روزهای فاصله گذاری اجتمایی
از اواخر بهمن ماه یا شاید از اوایل اسفند از خانه بیرون نرفته ام.قرار بود بروم فیزیوتراپی و دندان پزشکی و چند کار دیگر انجام بدهم که شیوع کرونا همه کارها را معلق گذاشت.با داشتن بیماریهای زمینه ای ، جرات نمیکنم از خانه بیرون بروم.محل کار عروس و پسرم هم تعطیل شد و آنها هم در خانه اند.یکبار روز عید با خواهر ها و پسر بزرگم تماس تصویری داشتم.بچه ها در خانه آموزش هایی را از طریق اینترنت دنبال میکنند،خرید ها را تا آنجا که امکانش هست، اینترنتی انجام میدهیم.
وقت خوابم به هم ریخته و نامنظم شده.آنقدر که چشمم اذیت نکند،کتاب الکترونیکی میخوانم.کمی تمرین های فیزیو تراپی را انجام میدهم، گاهی با دوستان چت میکنم، با پسر بزرگم کمی بیشتر حرف میزنم.آنها در کشوری زندگی میکنندد که مردم تقریبا در قرنطینه هستند .محل کارشان موافقت کرده اند که دور کاری داشته باشند و آموزش بچه ها هم اینترنتی هست.
اطرافیان برنامه های متفاوتی دارند.بعضی ها که شغل آزاد داشته اند، قبل از اعمال محدودیت ها، خودشان کار را ترک کرده اند.بعضی برنامه مرتب ورزش در خانه دارند، بعضی صبح های خیلی زود پیاده روی میروند.بعضی در خانه شروع کرده اند به پخت نان یا کاشتن سبزیجات.
بعضی میگویند هر زمان که مقدر باشد ،میمیریم.در نتیجه به دید و بازدید ها و آمد و رفت ها ادامه میدهند.
عده ای دچار وسواس شده اند و. از شستن زیاد دستها و ضددد عفونی کردن وسایل، دستهایشان زخم شده.
حال غریبی دارم.یک جور حس درماندگی و کلافه بودن.حس بلاتکلیفی.تلخ شده ام.امروز به پسرم گفتم که اگر هم بمیرم ، ناراحتی ندارد۰چون زندگیم چند سال است که تقریبا در قرنطینه میگذرد.انگار دیگر انگیزه ای نیست.بعد از اتمام صحبت و قطع کردن گوشی، پشیمان شدم.از بروز احساساتم.از نگران کردن پسرم.سالها بود که حرفی از هیچیک از مشکلاتم نمیزدم.
شما برنامه این روزهایتان چطور است؟چه حس و حالی دارید؟