عروسک سنگ صبور
دختری بودم ناز پرورده. اومدم داخل این قلعه. جوونی اینجا خوابیده بود.بدنش پر از سوزن.سی سال نشستم و دونه دونه سوزنها را بیرون کشیدم. عروسک سنگ صبور ،تو صبور یا من صبور ؟یک چشمم باز ،یکی بسته.غذام کمی نون وپنیر. این روزهای آخر یکی اومد و آخرین سوزنها را کشید.جوون بیدار شد.تازه وارد رو بغل کرد عروسک سنگ صبور ،تو صبور یا من صبور؟. اصلا گوش نداد که سی سال یکی یکی سوزنهای تنش را بیرون کشیده بودم. آخه پیر شده بودم وتازه وارد جوون بود. دست همدیگه رو گرفتند و رفتند روی ایوان قلعه. بعد جوون در اطاقها را که سی سال بسته بود ،باز کرد .اطاقها پر بود از خوراکیهای جور واجور ،لباسهای رنگارنگ ،طلا و جواهر.آهای عروسک سنگ صبور .تو صبوری یا من صبور؟
من شدم کنیز.در قلعه بسته بود.نمیتونستم فرار کنم. آهای عروسک سنگ صبور ،تو صبوری یا من صبور.لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید: