از در چوبی دو لنگه بزرگ که وارد میشدی,چند پله ای باید پایین میرفتی تا به حیاط برسی.سمت راست مستراح بود و سمت چپ اول انبار دراز هیزم ,بعد محوطه کوچکی پر از خار شتر و چند جور گیاه خود رو و انسو تر اطاق سه دری و پستو و راهرو.زیر این اطاق و راهرو زیر زمین اصلی خانه بود با پنجره های مشبک سنگی.قسمتی از زیر زمین برای سکونت روزهای گرم تابستان بود و بخشی انبار شیشه های بزرگ سرکه و ابلیمو و ترشی و خمره های ارد و خرما.
حیاطی با طول ده دوازده متر این سمت خانه را وصل میکر دبه طرف دیگر خانه که چاه اب و حوض و اشپزخانه ای چسبیده بود به یک باغ کوچک در سمت راست و ساختمان اصلی در سمت چپ.
دو اطاق تو در تو ,بعد یک راهرو و بعد از ان اطاقهای پنجدری و باز یک راهرو بود و بعد از راهرو اطاق دو دری و پستو که محل انبار رختخوابهای اضافه بود و دوسه خمره کوچکتر برای خرما و ارد و برنج دم دستی خانواده.
وسط حیاط حوض مستطیل شکل بزرگی بود که از کله شیر سنگی ان ,اب چاه به حوض سرازیر میشد.حیاط را با سنگریزه های صاف و کوچک و گردی پوشانده بودند که جان میدا د برای بازی یک قل دو قل.سه چهار باغچه کوچکتر حیاط ,پر بود از درختهای پرتقال و لیمو نارنگی و نارنج و لیمو شیرین و گل های مختلف و تک درخت اناری که بزرگ و پر بار بود.
در چنین خانه ای بود که ماه منیر با چهار بچه قدو نیم قد و پدر شوهر و مادر شوهر و شوهرش اقا محسن زندگی میکرد.سه بچه اول با فاصله کمی دنیا امده بودند و مریم هشت ساله بود که فرزند چهارم هم به دنیا امد.چهار دانگ خانه متعلق به خاتون,مادر شوهر ماه منیر بود و دو دانگ را اقا محسن از پدرش خریده بود.
خاتون حواسش به همه جا و همه چیز بود.مالکیت چهار دانگ خانه و مادر شوهر بودن و بیکاری,موجب شده بود که حساب و کتاب میوه های سر درخت را هم داشته باشد,طوری که بچه ها جرات نکنند به ذخیره خرما یا کشک و تنقلات یا به میوه ها ناخنک بزنند.اگر چه هزینه های جاری خانه را محسن اقا پرداخت میکرد.
انروز خنک پاییزی ماه منیر فرصتی پیدا کرده بود که با مریم هشت ساله و نوزاد چند ماهه به حمام عمومی جنب خانه برود.نزدیک ظهر بود که مریم را بعد از شستشو و لباس پوشیدن روانه خانه کرد تا خودش و بچه را اب بکشد و لباس بپوشد و قبل از وقت نهار به خانه برسد.
ساعتی طول کشید تا ماه منیر سفره نهار را اماده کند . اقا محسن و خاتون و یکی از خواهر شوهرهای ماه منیر و پسرها سر سفره جمع بودند که اقا بزرگ پدر بزرگ بچه ها از راه رسید.چند لقمه ای بیشتر نخورده بودند ککه ماه منیر یادش افتاد مدتی هست مریم را ندیده.از سر سفره چند بار صدایش کرد.اما خبری نبود.اقا محسن بلند تر صدا کرد.باز هم سکوت.کم کم اعصای خانه نگران شدند.سفره بحال خودش رها شد و هر یک جایی از خانه مریم را صدا میزدند.اقا بزرگ هراسان رفته بود سراغ حوض ها و با چوب بلندی اب حوض را بهم میزد.محسن اقا رفته بود سراغ چاه ها که هر کدام چهار پنج متری عمق داشتند و دلو چرمی را توی چاه میچرخاند.پسرها رفته بودند داخل باغ کوچک خانه را بگردند.ماه منیر زیر زمین خانه را زیر و رو میکرد و مریم را صدا میزد.
کم کم همسایه ها هم داشتند جمع میشدند.خاتون یکسره طعنه کنایه میزد که ماه منیر حواسش به زندگیش نیست و حالا ببین چه بلایی سر بچه امده و در راه حمام کدام نامردی بچه را دزدیده و چه بلایی به سرش اورده.
ماه منیر خسته از گشتن ,گوشه ای کز کرده بود و به سر و سینه میزد که محسن اقا برای بار چندم داخل پستو سرک کشید.اما خبری از مریم نبود.داشت برمیگشت که صدایی شنید.ملاقه سنگین مسی از بالای خمره ارد پایین افتاده بود و صدای ناله ضعیفی بلند شد.
مریم بود که بعد از حمام نتوانسته بود از وسوسه خوردن انار اب لمبو خودداری کند.اناری چیده بود بعد از اب لمبو کردن ,از ترس دعوا و کتک خاتون,پشت خمره های داخل پستو پنهان شده بود و بعد از خوردن انار خوابش برده بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 12:23 توسط مینو چهر میرزاده
|