دغدغه ها
دیروز یکی از همکارهای بازنشته زنگ میزند وحال واحوال میکند. صدایش سرد وبی روح است .از حاش که میپرسم میگود نمیداند داستانی از کدم نویسنده خوانده است با جملهه ای شبیه اینکه به کی سلام کنم. میگوید حال وحکایت من است .شوهرم مرده بچه ها هر کدام در گوشه ای از این خاک مشغولند.خواهر وبرادرها هم همینطور.پا درد و کمر درد و هزار درد دیگر ازارم میدهدوبدتر از همه درد تنهایی. شما بگویید با کی حرف بزنم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ ساعت 4:27 توسط مینو چهر میرزاده
|