عیدانه
عصرها به بازار رفتن میگذشت.مغازه کفاشی شادان'خیاطی برای پرو لباس'خرید جوراب و گیره سر و...لباس های خانگی را مادر میدوخت.ملافه پتوها و رختخوابها همه باز شده و شسته شده بودند.پنجدری که وسیع بود جای پهن کردن پتوها و دوختن ملافه انها بود.ترمه ها از صندوق ها بیرون میامدند و پشت طاقچه پنجدری و روی میزهای پذیرایی پهن میشدند.تنگ های صورت شاهی و گلدانهای دست و دلبر و گلدانهای بلورر پر از یاس های سفید زینت بخش انها بودند.صدای همهمه شاد مادر و خاله ها از اشپزخانه میامد.ننه طلعت کارگر همیشگی خانه'تعدادبیشتری نان میپخت.سیخ های کباب روی اجاق اجری کنار باغچه ردیف میشد.شیشه پاک کردن و دوخت و دوز کردن های دم دستی به عهده ما بود.لحظه شماری میکردیم برای رسیدن روز عید و زمان سال تحویل.زمان خواندن حول حالنا.مسابقه بچه ها برای زودتر بوسیدن پدر و مادر و عیدی گرفتن.
میز غذا خوری پر میشد از انواع شرینی ها.انبار کنار اشپزخانه هم چند دیگ پر از کلوچه و نان پنجره ای و سوهان عسلی بود.بعد دید و بازدیدها شروع میشد.هیجان دیده شدن در لباس های نو.احساس بزرگ شدن و قاطی بزرگترها شدن.حل شدن در همهمه و هیاهوی صداها و رنگها و بوها و گیج از عطر شب بوها و اطلسی و بهار نارنج و یاس سفید.
چه روزهای ساده زیبایی.
(برای نسرین عزیز)