دغدغه ها

بعضی سوال ها را نمیدانم از جه کسی باید بپرسم. شاید شما جوابش را بدانید. یکی از سوالهایی که چندین سال است گریبانم را گرفته ورهایم نمیکند،اینست ک ادمهای مسن وتنها چطور باید زندگی کنند؟بروند خانه سالمندان،که خصوصی اش     خیلی گران است  ودولتی اش کمیاب.تازه نمیدانم با معتقدات دینی چقد سازگار است.فردی که چندفرزندش را بزرگ کرده،بچه هایش ازدواج کردهاند و هر کدام در شهری مشغول کار وزندگیند. اگر هم بخواهند نمیتوانند در اپارتمانهای 60-70 متری پذیرای پدر یا مادرشان باشند.  انهایی هم که فرزند کوچکی در خانه دارند ،د   غدغه های  دیگری دارند.(حرفهای همدیگر را نمیفهمند)یکی از سگینی گوش پدر کلافه است ،یکی از شق شق صدای نایلون های داروی ماد ر  که صبح کله سحر خوابش رابه هم زده.                                        

ادامه نوشته

دل نوشته

سالها پیش،در انجام تحقیقاتی در مورد معتادین یکی از مناطق کشور شرکت داشتم.نوشته هایی که از پی میاید ،حاصل احساس من از دیدن وضعیت زندگی معتادان در حلبی ابادهای  ا ن منطقه است که شنیدم اخیرا تخریب شده وبجای ان شهرکی آباد ساخته اند.           .....دخترم :من برای تو غمگینم که بر من وغربت خویش ابر بارش پربارترین غزلها را کودکانه گریستی،وگفتی که اینجامادران دیگر لالایی نمیخوانند،چون در به در به دنبال لقمهای نانند  گفتی که دختران کوچک را عروسکی نیست ،تا برایش لالایی بخوانند وقصه بگویند./وگفتی که چهره فقر بس کریه است./پسران کوچک این بیغوله ها،/همنشین شب زنده دار پدران خویشند،که هستی خود را با هالهای از دود میپراکنند..../دخترم:دستایت را به من بده ،ودستهای برادرت را وهمه دستهای کوچکی که کودکی نکرده پیر شده اند.


ادامه نوشته

اغاز کلام

سلام.مینو هستم.این وبلاگ را ایجاد کردم تا راهی باشد برای همه حرفهایی که همیشه میخواستم بگویم.اما... وحرففهایی که میخواستم بشنوم،اما... به هزار ویک دلیل که میدانید ومیدانیم.به ادبیات داستانی،فیلم،و مسایل مربوط به زنان علاقمندم.تحقیقاتی هم در این زمینه ها داشته ام. در پستهای بعدی ،سعی میکنم دلنوشته هایم را از مطالب مستند جدا کنم.