به موقع' در اختیار داشتن امکانات تفریحی و فرهنگی مثل کنسرت و تئاتر و بعضی تفریحگاهها برای عده ای خاص میسر است.همینطور که اموزش سطح بالا هم برای مدارسی با شهریه های بیست میلیونی یا در مقاطع بالاتر برای انهایی که میتوانند هزینه کلان دانشگاه را بپر دازند ممکن است.

پ.ن. صدای چک چک باران میاید.چه صدای ارام بخشی.

گربه

حدود دو ماه قبول بود که عروسم گفت بچه گربه ای را داخل پاسیو برده و قصد دارد از او نگهداری کند.گربه بزرگتری در حیاط مجتمع بود که مرتب این بچه گربه را کتک میزد.

اپارتمان ما از یکطرف به بالکن سرپوشیده و حیاط راه دارد و در قسمتی هم به نور گیر کل ساختمان که اندازه یک اطاق است و مقداری از وسایل اضافی را انجا گذاشته ایم.چون ساختمان ارتفاع نسبتا زیادی دارد و نور کافی به طبقه اول نمیرسد و برای نگهداری گل مناسب نیست.

بچه گربه را عروسم توی بالکن پیدا کرده بود.معلوم بود که دست اموز است.بهر حال یکی دو روز در پاسیو از او نگهداری کرد .بعد یکی از خانم های همسایه گفته بود که هر روز چند ساعتی او را ببرد داخل بالکن تا به فضای بیرون عادت کند.

همان روزها سعی کردیم برایش صاحب جدیدی پیدا کنیم که موفق نشدیم.

منوجود گربه و سگ را نمیتوانم در خانه تحمل کنم.هم از الوده بودن انها میترسم 'هم حساسیت دارم و از تشدید بیماری اسم میترسم.خانمی که هفته ای یکی دو روز برای کمک در کارهای خانه به منزل ما میاید هم از گربه میترسد.گربه به محض این که درب بالکن باز شود به سرعت وارد خانه میشود و به پای هر فردی که نزدیک در بالکن باشد میپیچد.این است که این خانم جرات نمیکند مثلا توی بالکن لباس پهن کند.توری پنجره هال را هم پریده و پاره کرده و پنجره را هم نمیتوانیم باز بگذاریم.چند گلدان هم تا بحال از لب بالکن انداخته و شکست و بعضی از گلدانها را هم خراب کرده..من هم از رفتن به بالکن محروم شده ام.

از انطرف عروسم علیرغم علاقه ای که به این بچه گربه پیدا کرده مجبور است فقط در بالکن از او نگهداری کند و جای خواب را در همان بالکن برایش اماده کرده.

به این ترتیب فعلا همزیستی مسالمت امیزی بین گربه و من و عروسم شکل گرفته.گرچه هنوز هر روز در معرض ازار و چنگ و دندان گربه بزرگتر هست.

یک پایان

دو سه روز قبل دختر عمه ام به رحت خدا رفت.دو سه هفته ای در بیمارستان بستری بود و انواع آزمایش ها را برای تشخیص بیماری انجام دادند و ناگهان همه چیز تمام شد.

روزهای کودکی وخاطرات مشترک زیادی با هم داشتیم.گر چه ۷ سالی از من بزرگتر بود.روزهای گرم تابستان که همه بچه ها در حوض باغچه خانه آنها یا خانه ما تا سر حد کبود شدن بازی میکردیم.میوه چیدن های یواشکی در باغ.مهمان بازیها.ناگهان انگار که روحم دچار خلا شده.فکر میکنم کی نوبت من میرسد.

بد ترین خصلت مرگ این است که اکثر اطرافیان زود فراموشت میکنند و به زندگی روز مره خودشان مشغول میشوند.انگار هرگز نبوده ای.وتو دیگر شاهد هیچ چیز در زندگی اطرافیانت نیستی.نه شاهد شادی بچه هایت , نه روزمرگی های خواهر و برادرها، نه ازدواج کردن و بچه. دار شدن بچه هایت و...

شاید هم آرامشی در انتظارت باشد.خلاصی از درد و دغدغه های زندگی روزمره.

اما بهر حال من فعلا غمگینم و کلافه .رفتنش ناگهانی بود.روحش شاد.

صرفه جویی

این روزها همه جا صحبت از گران شدن و گاهی کمیاب شدن اجناس هست.در یکی از شبکه های اجتماعی عکسی دیدم که فردی سبد چرخ دار یک فروشگاه را پر از روغن کرده بود و ظاهرا به طرف صندوق میرفت.عکس دیگری از یکی از فروشگاههی بود که نوشته بود"رب تکی 14000 تومان و رب به تعدا 16000 تومان.

اینجا و انجا خبرهایی میشنویم که عده ای مشغول انبار کردن مایحتاج عمومی در خانه هایشان هستند.عده ای هم در شبکه های اجتماعی پست هایی منتشر و دیگران را تشویق میکنند که :نخرند تا ارزان شود.

در این میان کمتر مطلبی دیدم که مردم را راهنمایی کنند که چطور با صرفه تر زندگی کنند.

ادم هایی هستند که در مورد هر خریدی اول فکر میکنند که چقدر به ان جنس احتیاج دارند؟ایا مشابهش را در خانه دارند؟ایا بدون خرید ان واقعا کارشان لنگ میماند؟

در مورد خوراکی ها و مایحتاج روزمره هم همیشه با لیست خرید به فروشگاه میروند و دقیقا انچه را که مورد نیازشان هست خریداری میکنند.سعی میکنند از خوراکی های هوسانه کمتر مصرف کنند یا در چنین اوضاعی انها را از لیست خرید حذف کنند.

شخصا امسال بخاطر گرانی بعضی میوه ها را اصلا نخریدیم.دور خریدن اجیل را خط کشیدیم.در سالهای اخیر سالی یکبار برای یکی از پسرهایم که ایران  زندگی نمیکند مقداری اجیل میفرستادم.شک دارم که امسال بتوانم اینکار را انجام دهم .مغز گردو هفته قبل هر کیلو صد و هفتاد هزار تومان بود و با پول پست میشود دویست و سی هزار تومان.

البته من هم مثل خیلی از هموطن ها از این وضعیت راضی نیستم.اینکه قیمت ها ساعت به ساعت تغییر کند.اما برای مقابله کاری جز اینکه با حساب و کتاب بیشتری زندگی کنم از دستم بر نمیاید.ضمن اینکه زمانهایی هم که وضع عادی بوده از موقعیت مالی بالایی برخوردار نبوده ام که بتوانم هر طور دلم میخواهد خرج کنم .

شما با صرفه جویی موافقید؟چه راههایی برای صرفه جویی بنظرتان میرسد؟

دنیای جدید و اوقات فراغت

خانم جوانی از فامیل 'در یک باشگاه ورزشی در رشته ای که بیشتر حرکات ورزشی شبه رقص انجام میدهند ثبت نام کرده.جلسه اول که رفته بود میگفت کلاس پر بوده از دختر بچه ها و دخترهای نوجوان.

خانم دیگری کلاس سنتور و تنبک و دف ثبت نام کرده بود.انجا هم از بچه های زیر دبستان ظاهرا شاگرد داشته اند و همه کلاس ها هم شلوغ.

در مورد کلاس های شنا و نقاشی و طراحی چهره هم وضع همینطور است.والدین بچه هایشان را از کلاسی به کلاس دیگر میکشانند.خانم ها از کلاسی به کلاس دیگر میروند.نمیدانم این کلاس رفتن ها چقدر موثر است.؟از اینهمه کودکی که از مهد کودک کلاس زبان رفته چند نفر مهارت کاملی در این زمینه کسب کرده' چند نفر نقاش یا موسیقیدان شده اند.کلاس هایی مثل شنا فرق میکند.چون بهر حال ورزش مفیدی هست.در مورد بعضی کلاس ها شک دارم.

در این میان کمتر میبینم که بچه ها برنامه کتابخوانی داشته باشند.بازیها هم تبدیل شده به بازی های کامپیوتری.

به این فکر میکنم که بین نسل ما و این بچه ها یا خانم های جوان چقدر تفاوت ایجاد شده.دوران کودکی ما خبری از اینهمه کلاس های جورواجور نبود.یا در خانه باغ با بچه های فامیل بازی میکردیم'یا تابستانها تن به اب حوض و نهر روان در مزرعه میدادیم'یا مسیر طولانی را با خانواده پیاده طی میکردیم تا به منظره زیبایی برسیم و اطراق کنیم و بچه ها به دنبال پیدا کردن پروانه و سنگهای رنگی و گوش ماهی و چیدن گلهای وحشی باشند و بالا رفتن از درخت انجیر و توت و.. وبزرگترها مشغول قدم زدن و گپ و گفت یا حتی دف زدن و واسونک خواندن.

در خانه هم اگر بزرگتر باسوادی بود شاهنمه میخواند یا قصه های امیرارسلان و بازی یک قل دو غل.در کنار اینها کمک کردن به کارهای خانه و اموزش خیاطی و اشپزی و بافتنی و گلدوزی هم بود..

بزرگتر که شدیم خودمان کتاب امانت میگرفتیم و تخته نرد و حل جدول هم به سرگرمیها اضافه شده بود'اما هدف اصلی که خوب درس خواندن و یا اماده شدن برای زندگی مستقل بود'در میان این خرده سرگرمیها و هدف ها گم نمیشد.

این روزها حس میکنم رفتار بچه ها و جوانها هدف مشخصی را دنبال نمیکند.نمیدانم از اینهمه کلاس جورواجور چه نتیجه ه ای حاصل خواهد شد.ایا برنامه ریزی در کار است یا صرفا اوقات فراغتی به نحوی باید پر شود؟ا

یک خواستگار خوب

چند وقت قبل برای دختر یکی از اقوام خواستگاری پیدا شده بود.اقای خواستگار مدتی کارفرمای این خانم بوده و تا اندازه ای دختر خانم از ایشان شناخت داشت.خواستگار ظاهر معقولی داشت.تحصیلکرده'درامد مالی نسبتا بالا و شغل خوب و قیافه متوسط رو به خوب.دختر خانم خواستگاری را رد کرده بود.میگفت داماد پرخاشگر است.در یک زمان با دوسه دختر دوست بوده که میگوید اینها مربوط به گذشته بوده و بعد از ازدواج اصلاح میشود.اطرافیان دختر و مادرش اصرار داشتند که دختر در جوابش تجدید نظر کند.بنظرم که دختر بهتر از والدینش درک کرده بود.

مادر دختر نظر مرا پرسید .گفتم: بعضی از خصوصیت های اخلاقی نه تنها بعد از ازدواج بهتر نمیشوند که ممکن است بدتر هم بشوند.

شخصی که پرخاشگر است'خسیس یا ولخرج است'برونگرا یا درونگرا ست'رفیق باز است'بد دل و شکاک است'از ناف خانواده بریده نشده و....بعید است که بعد از ازدواج تغییر کند.

من این دختر خانم را میشناسم.اهل گردش و تفریح است.هفته ای دو سه روز شام و نهارش را در رستورانها صرف میکند.مسافرت و مهمانی خانه دوستان مرتب به راه است.یک روز هم طاقت ندارد که در خانه مثلا وقت صرف مرتب کردن اطاقش کند.

از انطرف اقا دوسه شغل دارد و تمام هفته از اول صبح تا اخر شب گرفتار است.اینها چطور میخواهند به تعادل برسند.

توصییه ای که روانشناسی دارد و همینطور مذهب این است که شباهت ها بیشتر باشد.از نظر فرهنگ'از نظر باورها'سطح سواد'حتی قیافه یکی خیلی زیبا ویکی خیلی زشت نباشد.

بهترین توصییهام به مادر این دختر این بود که مشاور دلسوزی پیدا کنند و چند جلسه همگی به مشاور مراجعه کنند و با راهنمایی او ببینند چه پرسش هایی اساسی هست که باید مطرح شود و در موردش صحبت شود

گاهی مساله ای از نظر یکی از طرفین بدیهی هست و بصورت یک هنجار یا وظیفه در جامعه پذیرفته شده.بعنوان مثال انتظار میرود که مرد مخارج خانه را تامین کند و زن به امور خانه برسد و یا هر دو هزینه های زندگی را مشترکا تامین کنند و به امور خانه هم مشترکا برسند.حالا اگر فردی در پس ذهنش چنین تفکری هست که طرف مقابل هم باید هزینه ها را تامین کند هم به امور خانه برسد'این مطلب را صراحتا از روز اول باید عنوان کند.هستند خانمهایی که کار منزل را وظیفه خودشان نمیدانند  و درامدشان را هم متعلق به خودشان میدانند'یا برعکس.

شناخت خانواده دوطرف از یکدیگر هم به تصمیم گیری کمک میکند.

شما چه تجربه و پیشنهادی دارید؟ 

حس این روزها

این روزها حس نوشتن ندارم.به هر موضوعی برای نوشتن فکر میکنم'ذهنم میرود دنبال مسائل روز.گرانی'بیکاری جوانها' حقوقی که ده در صد اضافه شده و اجناسی که سی چهل در صد و گاهی صد در صد گران شده اند.فکر اینده بچه ها و اینکه بالاخره چه میشود.هر روز خبر یک اختلاس و سوء استفاده وو احتکار.

خسته ام.خیلی خسته ام.دلم کمی ارامش میخواهد.

پاداش

در یکی از شبکه های اجتماعی یکی از مشاورین ' مطلبی خواندم با این مضمون:

اگر به فردی خوبی کردید و ان فرد پاسخ خوبی شما را نداد 'ناراحت نشوید و اطمینان داشته باشید که از جایی دیگر و به طریقی دیگر پاسخ خوبی خود را دریافت میکنید.

 

در زندگی شخصی خودم تا انجا که در توان داشتم سعی کردم گرهی از کار دیگران باز کنم' اما دیگران معمولا گرهی هم به گره های زندگیم افزوده اند. تنها شاید پاداشم داشتن فرزندانی خوب و عروسی نازنین باشد.

شما چه تجربه ای در مورد این ایده دارید .بقول معروف عقیده دارید که:

تو نیکی میکن و در دجله انداز                    که ایزد در بیابانت دهد باز

یا زندگی خلاف این را به شما ثابت کرده.

هدیه

در مراوادات امروزه ' هدیه دادن و انتخاب هدیه یکی از کارهای پیچیده و سخت است.درزمان گذشته هدیه ها محدود بودند.اغلب برای عقد و عروسی یا خرید خانه نو و بچه دار شدن بود .برای هر یک از این موارد هم تقریبا نوع هدیه مشخص بود.اگر از بستگان نزدیک بودند و وضع مالی هدیه دهنده نسبتا خوب بود برای بچه دار شدن اویز یا گوشواره کوچک طلا و برای عروسی و عقد انگشتر بود .در غیر اینصورت برای عروسی ظرف یا پتو و برای دنیا امدن بچه هم لباس یا پتوی بچه.

هدیه خرید برای خانه نو هم معمولا ظرف یا پتو بود.در بعضی مناطق هم برای عروسی ها پول نقد هدیه میدادند تا صرف مخارج عروسی شود.

این روزها اما به مناسبتهای بیشتری هدیه رد و بدل میشود.روز پدر'روز مادر'روز تولد'سالگرد ازدواج و روزهای خاص هر شغل مثل روز پزشک و معلم و یا روز عشق و...

برای هدیه دادن معمولا باید شناختی از طرف مقابل و سلیقه اش داشته باشیم.تهیه لباس سخت است مگر اطلاع از سایز و سلیقه طرف مقابل .انتخاب هدیه ای مثل عطر و ادکلن سختی های خودش را دارد چون طرف مقابل ممکن است از رایحه خاصی خوششش نیاید'مگر اینکه انقدر به شما نزدیک باشد که بدانید از چه عطر و ادکلنی استفاده میکند.

برای خرید خانه شاید بشود قضییه را با یک گلدان گل ختم بخیر کرد.

کارت هدیه بانکها هم در بعضی موارد کار را راحت کرده اند.

شما در موارد مشابه چه هدیه هایی میخرید و به چه نکاتی توجه میکنید؟

تجملات

یکی از اقوام تعریف میکرد که:خانمی هفته ای چند روز بعنوان کارگر خانگی در منزلشان کار میکند.خانواده این خانم هم وضعیتی مشابه خودش دارند و اغلب از فقر و نداری مینالند.چندی قبل تولد دختر چهار ساله خواهر این خانم بوده.دخترک را دو بار به ارایشگاه برده اند تا مدل موی دلخواهش را داشته باشد.بعد نوبت لباس تور و کیک مدل خرس و تزیینات مختلف دیگر و حیرانی این خانم برای خرید هدیه مناسب که اصرار داشته طلا باشد.

در فضای مجازی عکس هایی میبینم از تزیین دستشویی عروس با گل و شمع و تزئین مرغ داخل یخچال با لباس عروس و داماد و اصرار برای خرید مثلا سینمای خانگی برای یک اپارتمان چهل متری.

عقیده بعضی ها این است که با انجام این امور ارزش خودشان را بالا میبرند و بقیه متوجه جایگاه والای انها میشوند.

عده ای هم اعتقاد دارند این کارها حفظ ابرو در مقابل اقوام و اشناها هست.

عده ای هم بقول معروف از سر چشم و هم چشمی دست به چنین اعمالی میزنند.

اغلب از خودم سوال میکنم ایا خانواده ای که مدعی هست چند ماه است گوشت نخورده اند لازم است که برای بچه چنین برنامه جشن تولدی داشته باشند؟آیا یک آپارتمان اجاره ای چهل متری نیاز به سینمای خانگی دارد؟ آیا اول زندگی لازم است با قرض و بدبختی حتما لحاف ترمه دست دوز داشته باشیم چون رسم است یا ماشین ظرفشویی و دهها مدل وسیله برقی که شاید سالی یک بار هم استفاده نشود؟

 

نظر شما چیست؟ایا با چنین برنامه هایی موافق هستید؟

حضور

پاراگرافی از کتابی در یکی از شبکه ها ی اجتماعی منتشر شده بود: مر د مسنی که بر اثر بیماری حرکاتش کند شده و به ندرت حرف میزدبه نوه اش میگوید میخواهم حضور داشته باشم.با همین وضعیت باشم و شما را حس کنم.

دارم به همه ادم های مسنی فکر میکنم که فقط حضور دارند. نه ذهنشان یاری میدهد 'نه جسمشان.اما اغلب انها به همین مقدار بودن هم راضی هستند.

به خودم فکر میکنم.فعلا که از نظر جسمی توانایی مفید واقع شدن برای دیگران را ندارم.توانایی زندگی کردن به دلخواه را هم ندارم.اگر از نظر ذهنی هم دچار مشکل بشوم هیچ علاقه ای به فقط ناظر بودن ندارم.

فکر میکنم حس مفید بودن به ادم ها توان و نیرو می دهد و زندگی این چنینی این حس را از ادم میگیرد.

دلم مرگی ارام و بی درد برای خودم'و بی درد سر برای دیگران میخواهد.

منظورم همین الان یا از سر نومیدی و بی حوصلگی نیست.خواستم بگویم پایان زندگی همه ما مرگ است و چه بهتر که ارام و بی درد سر باشد.

همه دختران ملکتاج خانم-۳

آقا رضا نتوانسته بود خانه مستقلی تهیه کند و با پدر و مادر و سه خواهرش با همسر و فرزندان در یک خانه زندگی میکردند.ننه صغری دایه زرین تاج هم با آنها زندگی میکرد و زحمت پخت و پز و نظافت به عهده زرین تاج و ننه صغری بود.آقا رضا بشدت در بعضی موارد صرفه جویی میکرد.

چند سال بعد  فرزانه دومین دختر زرین  تاج و با فاصله هشت سال سومین دخترش فرنگیس هم به دنیا آمدند.در این فاصله خواهر شوهرهای زرین تاج ازدواج کردند و والدین آقا رضا یکی دو قطعه زمینی هم که داشتند بابت هزینه عروسی دخترها فروختند.

آقا رضا سر رشته ای از کار کشاورزی نداشت .اغلب برای کشت محصول دیر می جنبید و برای فروش هم مشتری مناسبی جذب نمی کرد.بواسطه تک پسر بودن بیش از حد مغرور و یک دنده بود.

تنها نکته ای که بر سر آن با زرین تاج اتفاق نظر داشتند مساله تحصیل بچه ها بود.هر دو محرومیت از مدرسه رفتن را عامل همه بدبختی هایشان. میدانستند.یادشان رفته بود که زور گویی خواهران زرین و پدر رضا  موجب این محرومیت شده.

حالا هر دو همه توجه و عشق و علاقه خودشان را به پسرها داده بودند و هر چه فشار و سختگیری بود سهم دخترها میشد

بالاخره سه فرزند اول وارد دانشگاه شدند.زرین تاج میشست و میپخت و خیاطی میکرد و در گرمای تابستان عرق میریخت و در زمستان از سرما می لرزید تا برق و نفت مصرف نشود و پسرها بتوانند خوب بخورند و بگردند.فرخنده وارد رشته پرستاری شده بود و پسرها هر کدام یک رشته از دانشکده علوم.اما رضا و زرین هر روز توقع بیشتری از دخترها داشتند

روزی که زرین در بستر مرگ بود محضر داری را فرا خواند و اموالش را به پسرها منتقل کرد,مقدار وسیله خانه هم که باقی مانده بود دختر بزرگتر صاحب شد

تاریخ یکبار دیگر تکرار شده بود.

همه دختران ملکتاج خانوم-۲

روزها و شب ها آمدند و رفتند.زرین تاج بیشتر اوقات را در خانه عمو به سر میبرد و به تدریج از زن عمو خیاطی و خانه داری را می آموخت.

مدرسه خاص بچه های اعیان واشراف بود, آن هم حد اکثر تا ششم ابتدایی,اما بی بی ملایی بود که به دختر ها قران خواندن را آموزش می داد.

در مورد پسرها هم وضع همین بود , با این تفاوت که آموزش پسرها فرا تر از رو خوانی قران بود.

زرین تاج در خانه هم بیشتر در خدمت خواهرها و کمکی برای بزرگ کردن فرزندانشان بود.رنج یتیمی و بی تو جهی باعث شده بود که نحیف و رنجور باشد.

زرین تاج اما بزرگ ترین حسرتش مدرسه نرفتن بود.چند دختر از خانواده های اعیان شهر را میشناخت که حتی بعد از ششم ابتدایی هم به مرکز استان رفته بودند و درس در دبیرستان را هم تجربه میکردند.زرین تاج با خودش رویا می بافت که اگر روزی بچه دار شود بچه هایش باید بهترین مدرک ها را گرفته باشند.

زرین تاج بافت گیوه را هم به هنرهایش افزوده بود و از این راه درامد مختصری کسب میکرد.

از زمین هایی که به او تعلق گرفته بودهیچ بهره ای نداشت.شوهر خواهر ها که حالا شوهر فخری هم اضافه شده بود, توجهی به زمین ها نداشتند.مباشری کار زراعت را انجام میداد و سهم آنها را پرداخت می کرد,اما زمین های زرین تاج سهمی از آب نداشت.

هر سه شوهر خواهر از فامیل پدری و کم سواد بودند،اما زرین تاج دل در گروی رضا پسر خاله گلتاج داشت که او هم بعد از چند سال تحصیل قرانی , تا سال اول دبیرستان درس خوانده بود و گلتاج هم به همت پدرش باسواد بود.پدر برایش معلمی استخدام کرده بود تا خواندن و نوشتن  در سطح کلاس های مدرسه را بیاموزد.

رضا هم بلند پرواز بود .سالهای کودکی پدرش اجازه مدرسه رفتن نداده بودچون شب نامه هایی منتشر شده بود که مدارس دولتی بچه های مردم را ب.ه.ا.ی.ی .می کنند.اما چند نفری در شهر در همان مدرسه دوره ابتدایی را طی کردند و دو سه نفری هم در مرکز. استان وارد دبیرستان و بعد دانشگاه شدند.

رضا هم در نهایت با وساطت بزرگان دوره شش ساله را طی کرد و یک سال هم از دبیرستان را بصورت متفرقه شرکت کرد ,اما گرفتاری های روزگار امکان ادامه درس را از او گرفت.

زرین تاج هفده -هیجده ساله بود که با رضای بیست و یکی دو ساله که در مغازه پدرش کار میکرد ازدواج کرد.

حسرت دیگری که زرین تاج سالها به دوش کشیده بود , حسرت نداشتن برادر بود.فکر می کرد اگر برادر داشت مادرش در جوانی فوت نمی کرد.فکر میکرد اگر برادر داشت ,از حق و حقوقش دفاع میکرد و اجازه نمیداد خواهر ها حقش را پایمال کنند.

همه خواهرها تا آن تاریخ دختر زاییده بودند و امیدی در دل زرین تاج بود که پسر دار شود

یک سال از ازدواجشان گذشته بود که حمید اولین پسر زرین تاج به دنیا آمد.شور و شعف گلتاج و بقیه خانواده رضا حد و وصف نداشت.خواهرهای زرین تاج از حسادت به خودشان می پیچیدند.

در مدت چهار سال زرین تاج  دخترش فرخنده و پسر دیگرش محسن را هم به دنیا آورد.

در این فاصله آقا رضا در اداره ای دولتی استخدام شده بود و در زمین های همسرش چاه حفر کرده بود و کار درخت کاری وزراعت را شروع کرده بود.

 

ادامه دارد

همه دختران ملکتاج خانوم

رختخواب مخمل و تشک اطلسی را در اطاق پنجدری پهن کرده بودند.به دستور محسن خان منقل های پر از اتش را گوشه کنار پنجدری چیده بودند.

خانه یک اطاق سه دری و پستو ' یک اطاق دو دری و پستو ویک پنجدری و اطاق پشتی داشت.راهرویی پنجدری را از دو دری 'و راهرویی دیگر انرا از سه دری جدا میکرد.زیر زمین وسیعی سرتاسر زیر پنج دری قرار داشت.

مطبخ و محل پخت نان گوشه حیاط وسیعی بود که حوضی با فواره و سر شیری برای ورودی اب'فاصله زیر زمین و اشپزخانه بود

چاه اب بزرگی اب حیاط وسیع و همه خانواده محسن خان و کارگرهایش را  تامین میکرد.حیاط وصل میشد به باغچه ای نیم هکتاری که میوه و سبزیجات خانواده را تامین میکرد

ملکتاج به امید پسر 'چهار شکم زاییده بود 'اما بعد از به دنیا امدن اخرین دخترش زرین تاج'هم ناخوش احوال بود 'هم امیدش را به داشتن پسر از دست داده بود.

محسن خان مرد ثروتمندی بود.زمین های زراعی فراوان'گله های گوسفند'دهها اسب  و چند پارچه ده داشت.علیرغم این مال و ثروت ادم دلسوز و مهربانی بودو به کارگرهایش مزد عادلانه ای پرداخت میکرد.

ملکتاج علیرغم منقل های پر از اتش یکسره میلرزید و هذیان میگفت.دو دختر بزرگتر که تازه ازدواج کرده بودندن'اطرافش میچرخیدند..زرین تاج چهار پنج ساله گریان و ترس خورده انقدر گریسته بود که گوشه اشپزخانه به خواب رفته بود

فخری ده ساله به اطاق دایه اش ننه صغری پناه برده بود.مهری و شمسی هم گاهی سری به شوهرها میزدند که پسر عمویشان بودند و گاهی به مادر

صدای اذان صبح مصادف شد با صدای شیون ننه صغری و به دنبال ان خانه به هم ریخت.صدای شیون و زاری از هر طرف بلند بود و دخترها به سر و سینه میزدند.کسی بفکر زرین تاج کوچک نبود که تا دو هفته بعد هم به دامن زن عمویش پناه برده بود و شب و روزش را در منزل عمو سر میکرد.

محسن خان برای زنش مجلس عزای مفصلی ترتیب داد و سه ماه بعد بر اثر یک سینه پهلو به ملکتاج پیوست.

همان روزهای فوت ملکتاج'ظرف های عتیقه موروثی و طلاهای ملکتاج بوسیله شمسی و مهری و پسر عمو ها به خانه انها منتقل شده بود.بهانه این بود که خانه شلوغ است و امن نیست.

محسن خان در غم از دست دادن همسرش'بی حواس تر از ان بود که توجهی به این مسائل داشته باشد.

هنوز دو سه هفته از فوت محسن خان نگذشته بود که وصیت نامه و بنجاق زمین ها هم به همین بلا مبتلا شد.

خواهر های بزرگتر مهر اسم محسن خان را داشتند'تبانی کردند و چند تکه زمین پرت را سهم زرین تاج درنظر گرفتند و دو سه تکه ظرف و یک گوشواره.

فخری که کمی بزرگتر بود و نامزد پسر عمه اش'سهم بیشتری برد .

بزرگترین خواهر کار را بجایی رساند که از مدرسه رفتن زرین تاج هم جلوگیری کرد'گر چه خودش و مهری و فخری به مدرسه رفته بودند.

خانه هم توسط خواهرها اشغال شد و گوشه ای از زیر زمین به زرین تاج رسید و همین زمینه ای شد برای ابتلای زرین به روماتیسم.

 

ادامه دارد

چاه پیر توت

از هشتی کوچک خانه که عبور میکردی 'فضای مربعی کوچکی که اطراف ان با سکو پوشانده شده بود 'خانه را به کوچه وصل میکرد.درب چوبی دو لنگه خانه به حیاط بزرگ و پر دار و درختی وصل میشد که با سنگریزه پوشانده شده بود.اینجا اقای کاظمی و هفت بچه قد و نیم قد و همسر و پدر و مادرش زندگی میکردند.سه پسر اقای کاظمی روزی نبود که شری به پا نکنند.بخصوص حمید که سیزده چهارده ساله بود و بقول معروف از دیوار راست بالا میرفت.دخترها ارام تر بودند.تابستانها مادر بزرگشان را دوره میکردند  تا برایشان قصه خاله سوسکه و حسنک و چهل دزد تعریف کند یا از ماجراهایی که با جن های خانه داشته بگوید.همه مردم شهر از جن ها حرف میزدند.از اینکه شب ها در حمام قدیمی شهر عروسی میگیرند'از اینکه درخت های توت قدیمی و نارنج های پیر محل قرار و مدار جن هاست.از اینکه جن ها در جلد گربه سیاه میروند و اگر ناغافل اب روی گربه سیاه بریزی جن ها تلافی میکنند.

اقای کاظمی در محل اسم و رسمی داشت.معاون اداره قند و شکر بود و چند تکه زمین زراعی هم کمک میکر د که زندگیش را با ابرومندی طی کند.هر روز بعد از ظهر دوچرخه اش را سوار میشد و از خانه بیرون میزد.از دالان میگذشت و وارد کوچه ای میشد که با دهها انشعاب به نیمی از شهر راه داشت.کوچه بعد از چند متر به میدانچه ای میرسید و به سمت چپ متمایل میشد .بعد ازآن به حمام قدیمی مشیر میرسید و باغ و چاه ابی که اب حمام را تامین میکرد.از چند طاق سر پوشیده که به ساباط معروف بود میگذشت تا به چاه پیر توت میرسید که کمتر کسی جرات میکرد غروبها از انجا عبور کند چون میگفتند جن دارد.چاه از ان مدل چاههایی بود که با گاو و دلو از ان اب میکشیدند و توت خیلی بزرگی درست کنار چاه قد برافراشته بود.

اقای کاظمی رکاب میزد و در ذهنش به حساب و کتاب مزرعه و باغ کوچکی که داشت میرسید.بعد از چاه چند خانه پراکنده قرار داشت تا به میدان اصلی شهر برسی و از انجا دو باره از کوچه پس کوچه ها برسی به مزرعه زاهد اباد.اقای کاظمی غروب هم همین مسیر را رکاب میزد تا به خانه برگردد.

ان روز غروب طبق معمول اقای کاظمی خسته و کوفته راه خانه را پیش گرفت.سوز سرما ازارش میداد.هوا تاریک شده بود.در مزرعه با همسایه ها بگو مگویی سر اب داشت.به چاه پیر توت رسیده بود که ناگهان موجودی سراپا سفید با قدی نزدیک سه متر از بالای توت به طرفش پرواز کرد.برای لحظه ای اقای کاظمی مرگ را به چشم دید.هزار خیال از ذهنش گذشت.خودش را دید که اسیر پادشاه جن ها شده و خانواده اش در بدر دنبالش میگردن.فکر بی پناهی همسر و فرزندانش و غم و غصه پدر و مادرش از ذهنش گذشت.همه اینها به چند ثانیه هم نرسید و اقای کاظمی در یک شوک ناگهانی , دست دراز کرد تا جن را بچسبد و التماس کند که رهایش کند یا نه'دماغ جن را بچسبد و از او بخواهد ارزوهایش را براورده کند.گرچه یادش افتاد که دماغ بختک را باید بچسبند'اما دیر شده بود و اقای کاظمی به ان موجود عجیب چنگ زد و برای لحظه ای ماتش برد

ملافه سفید ململ تابستانی خودش بود که از سر حمید که چوبی صلیبی شکل به پشتش بسته بود کشیده شد و حمید پا به فرار گذاشت.

کتابخوانی

دوران کودکی من انگار کتب خواندن چندان مرسوم نبود'والدینم حساسیت عجیبی روی درس خواندن ما داشتند و بنظرشان خواندن کتاب غیر درسی برای محصل ها وقت تلف کردن بود.گرچه پدر کتاب شاعران بزرگ مثل سعدی و فردوسی و کتاب های تاریخی را میخواند و قصه هایی را از این کتاب ها برای ما تعریف میکرد.مادر بزرگ هم اشعار زیادی از سعدی و داستانهای کلیله از حفظ بود و برایمان میخواند.اما شخصا خواندن متون غیر درسی را حدود کلاس چهارم دبستان با خواندن قسمت کوچکی از مجله سپید و سیاه شروع کردم.برادر بزرگم تازه وارد دانشگاه شده بود و یکی دو نشریه را مشترک شده بود.

وارد دبیرستان که شدم اطاق بزرگی را به کتابخانه اختصاص داده بودند و انجا با ادبیات داستانی اشنا شدم'در مسیر مدرسه هم یک کتابفروشی بود که کتابهای داستان را شبی یک ریال کرایه میداد.یکی از برادرها که نیازی به مطالعه درس در خانه نداشت'کتابهای مورد علاقه اش را کرایه میکرد و با جلد کتابهای درسی میپوشاند و تا راحت بتواند در حضور والدین کتاب مورد علاقه اش را بخواند .من هم گاهی چند صفحه ای از این کتابها میخواندم.همان کتابخانه دبیرستان   و قصه هایی که از مادر بزرگ و پدرم در دوران کودکی میشنیدم'چنان مرا به کتب خواندن علاقمند کرد که مطالعه به بزرگترین علاقمندی زندگیم تبدیل شد.بارها در دوران دانشجویی برای خرید یک کتاب قید چند وعده شام را زده ام.

بیشترین علاقه ام ادبیات داستانی بود و بعد کتابهایی در زمینه تعلیم و تربیت'روانشناسی'مسائل مربوط به زنان'افسانه ای عامیانه و کودکان .

همراه با شخصیت های داستانی میتوانم به هر گوشه ای سفر کنم و هر نوع زندگی را تجربه کنم.

برای فرزندانم هم وقت زیادی صرف کرده ام تا انها را با دنیای کتابها اشنا کنم.علیرغم شاغل بودن و رسیدگی به کارهای منزل'حتما در روز زمانی را برای کتاب خواندن برای فرزندانم اختصاص میدادم که بعدها بیشتر تبدیل به دیدن فیلم شد.

این روزه اما دو باره برگشته ام سراغ ادبیات داستانی.راستش مشکلات زندگی اجازه تمرکز روی مباحث علمی را نمیدهد'اما از داستانها هم زیاد میشود اموخت.

شما اهل مطالعه هستید؟

گذر واژه

اقا هاتف در وبلاگشون که در پست قبل معرفی کردم'پستی داشتند در مورد روز جهانی پاسورد و توصییه هایی برای ایجاد یک پسورد امن و حفاظت ازان در دنیای مجازی.این پست مرا بفکر واداشت که ای کاش زندگی روزمره ما هم بخش ها و سایت های مختلف برایش تعریف میکردیم و برای انها هم پسوردی قرار میدادیم تا فقط خودمان به ان دسترسی داشته باشیم یا در مواردی عده محدودی.مثلا همانطور که پیج اینستاگرام بعضی ها خصوصی هست و همه نمیتوانند عکس ها را ببینند'یا میشود افراد ناخواسته را بلاک کرد در زندگی واقعی هم برای خودم پاسورد داشتیم.مثلا هر خاله قزی نمیتوانست بیاید  در زندگیمان سرک بکشد که چه خوردیم'چه پوشیدیم'چرا این را خوردیم و پوشیدیم'چقدر درامدمان هست'چقدر خرج میکنیم.یا از خصوصی ترین سوالهای زندگی دیگران اجتناب میکردند.مثلا وقتی که در حضورت زل میزنند در چشم خودت و عروس و پسرت و میپرسند که چرا بچه دار نشده اند و حالا دیگر از وقتش هم کم کم گذشته و باید به زودی دست به کار شوند 'ادم میتونست به اینها بگه ورود به این مقوله پسورد لازم داره که فقط زن و شوهر این پس ورد را دارند.شما فکر میکنید چه مواردی نیاز هست؟

عادت های عجیب

اقا هاتف از وبلاگ blog.hatef.click پستی گذاشته اند در مورد عادت های عجیب و جالب و بقیه را هم دعوت کرده اند به این چالش.از این جهت برای من جالب بود که اشنا شدن با عا ت های متفاوت دیگران به ادم کمک میکند که یک بعدی همه چیز را نبیند.بفهمد که لزوما شیوه رفتاری خودش همگانی نیست و ادم ها هر کدام سلیقه و عقیده ای دارند.بهر حال چند عادت خودم را اینجا ذکر میکنم

ا. جور عجیبی عاشق خواندن رمان هستم.در این دو ساله نزدیک صد کتاب از فیدیبو خریده ام و تعداد زیادی هم از طاقچه.

2. صبحانه نان و پنیر را با سیب یا گلابی میخورم و حلوا شکری را با کیوی

3.قبلا نان را با کره و موز میخوردم

4.دوغ شیرین را دوست دارم

5.بیشتر از لباس پول خرج گل و گیاه میکنم.

ممنون از اقا هاتف که این چالش را راه انداختند.ادرسشون رو به طریق دیگه بلد نبودم لینک بدم.

پ.ن. اقا هاتف در این مورد مسابقه گذاشته اند.به وبلاگشون سر بزنید و اگه دوست داشتید در مسابقه شرکت کنید.

دختر بچه ها

شش هفت ساله بنظر میرسد.موهای بلندش تا کمر رها شده.رژ لبصورتی پر رنگ و رژ گونه و کمی سایه چشم استفاده کرده.با ادا و اطواری که در بعضی زنها دیده میشود راه میرود و حرف میزند.از دوستم میپرسم که دختر را میشناسد یا نه؟میگوید دختر سرایدار مجتمع مسکونی انهاست.یک مجتمع 40 واحدی که ادم های مختلفی انجا امد و رفت دارند و ظاهرا دخترک هم اغلب در پارکینگ مجتمع یا حیاط خلوت مجتمع مشغول بازی هست.

دختر هشت نه ساله دیگری با ارایش و کفش پاشنه دار و لباس کوتاه ویدیوی رقصش را در یکی از شبکه های اجتماعی منتشر میکنند.دختران دیگری با لباس و ارایشی که مناسب یک دختر بیست و چند ساله است در مطب پزشک'خیبان'خانه دوستان و ... میبینم.

از خودم میپرسم واقعا دختر بچه ای در این سن نیاز به ارایش دارد؟چرا برای جذب فالوئر و گرفتن تبلیغات باید از بچه ها استفاده شود.ایا حریم خصوصی انها نقض نمیشود.چرا گاهی با دختر بچه ای که تازه به دنیا امده مثل یک عروسک برخورد میشود و اول بفکر لاک زدن ناخن و انتخاب فلان مدل تل سر و دامن تور و کوتاه هستند..

زیبایی و زیبا دیده شدن مورد علاقه هم هس'اما این معیار ها را چه کسی تعیین میکند.؟ایا دختر بچه با استفاده از رژ لب و رژ گونه زیباتر میشود.

عجیب نیست که این بچه در بزرگسالی هم فکری جز مد و ارایش نداشته باشد.

شما چه فکر میکنید؟با ارایش کردن دختر بچه ها و به نمایش دراوردن انها موافقید؟'ا

شرقی-غربی

چند وقت قبل قسمت کوتاهی از یک برنامه ان طرفی ها را دیدم که ظاهرا مربوط به یک مسابقه خوانندگی بود.یکی از خواننده ها دختر خانم افغانی بود که بزرگ شده ایران بود و میگفت ببیننده ها کامنت های نژاد پرستانه ای برایش فرستاده و ناراحتش کرده اند.چند روز بعد از  ان در شبکه های اجتماعی صحبت پسری غربی شده بود که یک خانم ایرانی مدعی شده ایشان از طرف دخترهای ایرانی زیادی تحویل گرفته شده اند و روابط خارج از محدوده داشته اند.بعد این سوال مطرح شده بود که چرا ایرانی ها اینقدر به غربی ها اهمیت میدهند و این اهمیت را برای اتباا کشورهای همسایه شرقی قائل نیستند.

بنظر من یکی از علت ها این است که اکثر مردم نا خود اگاه بدنبال منافع خودشان هستنِد.در ارتباط ها سعی میکنند ببینند این رابطه چه منفعتی برایشان دارد.ایا این دوستی منجر به رابطه طولانی تر میشود و امکان دعوت طرف مقابل هست؟اگر هست ترجیح میدهند مثلا به ارو پا و امریکا دعوت بشوند یا به کشورهای همسایه شرقیدر مورد ازدواج چطور؟

پیش فرض اکثر ادم هایی که با انها سر و کار داشتم این است که یک اروپایی از موقعیت بهتری برخوردار است.مدرن تر است'زیباتر است'ثروتمند تر است'و...

این را رفتارهای دیگر ما هم نشان میدهد.ظاهرمان را سعی داریم به شکل غربی ها تغییر بدهیم'مهاجرت ها به سمت غرب است'علم و دانشی که در مدارس و دانشگاههایمان تدریس میشود از ان سمت است و...

این که چراددر مقابل غربی ها حس خود باختگی داریم و در مقابل کشورهای همسایه حس گریز و پس زدن دلایلش بسیار بیشتر از دو خط شعاری هست که بگوییم نژاد پرست نباشیم یا خود باخته نباشیم.

شما چه فکر میکنید؟

عیدانه

امروز عروس جان چند عکسی از حیاط گرفته بود.گلدان یاس زرد پر از گل شده.پدر میگوید درختهای خانه انها هم پر از شکوفه شده .انگار با شنیدن این حرف پرتاب میشوم به روزهای کودکی و نوجوانی.روزهایی که عطر بهار نارنج مثل حریری نرم دور خیابانهای شهر پیچیده بود و دخترها دسته دسته سر خوش از این بو پیاده از مدرسه به خانه بر میگشتند.نرسیده به کوچه 'بوی کلوچه برنجی و کلوچه نخودی و نان فسایی از در و دیوار خانه سرک میکشید.خانه شلوع بود.خاله ها و دخترخاله ها همراه مادر بساط شیرینی پزی داشتند.ان سمت حیاط مش غلام فرش ها را میتکاند و قالیچه ها را میشست.مادر بزرگ حمام را قرق کرده و از صبح با ظرف حنا و سدر و لیف و کیسه در حمام اطراق میکرد.موهای بلندش را حنا میبست'چند برگ نارنج روی حناها میگذاشت و با نایلونی میبست .حولهای کف حمام که داغ بود پهن میکرد و دراز میکشید.ننیم روزی را در حمام میگذراند تا حنا خوب رنگ بگیرد.

عصرها به بازار رفتن میگذشت.مغازه کفاشی شادان'خیاطی برای پرو لباس'خرید جوراب و گیره سر و...لباس های خانگی را مادر میدوخت.ملافه پتوها و رختخوابها همه باز شده و شسته شده بودند.پنجدری که وسیع بود جای پهن کردن پتوها و دوختن ملافه انها بود.ترمه ها از صندوق ها بیرون میامدند و پشت طاقچه پنجدری و روی میزهای پذیرایی پهن میشدند.تنگ های صورت شاهی و گلدانهای دست و دلبر و گلدانهای بلورر پر از یاس های سفید زینت بخش انها بودند.صدای همهمه شاد مادر و خاله ها از اشپزخانه میامد.ننه طلعت کارگر همیشگی خانه'تعدادبیشتری نان میپخت.سیخ های کباب روی اجاق اجری کنار باغچه ردیف میشد.شیشه پاک کردن و دوخت و دوز کردن های دم دستی به عهده ما بود.لحظه شماری میکردیم برای رسیدن روز عید و زمان سال تحویل.زمان خواندن حول حالنا.مسابقه بچه ها برای زودتر بوسیدن پدر و مادر و عیدی گرفتن.

میز غذا خوری پر میشد از انواع شرینی ها.انبار کنار اشپزخانه هم چند دیگ پر از کلوچه و نان پنجره ای و سوهان عسلی بود.بعد دید و بازدیدها شروع میشد.هیجان دیده شدن در لباس های نو.احساس بزرگ شدن و قاطی بزرگترها شدن.حل شدن در همهمه و هیاهوی صداها و رنگها و بوها و گیج از عطر شب بوها و اطلسی و بهار نارنج و یاس سفید.

چه روزهای ساده زیبایی.

(برای نسرین عزیز)

غذاهای روزمره

جای دوستان خالی دیشب عروس جان سالاد خیار و گوجه فرنگی و کاهو درست کرده بود با چند برش فیله گریل شده و چند قاشق لوبیا قرمز پخته و کمی نان جو تست شده.مقداری سرکه بالزامیک و روغن زیتون هم خودم اضافه کردم.ناهار ظهر هم عدس پلو بود با کشمش.

هفتهای یک یا دو روز خانمی برای کمک در کارهای منزل به خانه ما میاید.غذا هم میپزد.برایش با جزییات مینویسم که چه غذایی و چطور بپزد.حتی اندازه نمک و ادویه را هم هر بار ذکر میکنم.هر کدام از ما سه نفر محدودیت هایی برای غذا خوردن داریم.کم نمک بودن بصورت مشترک رعایت میشود.من باید غذای کم چرب بخورم,بقیه هم از غذای چرب خوششان نمیاید.بعضی غذاها را من حساسیت دارم,بعضی را پسر و یا عروسم دوست ندارند.اغلب برای وعده شام نمیدانم چه غذایی باید درست کنیم.اکثر دستورهای غذایی جدید شامل مقدار قابل. توجهی پنیر است یا سرخ کردنی هست.بهر حال تهیه غذا برای سه نفر با سه سلیقه مختلف سخت است.

دوست ددارم بدانم شما ها چه غذاهایی برای شام و نهار درست میکنید.اگر دستورش را هم بنویسد دیگران هم استفاده میکنند و شاید دعایی هم به جان من کردند

گمان میکنم این "چه بپزم" درد مشترک زنها در طول تاریخ بوده.