درد دل

بعد از زلزله آذربایجان احساس میکنم هر وبلاگی که میخوانم مشکلات وناراحتی ها را یا به خدا ربط داده یا به اسلام . دلم میخواهد بگویم که خداوند مظهر خیر مطلق است.چرا بی فکری خودمان را میگذاریم به این حساب.معروفترین وقدیمیترین بیمارستان شیراز(نمازی) وقف است که یک سنت اسلامی هم هست .چرااین مسائل را مردم یاد نمیگیرند ومیچسبند به مسائلی از قبیل ازدواج مجدد؟تعداد زیادی وبلاگ نویس هستند که تعهداجتماعی دارند.چرا یک سازمان غیر دولتی تشکیل نمیدهند که قبل از وقوع فاجعه اگر مکانهائی نیاز به باز سازی دارد آموزش بدهند.اقدام کنند.بعد از سی سال چند ماه قبل ناچار شدم در یکی از شهرستانهای استان فارس به بیمارستانی مراجعه کنم که میراث یک خیر ثروتمندومذهبی است.از افرادی که دین ودولت واسلام را مقصر میدانند میپرسم که کجا مصرف مواد مخدر را مجاز دانسته اند؟دولت مجاز میداند یا اسلام؟اگر در این اجتماع هر کس سعی میکند کلاه خودش را بچسبد خواهش میکنم به اعتتقادات دیگران توهین نکنند.من در یک شهر کوچک مذهبی به دنیا آمده ام.در هیچیک از اقوام نسل قبلی آن شهر نه حرفی از خیانت شنیده ام نه چند همسری.اگر سیل وزلزله ای هم اتفاق افتاده به جای طلبکاری از خدواند،خودشان آستین ها را بالا زده اند ودوباره ساخته اند.عقیده هر فردی محترم،اما توهین را روا نمیدارم.

عذر خواهی

یک هفته قبل اینترنت باز هم قطع شد.با شرکت مربوطه تماس گرفتیم،گفتند بررسی میکنند.فردا یکی ازپسرانم مراجعه کرد،گفتند تعرفه تغییر کرده  وقرار شده بود تا آخر ماه اینترنت وصل شود وبعد راجع به تعرفه جدید تصمیم بگیریم.نیم روزی گذشت وخبری نشد.دوباره تماس گرفتیم گفتند مسئول مالیمان نیست بعد تماس بگیرید.فردا تماس گرفتیم آقای رئیسشان جلسه بودند.در نهایت هم انصراف ومراجعه به شرکتی دیگری وچند روزی معطلی برای وصل مجدد.نه این که فکر کنید قصد غر زدن دارم.همه انقدر زحمت میکشند که روسایشان همیشه جلسه دارند.فقط خواستم بگویم که  اگر در اظهارات حکیمانه این جانب وقفه ای افتاد،جلسه نبودم.اینترنتمان قطع بود.

دنیای کتابها

کتابها هم برای خودشان دنیائی دارند.فکر کنید از وقتی که نوشته میشوند،ویرایش میشوند،به چاپخانه میروندوبعد پشت ویترین کتابفروشی قرار میگیرند تا روزی مردی یا زنی آنها را ببیندوبرای خودش یا برای هدیه دادنی آنرا بخرد.این کتاب ممکن است به کتابخانه ای برود وهزاران نفر آنرا بخوانند.به همین علت من معمولاکتابها را به کتابخانه ها یا جائی شبیه آن اهدا میکنم.چندی پیش یکی از فرزندانم میخواست به مرکز آموزشیشان کتاب هدیه کند.از کتابخانه کوچکم تعدادی کتاب انتخاب کردیم.ودرآخر هم فکر کردم که دیکشنریهای حیم ومعین را فعلا استفاده نمیکنم وانها را هم به لیست اهدائی ها اضافه کردیم..سالها قبل با گروهی از خانمها که عضو کمیته زنان بودند در هفته زن با پرورشگاه هماهنگ میکردیم که به دیدن بچه ها   برویم.آن زمان در یک مجتمع خانه های سازمانی زندگی میکردم.هر چقدر در توان خودم بود کتاب کودکان میخریدم  وبه همه خانمهای مجتمع هم خبر میدادم وآنها هم کتاب یا لوازم نقاشی میخریدند.بعد بچه هایم.با استفاده از کامپیوتر کارت تبریک برای بچه ها درست میکردند.در خانه پرینت میگرفتند.کتابها راکادو میکردند وروز زن میرفتیم پرورشگاه وساعتی با بچه ها مینشستیم.گاهی هم کمی برایشان کتاب میخواندیم.قیافه های مشتاق وذوق زده اشان را هیچوقت فراموش نمیکنم.آن زمان هم بچه ها گاه دورم جمع میشدند وخاله صدایم میکردند.در پست بعدی تجربه هائی دیگر از اهدا کتاب را برایتان مینویسم.

خاطره ها.

چند سال قبل ناچارشدم در غیاب همسرم کار ساختن خانه را شروع کنم.یکی از پسرهایم که قرار بود نظارت کند بعد از پی کنی از محل سکونت ما رفت وروزی که خودم برای سرکشی رفتم.کارگرهای افغانی که پسرم استخدام کرده بود جمع شدند تا شرح وظایفشان را دوباره مرور کنند.اول هم سرایدار شروع کرد:ارباب من نگبانی شبانه روزی میکنم.هنوز حرفش تمام نشده بود که بغل دستی محکم  کوبید پشت گردنش وگفت:بی غیرت .زن هم ارباب میشه.؟از خنده در حال انفجار بودم که یکی دیگر گفت:خانم مهندس هم که نمیشه .ما میگیم خاله خانم.خلاصه شدم خاله خانم بیش از ده کارگر افغانی که نزدیک دوسال در انجا کار میکردند.قسمتهائی از ساختمان که به علت ارتفاع رفتنش برایم مشکل بود همین نگهبان سر بیل را میگرفت ومن انتهایش را تابتوانم بر دیوار چینی نظارت داشته باشم.در واقی به این وسیله خودم را بالا میکشیدم..روزی که پسر وهمسرم از مسافرت برگشتند ما به خانه جدید اسبابکشی کرده بودیم واطلاعات جامعی هم در مورد ساختمان سازی بدست اورده بودم.فکر میکنم اگر ادامه داده بودم کار خوبی بود.اگر چه بعد از یکسال واندی نیمی از کارگرها مدت اقامتشان تمام شده بودوکارگرهای بومی هم درست دل به کار نمیدادند.

تولید داخلی

پدر جان شصت سال است که در کنار کار اداری،به باغداری هم مشغول بوده.در منطق ای که هم مرکبات است وهم نخلستان.تاسیزده چهارده سالگی که در ان شهر زندگی میکردم،تمام زمستان پدر یا یکی از ما دماسنج داخل حیاط را چک میکردیم وهمراه با بالا پائین رفتن درجه دماسنج،ضربان قلبمان هم بالا پائین میشدد.رسیدن درجه حرارت به زیر صفر همان وخشک شدن درخت وسرما زدن میوه وبرباد رفتن محصول یکسال همان.چندی پیش خانه همساده تلویزیونی دیدم که نخلستانهای بلاد کفر را نشان میدادکه با نردبانهای تاشو از نخل بالا میرفتند وخرما ها را دانه دانه میچیدندودر سبدی توری قرار میدادند وبعد هم کل خوشه نخل را با کیسه میپوشاندند که حشره آسیب نزند.حالا هر زمان به پدر هشتاد وپنج ساله ام زنگ میزنم پیرمرد مینالد که چاههای عمیق خشک شده اند،که کارگران نخلستان که باید با طناب بروند بالای نخل وبه صورت دستی گرده افشانی کنند وبرداشت هم به عهده خودشان است گاهی تا نصف محصول را هم میخواهند وچون تعدادشان کم است اگر موافقت نکنی کار را قبول نمیکنند یا مقداری پول میگیرندوکار را نیمه کاره رها میکنند.هنوز یک کارخانه بسته بندی خرما آنجا احداث نشده یا کارخانه آبمیوه گیری.آما رانی با وانت بار در همه خیابانها فروخته میشود.هر بار که پدر را میبینم جوری به درختهای باغ نگاه میکند که انگار بچه اش را در حال احتضارمیبیند.دلم میگیرد.     پ.ن.انگشتم سوخته.کامپیوترم درست کار نمیکند.از گرماورطوبت درحال موتم واصلا نوشتنم نمیآید.

محض اطلاع

نمیدانم چه حکمتیست که تا میخواهم جذب کاری یا برنامه ای بشوم این روزگار فضول سرکی میکشد وهمه چیز را به هم میریزد.حالا حال وحکایت این وبلاگ است.داشتم به خواندن وبلاگ دوستان، اظهار نظر کردن وگاهی چند سطر نوشتنی دلخوش میکردم .یکی دو هفته است که هر بار میخواهم برای پست یکی از عزیزان  یادداشتی بنویسم یا کد ندارد یا کد باز نمیشود یا بعد از جان کندن ونوشتن چند خط،دکمه ارسال را که میزنم این دایره مثل آسیاب دستیهای قدیمی هی میچرخد ومیچرخد وعاقبت پیام میدهد که این صفحه یافت نشد.بنابر این بدانید وآگاه باشید که به وب همه سر زده ام اما قضیه از این قرار است..پس تا زمانی که وضعیت بلاگفا درست شود خداحافظ.