حرف هایی در باره مراسم فوت پدر
سلام دوستان
قبل از هر چیز ,از تمام دوستانی که حضوری ,تلفنی,یا با کامنت های زیبایشان در فوت پدرم ابراز همدردی کردند,از صمیم قلب تشکر میکنم.
برایم واقعا مایه دلگرمی بود که حتی افرادی که معمولا خاموش وبلاگ را میخواندند,اینبار با پیام هایشان و حتی پیام های خصوصی. ,به یادم بودند و محبت کردند و مرا دلداری دادند.در حاشیه مراسم ,نکاتی توجهم را جلب کرد.دو سه ماه اخیر که حال پدر خوب نبود,عمده کارهای پرستاری و همراهیش به عهده یکی از خواهرها بود.,اما در مورد نحوه اجرای مراسم,حتی انتخاب عکس و متن آگهی,این برادرم بود که یکسره داد و فریاد میکرد که :من آبرو دارم و ناهار باید در فلان تالار باشد و فلان تعداد باشد,پذیرایی چنین و چنان باشد.,رنگ سنگ مزار بهمان طور باشد..در حالی که حاضر به یک هفته یا یک روز مراقبت از پدر هم نشده بود.مرد سالاری یک جا و دو جا نفوذ نکرده.
موضوع دیگری که توجهم را جلب کرد,این بود که در یکی از مراسم به رسم دیارمان ,من هم در ورودی سالن در کنار صاحبان عزا نشسته بودم.آنروز بیشتر از پانصد نفر در مراسم شرکت کرده بودند و من انگار در آیینه ای که تا کنون ندیده بودم,تماشاگر حال و وضع و گذران عمر خودم بودم.همکلاسی های سابق,همسایه های سابق,آشناها وو اقوامی که سالیان دراز بود آنها را ندیده بودم, میامدند.خواهرم معرفی میکرد::احمد آقا هست,پسر همسایه سر کوچه,خانم دکتر ف.هست.نوه عموی بابا.آقای دکتر فلانی هست.همدوره دانشگاهت.فرخنده خانم هست.نوه خاله صدیقه.و....
من عده ای پیر زن و پیر مرد خمیده و پر چین و چروک و احیانا با دستهایی لرزان را می دیدم که هیچ شباهتی به. آن دختران و پسران کودک و نوجوانی که من میشناختم نداشتند.
یکی از این خانم ها رفته بود سراغ پسرم و با بغض گفته بودد: طاقت نیاوردم مادرت را در این وضع با ,یلچیر ببینم.مادرت زرنگترین و زیباترین دختر مدرسه بود.
زیبایی را مبالغه میکرده.,اما تمام دوره دبستان و چند سال از دبیرستان ,شاگرد اول مدرسه بودم,روزنامه دیواری را مینوشتم,عضو تیم پینگ پنگ بودم,وخیلی فعالیت های ددیگر.
از دیدن این آدم ها فهمیدم که زمان چه ردپایی بر همه وجود ما گذاشته و خودمان متوجه نیستیم.