یک انتخاب برای نسلها

چند روز قبل یکی از همکاران قدیمی تماس گرفت۰بچه هایمان تقریبا همسن هستند و غیر از مسایل مربوط به کار'صحبت زیادی هم در مورد بچه ها میشود۰ریحانه دختر بزرگ همکارم چند ماه بعد از ازدواج طلاق گرفته۰مادرش عمیقا آزرده بود۰میگفت ریحانه هر روز با من دعوا دارد که تو این آقا را معرفی کردی'تو میخواستی'تو گفتی۰میگفت فعلا هم رفته آپارتمان جدایی اجاره کرده که مستقل زندگی کند۰میدانم که خانم ح۰ همکار سابقم'سالها در غیاب همسر در خدمت بچه ها بوده۰شوهرش از آن آدمهای معتاد به کار بازار بود که همیشی از شهری به شهر دیگر مشغول معامله بود و عملا خانواده اش جز استرس نصیبی نداشتند۰

خانم ح۰میگفت: به ریحانه گفتم تو حاضر نیستی به پیشنهاد من مانتویی که ۵ سانت بلندتر باشد بپوشی یا رنگ رژ لبت را یک درجه تغییر بدهی 'آنوقت چطور ادعا میکنی که به پیشنهاد من ازدواج کردی?چطور پیشنهاد من در مورد انتخاب رشته تحصیلی و شغل برای تو بحطاب نیامد?

گفتم این بهر حال نتیجه تربیت ما هست۰ما به بچه هایمان یاد ندادیم که عواقب تصمیم شان را بپذیرند۰که در هر زمینه ای برای تصمیم گیری تمام جوانب را بسنجند۰اگر حرف بر سر این است که همسرانمان هم در این تربیت نقش داشته اند 'باز بنظر میرسد که خودمان هم همسر مناسبی انتخاب نکردیم۰

اما نکته دیگری هم در این میان قابل ذکر است که ما هم تربیت شده والدینی هستیم که چه بسا از مسایل تربیتی چیزی نمیدانستندو آموزش و پرورشی که اولویتی برای این مسایل در نظر نداشته۰

تا چند نسل بعد باید چوپ یک انتخاب غلط را بخورند۰پسری دختری را با مشکلات شخصیتی انتخاب میکند'بچه دار میشوند'فرزند دختر از والد هم جنس الگو میگیرد و با همان خصوصیات بزرگ میشود۰خانه تبدیل به محیطی نا امن میشود که بچه ها هم تحت تاثیر قرار میگیرند و بعدها کم و بیش همین خصوصیات را به فر زندانشان منتقل میکنند

مواظب باشیم با چه کسی ازدواج میکنیم

شادی درون،دنیای بیرون

چندی قبل با دوستی صحبت میکردم.میگفت هیچوقت شادیت را به دیگران وابسته نکن.میگفت شادی باید از درون آدم بجوشد.میگفت رضایت درونی اگر وجود داشته باشد ،رضایت واقعی ست.حرفهایی که در روانشناسی موفقیت هم مطرح است.

دو روز قبل حدود ده صبح سردرد شدید از خواب بیدارم کرد.گاهی سردرد میگیرم.یک سال گذشته تقریبا هفته ای یکبار.گاهی چند ساعت طول میکشد،گاهی هم یکی دو روز.معمولا مسکنی مثل استامینوفن میخورم یا داروهای ضد میگرن.اما آنروز درد هر ساعت بدتر میشد.بطوریکه از حدود ظهر استفراغ هم اضافه شد.در خانه تنها بودم.عصر فشار خونم را کنترل کردم و متوجه شدم در حال افزایش است.دوز داروی فشار خون را اضافه کردم.پسر و عروسم  هر دو سر جلسه امتحان بودند.سر شب که پسرم برگشت متوجه شدم فشارم شده هیجده و نیم.گفتم بهتر است برویم درمانگاه.

به اورژانس یکی از بیمارستانهای خصوصی  مراجعه کردیم.بعد از طی مراحل وپرداخت فیش،دکتر معاینه کرد و گفت ممکن است مویرگی در مغز پاره شده باشد یا لخته ایجاد شده باشد و فورا باید اسکن مغز بگیرید.چند جایی تلفن زد و گفت متاسفانه دستگاه ما کار نمیکند و بهتر است به بیمارستان الف یا ب. یا ج. مراجعه کنید.بخودم گفتم رضایت تو باید از درون بجوشد.شادیت را به دیگران گره نزن

در حالیکه احساس میکردم از درد در حال کور شدنم،به دکتر گفتم لا اقل فشار خونم را کنترل کنید و کاری برای سردرد و حالت تهوعم انجام دهید.اما حرف مرد یکی بود.گفت متخصص مغز و اعصاب ندارند،تخت خالی ندارند ،دستگاه اسکن هم خراب است.

گفتیم میرویم مرکز سی تی اسکن که بیمارستان مجهزی هم هست.بعد از ساعتی به اتفاقات آنجا مراجعه کردیم.باز گرفتن قبض و مراحل ادری .آقای دکتر که مشغول روزنامه خواندن بود فرمودند تا وقتی بستری نشویدهیچ کاری انجام نمیدهم.چون مساله اورژانسی بود،دفتر چه. بیمه ام مهر پزشک خانواده نداشت.بهر حال رضایت دادیم و پسرم رفت دنبال مراحل اداری بستری شدن.در این مدت هم من یکسره عق میزدم و سرم را از درد چنگ میزدم ودکتر هم مشغول روزنامه خواندن بود.حدود دو ساعت طول کشید تا یک ونیم میلیون پول واریز شد و وقتی که راه افتادم بروم به طرف بخش،فرمودند جای خالی نداریم!

خواستیم بیمارستان را ترک کنیم که گفتند نمیشود.باید رضایت نامه امضا کنید.باز یاد نصیحت دوستم افتادم.

سومین بیمارستان بعد از ساعتی معطلی یک آمپول ضد استفراغ و یک مسکن قوی که بنظر میرسید خواب آور یا مرفین مخلوط داشته تزریق کردند و گفتند بیست دقیقه صبر کن اگر سر دردت بهتر نشد مرفین تزریق میکنیم.

ساعت حدود سه صبح شده بود.جای نشستن هم نبود.حس میکردم در حال بیهوش شدنم.از پسر و عروسم خواستم که مرا به خانه برگردانند.

هنوز بعد از دو روز سردردم کاملا برطرف نشده و قرار است شنبه بروم اگر وقت بدهند ام.آر. آی.انجام دهم

به خودم میگویم بله .رضایت باید از درون سر چشمه بگیرد!!