آخرین ماه سال
دریا توفانی بوده و نتوانسته بودند مکانهای تفریحی را ببینند و بیشتر رفته بودند دنبال خرید وسایل ضروری که بیش از یکسال بود میخواستند بخرند و به نحوی جور نمیشد.کفش،کاپشن،پیراهن ،شلوار،چند تیشرت و جوراب برای پسرم و چند تیشرت برای خودم و عروسم و چند کاسه با جنسی شبیه ملامین با قیمت بلیط اتوبوس و تاکسی و غذا،یک بافت برای من و یک گلدان بلور .همه جنس های چینی،دو میلیون هزینه شد.این چند روزه خانمی که هفته ای یکی دو بار برای کمک به منزلمان میاید،آمد و خانه ما مستقر شد و توانستیم حد اقل اطاق خودم را کاملا مرتب کنیم و بخشی از خانه را.
هنوز حرف و حدیث دارم که حقوق یکماهم برای مختصر خریدی هزینه شده.هنوز دارم از خودم میپرسم چه باید میکردم که نکردم که این روزها برای خرید ضروریات هم باید دست و دلم بلرزد.آنهم چند دست لباس ساخت چین.هنوز دارم از خودم سوال میکنم که دیگرانی که هر ساله به کشورهای مختلف سفر میکنند و هزینه هر سفرشان معادل یکسال حقوق من است چه راهی رفته اند.نمیخواهم بگویم آنها راه ناصوابی رفته اند.فقط میدانم سالهایی که تعداد دانشگاه دیده ها اندک بوده اند،من مدرک دانشگاهی داشتم و از جوانی شروع به کار کرده ام.آدم ولخرجی نبودم.اما با یک میلیون و سیصد هزار تومان حقوق چه میشود خرید؟
پ.ن. نتیجه ام.آر.آی. را گرفتم.چهار مهره گردنم بیرون زده و مایع بین مهره ها خشک شده و خون رسانی به مغزم کم شده.شاید علت سردردها همین باشد.
این روزها اسفند ماه های دوران کودکیم را مدام بخاطر میاورم.ما شش بچه و پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ که با ما زندگی میکردند،حتما باید سر تا پا لباس نو میخریدیم.این روزها کت و شلوارهای نو پدر و پسرها که از بهترین پارچه ها دوخته شده بود،توی کمد آویزان بود.سالی یکبار مادر میخواست که لباس های دست دوز خودش را که بسیار هم زیبا بودند ،کنار بگذارد و لباس خودش و دخترها را به خیاط بدهد.این روزها کارگرها مشغول فرش تکانی بودند و بوی شیرینی از خانه ی محله بلند بود.
دلم میخواست باز بوی عید را میشنیدم.