خاطره ها

گاهی نوشته های دیگران ،خاطره هایی را زنده میکند.گاهی هم یک حرف 

سال ۵۴ در سازمانی شاغل بودم که سرپرست بخش یک خانم انگلیسی بود.یک روز صبح حدود اواخر آذر ماه دیدم که باربارا اخم کرده و با اوقات تلخی با دو سه ساعت تاخیر وارد بخش شد،به اطاقش رفت و در را پشت سرش بست.باربارا چند کلمه ای فارسی بلد بود بعد از چند دقیقه فکر کردیم شاید بنده خدا مشکلی داشته باشد.با یکی از همکارها به سراغش رفتیم.

ما :چی شده باربارا

باربارا: میخواستم از اون کفاشی بوت بخرم بیرونم کرد.

مات و متحیر شدیم.کفش فروشی دو ساختمان با سازمان ما فاصله داشت.گفتیم میرویم میپرسیم.بعد همرا باربارا راه افتادیم طرف مغازه.صاحب مغازه مرد میانسالی بود با کمی ته ریش.به محض اینکه ما را دید شروع کرد به غر زدن: پناه برخدا ،اول صبحی چه گرفتاری شدیم.باز که بر گشتی

گفتیم جریان چیه؟ صاحب مغازه با اخم گفت :مسخره مون کرد.ه صبح اول صبحی اومده میگه:آقا بوس بده.

داشتیم از خنده میترکیدیم.باربارا بوت میخواست.این کلمه را طوری تلفظ میکنند که بوس شنیده میشه.بعد صاحب مغازه کلی داد و هوار کرده بود که برو زن ،خجالت بکش.حیا کن.صاف تو چش من نیگا میکنه و میگه بوس بده

خلاصه برای آقای فروشنده و باربارا توضیح دادیم که جریان از چه قراره و باربار ا هم خریدش رو انجام داد.

اکثر زمستونا وقتی حرف خرید بوت میشه من یاد این جریان میافتم.

در باره ازدواج

در چند وبلاگ و نشریه،این روزها مطالبی در باره وضعیت زنان،ازدواج و حق و حقوق زنان و مردان خواندم.ذهنم متوجه چند واقعه شد.

دو روز قبل یکی از دوستانم تماس گرفت و مدتی در مورد دخترش که چند ماه قبل طلاق گرفته درد دل کرد.میگفت به این امید که داماد برای دوره دکترا شرکت کرده بوده و بعد از اتمام تحصیل شغل مناسبی پیدا میکند هزینه عروسی را خودش پرداخت کرده،اجاره آپارتمان را هم تقبل کرده کار ی هم برای داماد راه اندازی کرده.اما آقای داماد ترجیح میداده کار نکند و فقط به درس و مشقش برسد وهزینه خوراک و پوشاک را هم خانواده عروس بپردازند.

۲- زمانی که شاغل بودم دانشجویی به اسم فرانه در دفترم کار دانشجویی داشت.او اهل کرمان بود و با پسری از یکی از مناطق عشایری صمیمی شده بود و قصد ازدواج داشتند.میدانید که تمام حاشیه ایران اقوام مختلفی با فرهنگهای مختلف زندگی میکنند .مهم نیست این پسر دانشجو اهل کدام قوم وعشیره بود.بلوچ یا کرد و ترکمن و عرب و قبایل مختلف ترکهای ساکن. در منطقه فارس و....خواستم بگویم اختلاف فرهنگی بود.خانواده دختر مخالف بودند و بالاخره هم دختر را طرد کردند.بارها از فرانه پرسیده بودم در باره طرز لباس پوشیدن ،غذا خوردن،آداب و رسوم مربوط به جشن ها و عزاداری های این قوم چه میدانی و او هر بار میگفت زبانشان فرق میکنداما مسایل دیگر که فرقی ندارد.بالاخره دو سه هفته قبل از شروع ترم آخر پسر به شهرشان رفت تا با خانواده برای خواستگاری و عروسی برگردد اما بعد از دو هفته با همسر جدید برگشت.مادرش به محض این که فهمیده بود پسرش میخواهد با یک دختر فارس ازدواج کند سکته کرده بود و خواهرها برای اینکه حال مادر بدتر نشود دختری را که از قبل در نظر گرفته بودند برای برادرشان عقد کردند

بسیاری از پسر و دخترها در زمان ازدواج فقط به یکی دو مساله فکر میکنند.بعضی میخواهند از محدودیت خانه پدری فرار کنند،عده ای عاشق قد و بالا و نحوه حرف زدن طرف مقابل شده اند.عده ای مدرک تحصیلی و ثروت طرف مقابل برایشان مهم بوده و به خصوصیات دیگر طرف مقابل فکر نکرده اند.چند نفر را سراغ دارید که مثلا در مورد نحوه رفتار پدر و مادر همسر آینده،رفتارهای رایج در منزل طرف مقابل،تک فرزند بودن یا در خانواده شلوغ زندگی کردن،درونگرا یا برونگرا بودن و از این قبیل مسایل حساسیت بخرج داده باشند.

بیایید آموزش ها را از کودکی شروع کنیم.برابر خواهی را به بچه هایمان بیاموزیم و مهارتهای یک انتخاب صحیح را در آنها پرورش دهیم.اگر خودمان هم در این زمینه ها آگاه نیستیم سعی کنیم که از مسیر درست و علمی یاد بگیریم.

۲/