بلاها

رفته بودم حمام.اب کمی ولرم بود و لرزم گرفته بود.احساس سنگینی سر و حال تهوع دداشتم.بعد از مدتی یادم افتاد که فراموش کرده ام قرص فشار خونم را مصرف کنم.فکر کردم همین جا ممکن است اخرین نفس را بکشم.بعد به هموطنانی که این روزها با وحشت زلزله دست به گریبان بوده اند فکر میکنم.چند نفرشان فشار خون داشته اند؟قرصی در اختیارشان بوده؟چند نفرشان به حمامی هر چند با اب ولرم نیاز داشته اند'؟ایا ابی در دسترشان بوده؟حتی برای خوردن؟چه کشیده اند؟

 

چه کسی برای بچه ها لالایی خوانده؟چه کسی برایشان اغوش گشوده. 

اسپری اسم را اغلب همراه دارم و شب ها در کشوی میز کنار تختم هست.جند نفر ازاین عزیزان زیر اوار نفسشان تنگ شده؟اسپری این ادمها کجا بوده.؟

از دو شب قبل خواب به چشمم نمیاید.خدا به این مردم عذاب کشیده ارامش بدهد و به بقیه همتی برای کمک رسانی.و مسئولین هم اراده ای برای ساخت خانه های ضد زلزله و ایمن .

برنامه ریزی

تلویزیون روشن بود.متوجه صحبت دومرد شدم که یکی متاهل وسی وچهار پنج ساله بود ودیگری مجرد و سی و یک ساله.اقای مجرد قرار بود برود خواستگاری و دوست متاهلش میپرسید که فکر کرده چرا میخواهد ازدواج کند؟اصلا برنامه ای برای بعد از ازدواجش دارد.بعددفترچه پس اندازی به رفیقش نشان میدهد و میگوید من از روز خواستگاری ماهیانه صد هزار تومان به این حساب واریز کرده ام برای زمانی که تصمیم بگیریم بچه دار شویم.فقط برای وسایل ضروری بچه

با خودم فکر میکنم ما در زمان ازدواج برای چه کارهایی برنامه ریزی کرده بودیم؟مثلا برای بچه دار شدن یا خرید مسکن یا ماشین یا ادامه تحصیل و...

اصلا الویت بندی داشتیم؟به بچه هایمان یاد داده ایم که روی رشد خودشان همه جانبه کار کنند؟

شخصا در بعضی موارد همین خصلت را داشته ام.یعنی هه مبلغی هر قدر اندک بدستم میرسیده'سعی کردم کمی پس انداز داشته باشم.همین شد که توانستیم سرانجام خانه ای از خودمان داشته باشیم'همین شد که توانستم با داشتن کار اداری و داشتن دو فرزند'مقطع کارشناسی ارشد را هم ادامه بدهم.

جوانهایی را میشناسم که از دوران جوانی حتی پول مراسم نامزدی و عروسیشان را هم جمع اوری میکنند یا وسایل خانه تهیه میکنند.

عده ای هم پیرو فلسفه هرچه پیش اید خوش اید هستند یا شاید بفکرشان هم نمیرسد که چه ضرورتهایی در زندگی متاهلی پیش میاید.

شما از کدام دسته هستید؟

 

پائیز

اپارتمان ما در طبقه همکف یک مجتمع واقع شده که به حیاط مجتمع راه دارد.در واقع نیمی از حیاط از طریق بالکن به اپارتمان همسایه بغلی و نیم دیگر به بالکن اپارتمان ما وصل است.خوشبختانه تمام فصل ها کم و بیش میتوانم سبزی باغچه را ببینیم.بخشی که یک بالکن نسبتا بزرگ بوده'به همت عروس جان و پسرم پر از گلدان شده.سال های قبل اوایل مهر چند گلدان کوچک داوودی میخریدیم و تا این روزها پر از گل میشد.زمستان که میرسید سرما و باران موجب میشد که ساقه های داوودیها له بشوند و انها را از گلدان خارج میکردیم.اما سال گذشته عروس جان مرتب ساقه ها را هرس کرد.امسال چندین گلدان با رنگهای مختلف داوودی داشتیم.فکر میکنم نرگس ها هم تا یکی دو هفته دیگر گل بدهند.

دیگر اینکه امسال با زحمت های عروس جان هر روز سبزی تازه خوردیم.دو گلدان کوچک ریحان و یک گلدان جعفری و گلدانی هم نعنا'سبزی هر روز را تامین کردند.

اقاقیای ان سمت حیاط رو به زردی میرود'اما کاجهای خانه همسایه همچنان سر سبز و پا برجا هستند.

چند گل رز هم هستند که گاهی پر گل میشوند و گاهی هم شته ها جوری به انها حمله ور میشوند که مجبور میشویم اکثر شاخه ها را قطع کنیم.

در این چند سالی که در این اپارتمان ساکن شده ا'گلهای زیادی خشک شده و از بین رفته اند'گل هایی هم از کنارشان گل جدیدی جوانه زده است و تبدیل به چندین گلدان جدید شده اند.درست مثل زندگی. '