روانشناسی موفقیت

چندین سال است که کتابها و نشریات مختلفی در باره روانشناسی موفقیت در ایران منتشر میشود..ممکن است همه انها هم دقیقا مطابق اصول روانشناسی نباشند.

از زمانی که شبکه های اجتماعی رونق گرفت,هجم عظیمی هم پیام در این زمینه به اشتراک گذاشته میشود.

نکته ای که مدتهاست نظرم را جلب کرده ,برداشت هایی متفاوت از این پیام ها ست.یکی دو نمونه را بعنوان مثال ذکر میکنم و دوست دارم برداشت شما را هم از این پپیام ها بشنوم.

1_خودت را دوست بدار.برای دوست داشتن دیگران,اول باید خودت را دوست داشته باشی:نگرش الف در این مورد:تو باید مواظب جسم و روح خودت باشی.تعذیه سالم داشته باشی,ورزش و مطالعه در برنامه کارت باشد.به خودت احترام بگذاری و جسم و روحت را الوده نکنی.

نگرش ب.  : فقط تو مهم هستی.اگر پدر و مادرت یا همسرت توان مالی ندارند,به تو مربوط نیست.هر چه میخواهی باید تهیه شود.بهترین غذا و پوشاک و امکانات خانه باید در اختیار تو باشد.اگر هوس کردی با دوستانت به گردش بروی,بچه را همسایه و خاله و عمو و دایی و...نگهداری کنند.اگر کار کردن برایت سخت است,افراد خانواده فکری بحال خودشان بکنند.تو باید خودت را دوست داشته باشی و بخاطر احدی خودت را به زحمت نیاندازی.

مورد یا پیام بعدی این است:دیروز گذشته,فردا نیامده.امروز را دریاب.

برداشت الف:مواردی در گذشته اتففاق افتاده که نمیتوانی تعییرش بدهی.مثل اینکه در فلان خانواده متولد شده ای.یکی از نزدیکان را در تصادف از دست داده ای.میتوانی عبرت بگیری که در رانندگی احتیاط کنی,اما نمیتوانی ان فرد را به زندگی برگردانی.چند بار دست به تجارت زده ای و موفق نبودی,میتوانی بدر مورد شعل دیگری بررسی کنی.پدر و مادرت ادم های پرخاشگری بوده اند؟میتوانی با کمک گرفتن از مشاورین خودت به این ورطه نیفتی.

برداشت ب.: گذشته فکر کردن ندارد.تصادف کردم.اتفاق افتاد و تمام شد.نمره قبولی کسب نکردم.اتفاق افتاده..در مورد اینده هم نیازی به فکر کردن نیست.دنیا دو روز است.امروز باید خوش باشم.

اما گروه اول فکر میکند هدف گذاری و برنامه ریزی برای اینده لازم است.اما نیازی نیست که دایم نگران بود که اگر چین شود و چنان شود.در عین حال هر روزت را هم برای همان روز برنامه داشته باش.

نظر شما چیست؟

دلخوشی ها

دو سه هفته قبل ,عصر که رفتم توی سالن تلویزیون را روشن کنم,دیدم تمام  فرش پوشیده شده از کاغذ برش,تکه های چرم,پارچه,چرخ خیاطی و کلی دم و دستگاه دیگر.دو سه روزی بود که عروسم با بسته هایی در دست به خانه میامد.خلاصه متوجه شدم در یکی از سایت ها الگوی یک کوله پشتی را دیده و عزم کرده که همان را درست کند.چند روزی سخت مشغول بود و بعد دیدم که پسرم هم هر روز عصر میاید و با هم کار را دنبال میکنند.بعضی قسمت ها چرم چند لایه بود و کار با دست مشکل.میدیدم که پسرم با چه حوصله ای قسمت های ضخیم را ذره ذره میدوزد.با چه دقتی چرم را سوراخ میکند.سوزن های مختلف را امتحان میکند.کوله پشتی استر داشت.چندین جیب از داخل و بیرون.قبلا چیزی در حد یک کیف کوچک پول درست کرده بودند.به هر حال دو هفته ای طول کشید تا این کوله پشتی تمام شد.چقدر این همکاری و همراهی برایم لذت داشت.کار کردن برای یک کار مشترک.با دلخوشی.با ارایه راه حل های مختلف برای دوخت .با بررسی کردن عیب و ایرادها و رفع کردنش.

فکر کردم کاش همیشه همینطور باشند.برای همه کارها.کاش همه زن و شوهر ها بتوانند بنشینند با هم درز های این زندگی را وقتی که لازم هست بدوزند.با هم زندگیشان را بسازند.بی حرف وحدیث.بدون ایرادگیریهای بیجا.

کوله پشتی که تمام شد,با ذوق نشانم دادند.عکسش را برای دوستانم فرستادم.

شب نشستیم دور هم.پسرم هات چاکلت درست کرد و من هم ناپرهیزی کردم و خوردم  وسریال شهرزاد را دیدیم.

صرفه جویی

رفته بودم دندانپزشکی که مهرزاد و خانمش را بعد از دو سه سال دیدم.یکی از بستگان درجه سه که با مادرش همکلاس بودم.سلام و علیکی و طبق معمول حرف از گرانی و قبض اب و برق و غیره.از وضع قبض برق خودمان شاکی شدم که انگار داغ دل مهرزاد تازه شد.میگفت دو نفری قبص برقشان حدود صد و پنجاه هزار تومان  میشود.میگفت خانمش برای یک استکان اب جوش هم کتری برقی روشن میکند.نان را در توستر برقی گرم میکند.غذا را در میکروفر.حاضر نیست یکبار از میکسر دستی استفاده کند.یک روز در میان ماشین ظرفشویی روشن است.برای اتو زدن یک شال ,اتو بخار را روشن میکند.تمام مدت تلویزیون روشن است و...

همسر ش حرفش را قطع کرد که;من هم کار میکنم.فرصت نمیکنم.مهرزاد عصبانی تر شد.ظاهرا خانمش در یک مهد کودک روزی دو ساعت با بچه ها نقاشی کار میکند با ماهی دویست و پنجاه هزار تومان.ماهیانه نزدیک به چهارر صد هزار تومان پول کارگر میدهد و همین حدود ها خرج ایاب و ذهاب و لباس وغیره .

ساناز همسر مهرزاد هم حسابی ناراحت شد.شروع کرد به غر زدن که:فکر میکنی کلفت استخدام کردی.؟به من چه که عرضه پول دراوردن نداری.نمیتونم صبح تا شب بشینم توی خونه و بشورم و بسابم..بحث داشت بالا میگرفت که نوبتشان شد.ی.به چند خانم فامیل فکر کردم که همین راه و روش را در زندگی داشتند و شوهرها مجبور بودند دو سه شیفته کار کنند.بنظرم رسید که خیلی از هم سن وسال های خودشان سر حالتر هستند .اما بچه ها و شو هر ها ناراضی.بچه ها از اینکه هیچوقت غذای گرمی از دستپخت مادرشانن نخورده اند.برایشان وقت صرف نکرده.قصه ای نگفته.کیکی نپخته.پارکی نبرده و همیشه بفکر استراحت و تفریح خودش بوده و شوهر از اینکه بخاطر عدم مدیریت هزینه خانم,همیشه دو سه شیفته کار کرده و همیشه بدهکار بوده.این روزها دارم فکر میکنم خوب بود من هم راه و روش امثال ساناز را پیش میگرفتم.