خاطره ها
سال ۵۴ در سازمانی شاغل بودم که سرپرست بخش یک خانم انگلیسی بود.یک روز صبح حدود اواخر آذر ماه دیدم که باربارا اخم کرده و با اوقات تلخی با دو سه ساعت تاخیر وارد بخش شد،به اطاقش رفت و در را پشت سرش بست.باربارا چند کلمه ای فارسی بلد بود بعد از چند دقیقه فکر کردیم شاید بنده خدا مشکلی داشته باشد.با یکی از همکارها به سراغش رفتیم.
ما :چی شده باربارا
باربارا: میخواستم از اون کفاشی بوت بخرم بیرونم کرد.
مات و متحیر شدیم.کفش فروشی دو ساختمان با سازمان ما فاصله داشت.گفتیم میرویم میپرسیم.بعد همرا باربارا راه افتادیم طرف مغازه.صاحب مغازه مرد میانسالی بود با کمی ته ریش.به محض اینکه ما را دید شروع کرد به غر زدن: پناه برخدا ،اول صبحی چه گرفتاری شدیم.باز که بر گشتی
گفتیم جریان چیه؟ صاحب مغازه با اخم گفت :مسخره مون کرد.ه صبح اول صبحی اومده میگه:آقا بوس بده.
داشتیم از خنده میترکیدیم.باربارا بوت میخواست.این کلمه را طوری تلفظ میکنند که بوس شنیده میشه.بعد صاحب مغازه کلی داد و هوار کرده بود که برو زن ،خجالت بکش.حیا کن.صاف تو چش من نیگا میکنه و میگه بوس بده
خلاصه برای آقای فروشنده و باربارا توضیح دادیم که جریان از چه قراره و باربار ا هم خریدش رو انجام داد.
اکثر زمستونا وقتی حرف خرید بوت میشه من یاد این جریان میافتم.