عروسک سنگ صبور

دو سه روز است هوا بارانی ست.از پنجره ،بارش باران را تماشا میکنم.گوش سپرده ام به صدای چک چک باران.شیشه پنجره مه گرفته.انگار در این مه گرفتگی ،مادر بزرگ را میبینم و صدایش را میشنوم که قصه عروسک سنگ صبور را تعریف میکند.چشمهایم را میبندم و برای خودم خیال میبافم: اگر شاهزاده ای بود وبرایم عروسک سنگ صبور میخرید ،عروسک را میگذاشتم روی زانویم و میگفتم : عروسک سنگ صبور ،تو صبور یا من صبور؟

دختری بودم ناز پرورده. اومدم داخل این قلعه. جوونی اینجا خوابیده بود.بدنش پر از سوزن.سی سال نشستم و دونه دونه سوزنها را بیرون کشیدم. عروسک سنگ صبور ،تو صبور یا من صبور ؟یک چشمم باز ،یکی بسته.غذام کمی نون وپنیر. این روزهای آخر یکی اومد  و آخرین سوزنها را کشید.جوون بیدار شد.تازه وارد رو بغل کرد عروسک سنگ صبور ،تو صبور یا من صبور؟. اصلا گوش نداد که سی سال  یکی یکی سوزنهای تنش را بیرون کشیده بودم. آخه پیر شده بودم وتازه وارد جوون بود. دست همدیگه رو گرفتند و رفتند روی ایوان قلعه. بعد جوون در اطاقها را که سی سال بسته بود ،باز کرد .اطاقها پر بود از خوراکیهای جور واجور ،لباسهای رنگارنگ ،طلا و جواهر.آهای عروسک سنگ صبور .تو صبوری یا من صبور؟

من شدم کنیز.در قلعه بسته بود.نمیتونستم فرار کنم. آهای عروسک سنگ صبور ،تو صبوری  یا من صبور.لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید:

ادامه نوشته

سارقین تهرانی -سارقین شهرستانی

امسال برای روزهای عزاداری ماه محرم  ،سری زده ایم به شهرستان آبا و اجدادی و چند روزی آنجا ماندیم.اطراف خانه پدری ،چند مسجد است که صدای روضه خوانی هر روز از بلند گوهای مسجد به گوش میرسد.

اتفاقا این روزها مصادف شده  با فصل خرما چینی وگرفتاری های خاص باغداران و کارگران این حرفه.هنوز ساعتی از حضورمان نگذشته  که زنگ در به صدا درمیاید واولین ظرف حلیم نذری از راه رسید. از طرفی از انتهای خیابان ،دسته های سینه زنی نزدیک میشوند و صدای یا حسین  همه را به لرزه میاندازد.تلفن زنگ میزند.عمویم با صدایی گرفته سلام وعلیک میکند .شب قبل دویست جعبه از خرماهایش را از باغ دزدیده اند.حدود 6000 کیلو.

ساعتی بعد همسایه بغلی سراسیمه وارد میشود .هراسان است.میگوید شبانه 100 نخل را بریده اند. سگ نگهبان را هم به درخت بسته اند. 

صداها بلند تر میشود:مظلوم .....صدای زنگ تلفن : باغ انار حاجی رمضان را غارت کرده اند.صدای دسته همه شهر را پر کرده است.مظلوم...حسین.غذاهای نذر ی یکی پس از دیگری از راه میرسد.لوبیا پلو ،عدس  پلو ،چلو قیمه.صدای طبل .صدای زنجیر زنی .زنگ تلفن. بستن گربه مردهای به درخت در باغ حاج تقی و غارت میوه هایش.

ادامه نوشته

محرم کودکی هایم

بعد از سالها ،امسال قرار است  روزهای عزاداری را در زادگاهم باشم.دیشب خواب محرم کودکی هایم را میدیدم.هر ده روز اول محرم ،سینه زنی بود و دسته های هر محله که آخر شب در حسینیه جمع میشدند و سینه میزدند و گوشه ای هم بساط قیمه نذری براه بود.جایی که عمیقا غصه دار میشدم واز ته دل اشک میریختم ،خانه فردی بود به اسم آقا بزرگ که با زنی که در خانه ما زندگی میکرد و تقریبا حکم دایه ما را داشت ،به آنجا میرفتیم.صبح روز عاشورا ، مراسم تعزیه بود.گهواره علی اصغر را که میدیدم ،سوار بر اسب و عدهای نالان در اطرافش ،فکر میکردم همانوقت ،شمر و یزید او را کشته اند.در نظرم این آدمها چنان هولناک بودند که یکبار در 5 سالگی شتر دوکوهانه ای را دیدم که دهانش را باز کرده بود .تا آن روز شتر ندیده بودم.با سرعت به خانه برگشتم و پدر بزرگم را صدا زدم که بیاید یزید زنده را ببیند! اما حس میکردم اطرافیانم با خلوص در این مراسم شرکت میکنند. برای شهید شدن مردی که برایشان نماد آزادیخواهی وایمان بود ،میگریستند و عزا دار بودند.باور داشتند فاجعه کر بلا را.نه تظاهری در کار بود نه دسته بندی سیاسی و حزبی ونه به رخ کشیدن مدل ماشینها و دستمال گردنها و تیشرتها و نذریها. صاف و ساده ،امامشان را دوست داشتند و برایش عزاداری میکردند. حالا نه میتوانم در این مراسم شرکت کنم ،نه آن حس و حال را دارم. اما باور دارم که هر روز میتواند عاشورا باشد و هر مکانی هم کربلا.

یک فانتزی عاشقانه

تاریکی که رنگ میباخت،خورشید نردبانهای زرین و بیشمارش را کم کم از آسمان فرو میفرستاد و پسران خورشید ،شادی کنان از نردبانها فرود میامدند و به زمین میرسیدند.زمین زیبا بود ومکانهای زیادی برای شادی و بازی داشت. پسرهای خورشید به گوشه گوشه زمین سر میکشیدند.دشتها وجنگلها را گرم میکردند.جایی دانه ای سر از خاک بیرون مباورد و بسوی پسران خورشید آغوش میگشود.دریا پذیرای هزارن پسر خورشید بودتا آب بخار شود و ابر ها در آسمان به پرواز درآیند.

غروبها ،نگهبانان خورشید ،نردبانها را بالا میکشیدند.پسران خورشید ،با عجله زمین را ترک میکردند و از نردبانها بالا میرفتند تا به خورشید برسند ودر کنار پدر آرام بگیرند.میدانستند که اگر غفلت کنند ،نربادنشان در میان راه میشکند واز بین میرود.خورشید گفته بود که ماه مادر پریهای مهتاب ،دشمن ابدی آنهاست و اگر ملاقاتی با او داشته باشند از بین میروند. خورشید آنها را از ابر و باران هم بر حذر داشته بود.گرچه خود خالق ابرها بودند.

پسران خورشید که به آسمان میرفتند،نوبت ماه بود که نردبانهایش را پایین بفرستد. دختران ماه ،یکی یکی از نردبانها پایین میامدند.نوری نقره ای جنگل را میپوشاند ،دختران ماه با لباسهای نقره ای و صورتی مهتابی و گیسوانی پر از ماه و ستاره ،با موجها بازی میکردند ،در دشتها میچرخیدند و میرقصیدند ،گاهی فانوس راه رهگذری میشدند.دخترها و پسرهای جوان ،دخترکان ماه را از پنجره نظاره میکردند و دلشان از غم شیرینی پر میشد.دختران ماه هم میدانستند که دمدمه های صبح،باید از نردبانهایشان بالا بروند و به مادرشان بپیوندند. به دختران ماه هم گفته بودند که خورشید دشمن ابدی آنهاست.گفته بودند که ابر و باران نابودشان میکنند.لطفا ادام مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

جوانان،اشتغال ،ازدواج

اخیرا هر نشریه ای را میبینم ،یا به سایتهای خبری که سر میزنم گله از اوضاع نابسامان ازدواج و اشتغال جوانان است. آمار رو به افزایش بیکاری ،طلاق ،بالا رفتن سن ازدواج ،گرایش به مجرد ماندن  و پدیده جدیدی به اسم ازدواج غیر قانونی در ایران ،از مباحثی ست که در مورد آنها گفتگو میشود.

اگر چه تعمیم دادن نمونه هایی که در اطراف مشاهده میشوند ،کاری علمی نیست ،اما مشت نمونه خروار است.این روزها برای اجاره یک آپارتمان دو خوابه کوچک در مثلا یکی از شهرکهای شیراز باید ماهیانه حدود 700000 تومان اجاره و10000000 تومان پول نقد پرداخت. من نوعی با مدرک کارشناسی ارشد و 30 سال کار  ،بازنشسته شده ام وحقوقم یک میلیون و صد هزار تومان است.حالا اگر جوانی کاری با همین مبلغ حقوق هم داشته باشد ،که ندارد ،باید ماهیانه سه چهارم درآمدش را بابت اجاره مسکن بپردازد وبقیه را هم پول ایاب و ذهاب و صورتحساب آب و برق و تلفن و تلفن همراه  و دارو.چنین فردی چطور میتواند به ازدواج فکر کند.؟ حتی اگر مهریه ها پایین باشد.حتی اگر عروس وخانواده اش جشن مفصل  و لباس عرووسی و جواهر نخواهند.حتا اگر داماد وخانواده اش اعلام کنند که جهیزیه نمیخواهند(اینها دلایلی ست که برای گریز از ازدواج جوانان بعضا ذکر میشود ).

ادامه نوشته

اهل کجایی؟

رعنا ،در یک صبح خنک پاییزی در شهر کارزین بدنیا آمد. شصت و  سه چهار سال از آن روز میگذرد. پدر و مادش وهمه اجدادش در همان شهر بدنیا آمده بودند.شهری کویری در دامنه کوه.شهری پراز درخت انار و بادام ونخلستانهای گسترده.با آفتابی سوزان و هوایی خشک. شهری با قدمتی چند هزار ساله و اعتقادات مذهبی شدید.جایی که حتی رژیم شاه هم نتوانسته بود چادر را از زنان بگیرد.در نسل رعنا ،جوانها برای دانشگاه به شهرهای بزرگتر میرفتند واغلب هم در یکی از کلان شهرهای همان اطراف ساکن میشدند.

رعنا ،بخاطر شغل پدرش ،سالهای کودکی را در شهرهای مختلف سپری کرد و از چهارده سالگی ساکن اصفهان شد.هیجده ساله بود که به تهران رفت و ضمن تحصیل ،در یک مرکز علمی تحقیقاتی بزرگ مشغول بکار شد.در اصفهان با کارکنان آلمانی ذوب آهن آشنا شده بود و در تهران هم با متخصصینی از کشورهای مختلف.افرادی از انگلسیس وفرانسه و هند و پاکستان و آمریکا و غیره.این بود که کم کم تفاوتها برایش رنگ باخت و باور کرد که مهم نیست اهل کجایی.مهم انسان بودن است.

در همان موسسه بود که با تایلی آشنا شد.خانواده تایلی ساکن کناره های رود ارس بودند.پدر بزرگش ،تاجری ساکن شوروی سابق  و از اقوام ترکمن که مادر ی ترک از اهالی باکو داشت ودر زمان انقلاب روسیه ،به ایران مهاجرت کرده بود.لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید

ادامه نوشته