کنکور

این روزها در رسانه های مختلف خبر از انتخاب رشته کنکور بود.بحث دیگری هم مطرح شده بود که به انتخاب رشته تجربی در دبیرستان و عدم اقبال انتخاب رشته ریاضی و علوم انسانی اشاره داشت.مطالبی هم خواندم از بعضی خانواده ها و روانشناسان در باب اینکه جوانها باید بروند دنبال علایق خودشان.

فکر میکنم یکی از دلایل انتخاب رشته تجربی در دبیرستان,بخاطر امکان ورود در رشته های پزشکی در دانشگاه باشد.شغل پزشکی برای عده ای به معنای وجهه اجتماعی و درامد بالا هست و این که بهر حال حد اقل در مناطق محروم میتوانند شغلی داشته باشند.

در مورد دنبال علاقه رفتن,برای من سوالی مطرح است:تکلیف بازار کار چه میشود؟ایا برای هر رشته ای بازار کار هست؟

عده ای میگویند اگر واقعا علاقه باشد,فرد انقدر پیشرفت میکند که بازار کار هم فراهم شود.اما میبینم همان هم نیازمند یک سری امکانات است.در اکثر رشته های علوم انسانی و هنر ,در ایران به سختی میشود شغل و درامد داشت..همین جا عرض کنم که خودم و فرزندانم علاقه را در نظر گرفتیم.

شاید باید رشته های دانشگاهی باز نگری شوند و نیاز بازار کار هم در نظر گرفته شود.

شاید بجای اینکه فردی 6 سال وقت صرف کند و فوق لیسانس مثلا ابیاری  بگیرد و بعد برود مغازه فروش لباس بچه باز کند,دانشگاهها تاجر و فروشنده خوب هم تربیت کنند.

چند روز قبل خبری شنیدم که تنها ده در صد خرید کفش در ایران,از تولیدات داخلی هست.احتمالا وضعیت پارچه هم همین باشد.نمیشود هزینه ای که برای احداث واحدهای دانشگاهی در هر گوشه مملکت میشود,خرج احداث این کارخانه ها و تربیت نیروی متخصص ان بشود؟

63 سالگی

امروز 63 ساله شدم.همسرم روزهای تولدم میگفت:چه تاجی به سر دنیا زده ایم که بخواهند برای تولدمان تبریک بگویند.

پسرم میگوید :بیست و چند سال درس داده ای.اینهمه دانشجو چیزهایی از تو اموخته اند.

خودم فکر میکنم در این سالها به ادم هایی کمک کرده ام.برای دستیابی به یک شغل,برای گرفتن حق و حقوقشان,برای به ثمر رساندن استعدادهایشان.شاید دل چند بچه ای را شاد کرده باشم.

از یک چیز اما اطمینان دارم.دو فرزند بدنیا اورده و تربیت کرده ام که ادم های خیلی خوبی هستند.در این دنیای پر از کینه و خشونت و حقه بازی,صادق و مهربانند.

در یک مورد دیگر هم اطمینان دارم:در تمام عمرم بفکر مشکلات دیگران هم بوده ام و هر کاری از دستم برامده انجام داده ام.

شصت و سه سالگیم مبارک باشد.

شاید پایان نزدیک باشد. 

گمشده

از در چوبی دو لنگه بزرگ که وارد میشدی,چند پله ای باید پایین میرفتی تا به حیاط برسی.سمت راست مستراح بود و سمت چپ اول انبار دراز هیزم ,بعد محوطه کوچکی پر از خار شتر و چند جور گیاه خود رو و انسو تر اطاق سه دری و پستو و راهرو.زیر این اطاق و راهرو زیر زمین اصلی خانه بود با پنجره های مشبک سنگی.قسمتی از زیر زمین برای سکونت روزهای گرم تابستان بود و بخشی انبار شیشه های بزرگ سرکه و ابلیمو و ترشی و خمره های ارد و خرما.

حیاطی با طول ده دوازده متر این سمت خانه را وصل میکر دبه طرف دیگر خانه که چاه اب و حوض و اشپزخانه ای چسبیده بود به یک باغ کوچک در سمت راست و ساختمان اصلی در سمت چپ.

دو اطاق تو در تو ,بعد یک راهرو و بعد از ان اطاقهای پنجدری و باز یک راهرو بود و بعد از راهرو اطاق دو دری و پستو که محل انبار رختخوابهای اضافه بود و دوسه خمره کوچکتر برای خرما و ارد و برنج دم دستی خانواده.

وسط حیاط حوض مستطیل شکل بزرگی بود که از کله شیر سنگی ان ,اب چاه به حوض سرازیر میشد.حیاط را با سنگریزه های صاف و کوچک و گردی پوشانده بودند که جان میدا د برای بازی یک قل دو قل.سه چهار باغچه کوچکتر حیاط ,پر بود از درختهای پرتقال و لیمو نارنگی و نارنج و لیمو شیرین و گل های مختلف و تک درخت اناری که بزرگ و پر بار بود.

در چنین خانه ای بود که ماه منیر با چهار بچه قدو نیم قد و پدر شوهر و مادر شوهر و شوهرش اقا محسن زندگی میکرد.سه بچه اول با فاصله کمی دنیا امده بودند و مریم هشت ساله بود که فرزند چهارم هم به دنیا امد.چهار دانگ خانه متعلق به خاتون,مادر شوهر ماه منیر بود و دو دانگ را اقا محسن از پدرش خریده بود.

خاتون حواسش به همه جا و همه چیز بود.مالکیت چهار دانگ خانه و مادر شوهر بودن و بیکاری,موجب شده بود که حساب و کتاب میوه های سر درخت را هم داشته باشد,طوری که بچه ها جرات نکنند به ذخیره خرما یا کشک و تنقلات یا به میوه ها ناخنک بزنند.اگر چه هزینه های جاری خانه را محسن اقا پرداخت میکرد.

انروز خنک پاییزی ماه منیر فرصتی پیدا کرده بود که با مریم هشت ساله و نوزاد چند ماهه به حمام عمومی جنب خانه برود.نزدیک ظهر بود که مریم را بعد از شستشو و لباس پوشیدن روانه خانه کرد تا خودش و بچه را اب بکشد و لباس بپوشد و قبل از وقت نهار به خانه برسد.

ساعتی طول کشید تا ماه منیر سفره نهار را اماده کند . اقا محسن و خاتون  و یکی از خواهر شوهرهای ماه منیر و پسرها سر سفره جمع بودند که اقا بزرگ پدر بزرگ بچه ها از راه رسید.چند لقمه ای بیشتر نخورده بودند ککه ماه منیر یادش افتاد مدتی هست مریم را ندیده.از سر سفره چند بار صدایش کرد.اما خبری نبود.اقا محسن بلند تر صدا کرد.باز هم سکوت.کم کم اعصای خانه نگران شدند.سفره بحال خودش رها شد و هر یک جایی از خانه مریم را صدا میزدند.اقا بزرگ هراسان رفته بود سراغ حوض ها و با چوب بلندی اب حوض را بهم میزد.محسن اقا رفته بود سراغ چاه ها که هر کدام چهار پنج متری عمق داشتند و دلو چرمی را توی چاه میچرخاند.پسرها رفته بودند داخل باغ کوچک خانه را بگردند.ماه منیر زیر زمین خانه را زیر و رو میکرد و مریم را صدا میزد.

کم کم همسایه ها هم داشتند جمع میشدند.خاتون یکسره طعنه کنایه میزد که ماه منیر حواسش به زندگیش نیست و حالا ببین چه بلایی سر بچه امده و در راه حمام کدام نامردی بچه را دزدیده و چه بلایی به سرش اورده.

ماه منیر خسته از گشتن ,گوشه ای کز کرده بود و به سر و سینه میزد که محسن اقا برای بار چندم داخل پستو سرک کشید.اما خبری از مریم نبود.داشت برمیگشت که صدایی شنید.ملاقه سنگین مسی از بالای خمره ارد پایین افتاده بود و صدای ناله ضعیفی بلند شد.

مریم بود که بعد از حمام نتوانسته بود از وسوسه خوردن انار اب لمبو خودداری کند.اناری چیده بود بعد از اب لمبو کردن ,از ترس دعوا و کتک خاتون,پشت خمره های داخل پستو پنهان شده بود و بعد از خوردن انار خوابش برده بود.

مکالمات

دختر قبل از ازدواج:با تو حاضرم توی چادر هم زندگی کنم

بعد از ازدواج:من بیام تو اپارتمان صد و بیست متری؟دختر خالم اپارتمان صد و پنجاه متری گرفته

پسر در دوران اشنایی:عزیزم تو از نظر من زیباترینی.زیبایی روحت برام مهمه

بعد از ازدواج:چیز بدر بخوری که به ارث نبردی.غیر از دماغ بزرگت.

دختر در دوران اشنایی:با هم کار میکنیم عزیزم مخارج زندگیمون رو تامین میکنیم

بعد از ازدواج: فکر کردی زرنگی؟من کار کنم برای خونه تو خرج کنم؟

خانواده پسر قبل از ازدواج:ما چشمداشتی به جهیزیه نداریم.اصلا کار درستی نیست.

خانواده پسر بعد از ازدواج:جهیزیه همین بود؟این هم نمیخریدید.

خانواده دختر قبل از ازدواج:پسر اهل زندگی باشه,اهل خلاف و اعتیاد نباشه,ما هیچ توقعی نداریم.

خانواده دختر زمان ازدواج:مهریه که نمیشه کمتر از مهریه دختر خاله هاش باشه.سرویس جواهر هم که رسم هست.عروسی هم که نمیشه مختصر باشه ,ما ابرو داریم.فیلم بردار و لباس عروس و ....که نمیشه گذشت.خونه و ماشین هم که لازمه.

 

میتونم چند صفحه از این صحبت ها ردیف کنم.فقط دلم میخواد به این ادم ها بگم شمایی که فکر میکنید وقتی بقول معروف خرتان از پل گذشت,طرف مجبور است کوتاه بیاید,ممکن است به ظاهر کوتاه بیاید ,اما احساس فریب خوردگی تا اخر عمر رهایش نمیکند.نمیتواند بعد از مواجه شدن با این تضادها,بار دیگ اعتماد کند.حتی این مسایل در نحوه تربیت فرزند و سرنوشت انها هم موثر است.

شما که خانه بزرگ میخواهی,شما که روی جهیزیه کامل همسرت حساب باز کرده ای,شما که شیفته دماغ سر بالا و هیکل باربی هستی,شما که ...از روز اول همه این ها را مطرح کن.

فقر

چند ماه قبل رفته بودم دیدن دایی مرتضی.پیر مرد نود و دو سه ساله ای که بعد از فوت همسرش تنها زندگی میکند.دیسک کمر موجب شده که به سختی راه برود.از عهده خرید و غذا پختن بر نمیاید.در خانه ای بزرگ و قدیم زندگی میکند.خانه کوچکتری در جوار خانه اش در اختیار خانواده ای قرار داده و ماهانه مبلغی هم به انها میپردازد که مایحتاجش را خریداری کنند و برایش غذا بپزند.

خانواده پنج نفره هستند.مهری,مادر خانواده,زنی چهل و چند ساله و خوش بر و رو هست ..هفته ای یکی دو روز هم منزل ما سر میزند.دختر بزرگش چند سال است ازدواج کرده.با مردی که دکه کوچک خرازی دارد.انروز دوتا دخترهایش  هم انجا بودند.دختر بزرگش میگوید پانزده ساله بوده که ازدواج کرده و هنوز بچه دار نشده.میگویم پس میتواند درسش را ادامه بدهد.میگوید حوصله درس خواندن ندارد.میگویم :حرفه ای بلد نیست که بتواند شغلی دست و پا کند؟جواب میدهد :حسش نیست.!بیمه هم نمیخواهد برای خودش پرداخت کند.مهری شروع میکند اه و ناله کردن که پول شام شبشان را ندارند و نمیتواند حتی نان و ماست بخرد.دختر کوچکتر سیزده چهارده ساله است.مانتوی تور پوشیده با یک صندل پاشنه ده سانتی و ساپورت.دایم سرش توی یک گوشی هوشمند است که میگوید یک میلیون خریده.از مهری میپرسم پسرش و شوهرش چکار میکنند؟میگوید : شوهرش حوصله کار ندارد.پسرش هم خجالتی هست.البته نه در ان حد که اطاق پشت بام را پاتوق ورق بازی خودش و دوستانش نکرده باشد.

مهری با ذوق در مورد دختر بزرگترش میگوید:حوصله اش سر میرود.هر روز میاید اینجا که خاله هایش هم جمع میشوند که فیلم ببینند.دختر کوچکتر هم ماشالا رختخوابش را جمع نمیکند,لیوان اب را هم باید به دستش بدهند.

از یکی از دختر دایی ها میشنوم که مادر و دخترها با قربان صدقه رفتن و بوسیدن سر و کله دایی(البته جای پدری)

و ناز و نوازش کردنش پیر مرد را سر کیسه میکنند.

میدانم که مهری غذای خانواده را هم از خانه دایی تامین میکند.میدانم که ان منطقه اکثر خانه ها باغچه دارد و حتی برای بیل زدن همین باغچه ها میشود ماهانه بیش از یک میلیون درامد داشت.میدانم که عده زیاده از خانم های اشنا ,شاغل هستند و دلشان میخواهد یکنفر برایشان سبزی و بادمجان و کدوی سرخ شده و ابلیمو و مربا و ترشی خانگی درست کند و معمولا هم قیمت مواد غذایی ,برای اماده سازیش پول پرداخت میکنند.

حیاطی که در اختیار خانواده مهری هست,انقدر وسعت دارد که مثلا میتوانند کاکتوس پرورش بدهند و بفروشند.

اما ظاهرا سر کیسه کردن این و ان با جلب ترحم یا هر چیز دیگری برایشان راحت تر است.

وقتی حرف از بیکاری و فقر و عدم برنامه ریزی کلان میشود,دلم میخواهد این قبیل ادم ها جواب بدهند که خودشان چه قدمی برای خودشان برداشته اند؟

مهاجرت

دو سه ماه قبل یکی از اقوام نزدیک بعد از شش هفت سال با همسر و فرزند پنج ساله اش برای دیداری از خانواده سری به ایران زده بودند و ما هم به دیدنش رفتیم.پدر بزرگ بچه و عمه ها و عمو و خاله ها از ذوق سر از پا نمیشناختند.چند بار که پدر بزرگ سعی کرد نوه را ناز و نوازش کنند ,بچه با لهجه غلیظ بریتیش شروع کرد انگلیسی صحبت کردن.طبعا انگلیسی شکسته بسته ما را هم نمیفهمید.پدر بزرگ و مادر بزرگ بچه هم چیزی از صحبت های بچه نمیفهمیدند.سر ممیز بچه برنج را با کمی ماست خورد.به غذاهای اینجا عادت نداشت.گفتند که در مدرسه مراسم دعا دارند که احتمالا کشیش اجرا میکند.از نام فامیل خودش معذب است چون نه دیگران میتوانند درست تلفظ کنند نه خودش .انشب فکر کردم پدر و مادر این بچه ایرانی هستند.احتمالا در خانه هم فارسی حرف نمیزنند که بچه چند جمله ساده هم بلد نیست.فکر کرردم این بچه  هیچ ارتباطی با خانواده پدریش نمیتواند برقرار کند.از فرهنگ ایران ,حد اکثر یک سفره هفت سین ببیند.اما جشن هالوین را میخواهد شرکت کند.سانتاکلوز را میخواهد ببیند,کاج کریسمس تزیین کند,ناظر همه شور وشوق واذین بندی کریسمس و جشنهای ملی مذهبی هست.ایران برایش کجاست؟اما حد اکثر با شروع مدرسه,گروهی از بچه ها هستند که او را بخاطر رنگ مو و رنگ پوستش و اسم و فامیلی که بنظر انها عجیب میاید,نپذیرند.بزرگتر که میشود میبیند جامعه جدید هم ممکن است به چشم غاصب به انها نگاه کنند.غریبه هایی که امده اند تا فرصت های شغلی را از انها بگیرند و از امکانات انها بهره ببرند.

از طرفی نمیشود از رفاه این دنیای جدید,از امکانات زندگی مدرن,از بهرمندی از مدارس ودانشگاهها و بیمارستان های خوب و ازادی بیان و برنامه منظم کار و قانون مداری و چه و چه چشم پوشید.از انطرف میخواهند بشود به مملکت خودشان علاقمند باشند,هویت ایرانی خودشان را حفظ کنند و ارتباط صمیمانه ای هم داشته باشند.

اما بنظرم رسید خیلی سخت است.این بچه چطور میخوااهد ایران را مملکت خودش بداند.برای او احتمالا ایران هم جاییست مثل چند کشور دیگر که یک هفته ای برای تفریح رفته اند.پدر بزرگ این بچه میگفت دلم میخواست بچه اینجا بود.کمی که بزرگتر میشد میبردمش جلسات شاهنامه خوانی,با مراسم خودمان اشنا میشد,میفهمید خاله و عمه و عمو یعنی چه.معنای خویشاوندی را درک میکرد.

حالا این بچه تا دونسل بعدی سرگردانند.نه اینوری هستند,نه انوری.

حتی مهاجرت از یک سمت کشور به سمتی دیگر هم مشکلاتی کم و بیش ایجاد میکند