در باره تحصیلات دانشگاهی

خانم ل. وقتی در واحد ما استخدام شد ،تازه ازدواج کرده بود و مدرک فوق دیپلم داشت.بعد از یکی دوسال کاملا به کارش تسلط پیدا کرد و کار یک کارشناس را بخوبی انجام میداد.خانم ل. بعد از چند سال به شهر دیگری منتقل شد.سال گذشته که او را دیدم ،موفق به اخذ مدرک فوق لیسانس شده بود.اما پسرش برای سومین بار تغییر رشته و دانشگاه داده و در نهایت به گرفتن مدرک فوق دیپلم بسنده کرده بود.خان ل. برای اخذ مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد ،هر هفته نزدیک به 600 کیلومتر از محل سکونتش دور میشد.شاغل بود.متاهل بود و صاحب سه فرزند.تا اندازه ای میدانستم چرا این زحمت را بخودش هموار کرده ،چون چند سالی همکار بودیم.در آن سالها میدیدم که اگر چه حرفه ما تخصصی هست ،اما برای مسئولین رده بالا تنها مدرک اهمیت دارد.در واقع کار را کارشناسها انجام میدادند و بهره اش از آن افرادی بود که مدرک دکتری داشتند ،حتی اگر ربطی به آن رشته نداشت.اما پسر خانم ل.میخواهد کار آزاد داشته باشد.سرمایه کافی دارد وعلاقه وتوان کار آزاد.کاری که در ایران لزوما نیاز به تحصییلات دانشگاهی ندارد.

اما آیا امکانات استخدامی تنها دلیل دانشگاه رفتن است؟

حضور در محیط دانشگاه ،برخورد با افراد مختلف و مطالعه دروس گوناگون ،حتی اگر برای اشتغال کاربردی هم نداشته باشد،موجب بالا رفتن سطح آگاهی و بالا رفتن بینش اجتماعی میشود(به باور من)  لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید

ادامه نوشته

نمیدانم....

این روزها بیشتر از حد معمول زندگیمان مهمان داریم.چون دو سه ماه است که در منزل خودمان ساکن شده ایم و دوستان و فامیل به دیدنمان میآیند برای خانه جدید.

دیشب هم مهمان داشتیم.سه زوج از سه خانواده مختلف.یکی از آقایان مشغول ساختن ساختمانی 8 طبقه است و به دیگری توصییه میکرد که او هم زمینی را که سالهاست رها کرده ،بسازد.این مکالمه ایست بین افراد حاضر:آقای ح" بله جناب »میم.الان ساختمان متری 700000 تومن براتون هزینه داره. با 60 درصد تراکم و متراژ زمین شما یعنی 1000 متر زیر بنا و در نهایت 700 میلیون هزینه.

آقای میم:به همین سادگی ها هم نیست. کارگر خیلی گرونه.پروانه ساخت هم بالای صد میلیون.جمعا یک میلیارد هم بیشتر میشه.نچ. عملی نیست(توجه کنید که آقای ح. در حال ساختن یک ساختمان است و کارش هم همین است)

خانم ر. میگوید: به شوهرم پیشنهاد کردم که شرکتش را در شهر رها کنه و با توجه به رشته اش ،کاری در زمینه کشاورزی شروع کنه..ادامه مطلب

ادامه نوشته

شادیهای کوچک

چند روز قبل مهمان داشتم.خانمی با دختر سی وچند ساله اش بدیدنمان آمده بودند.در اغلب دید و بازدید ها یا صحبت از گرانی هست یا آخرین اخبار شبکه های مختلف یا حراج لباس یا آه و ناله از کمبود امکانات.کمی میوه و بیسکویت  و شکلات برای پذیرایی گذاشته بودم.دختر خانم پوست پرتقالی را بصورت نواری جدا کرد و کنار گذاشت.شکلاتی را هم با چای نوش جان کرد .همینطور که مشغول صحبت بود ،گلی را بطرفم گرفت.از نوار پوست پرتقال ،گل رزی درست کرده بود و با شکل دادن زرورق شکلات هم برایش برگ ساخته بود.کاری که ممکن است برای بازی انجام دهند.اما بسیار زیبا آنها را شکل داده بود.یاد همه آنهایی افتادم که روی همین مبل نشسته اند،از همین مدل پرتقال نوش جان کرده اند ،اما یا از گرانیش نالیده اند ،یا توصییه کرده اند که بهتر است از جایی دیگر بخرم ،یا بفکر ترش بودن و شیرن بودنش بوده اند.

فکر کردم که شاید بشود بهمین سادگی از آنچه در اختیارمان هست لذت ببریم.

شاید در کل زندگی بتوانیم آنچه که بطور معمول تبدیل به آشغال میشود را ،هر چند برای ساعتی ،تبدیل به کاری تماشایی کنیم.

کتاب آقای آذری چاپ شده است .برای اطلاع به این لینک مراجعه کنید

لطفا بی تفاوت نباش

سلام همخانه. میدانم گرفتاریهایت زیاد است.دغدغه خرج و مخارج خانه ،قبضها  ،در گیریهای محیط کار ،پخت و پز و نگهداری بچه ،اما لطفا بیتفاوت نباش .لبخند و توجهت را از بقیه افراد خانواده دریغ نکن.

بی تفاوت بودن راحتیهایی دارد.اینکه درچار چوب وظایفی که خودت برای خودت تعریف کرده ای ،بمانی و از کنار بقیه مسایل بیتفاوت عبور کنی،شاید احساس ایمن بودن به تو بدهد

.خانم خانه هستی،لیست مایحتاج را به همسرت میدهی تا تهیه کند ،غذایی آماده میکنی ،شاید کار بیرون از خانه هم داری ،شاید از کمک یک کارگر هم برای اداره امور خانه بهره میبری ،ظرفها ولباسها شسته میشوند ،اما حاضر نیستی ساعتی برای همسرت و فرزندان وقتی در نظر بگیری ، فقط برای شنیدن درد دل هایشان ،فقط برای با هم بودن ،برای همدلی کردن.نسبت به همکار و همسایه و خواهر و برادر هم همین رویه راداری.نه توجهی به غمهایشان داری ،نه شادیهایشان.دلت خوش است که سرت به کار خودت هست و وظیفه ات را انجام میدهی و کاری به کار دیگران نداری.اما:

با بیتفاوت بودن ،این حس را در دیگران ایجاد میکنی که : از نظر من دیده نمیشوی یا اگر دیده میشوی ،آنقدر مطلوب نیستی تا بخواهم با تو ارتباط صمیمانه ای داشته باشم.با تو همدلی کنم.تو را درک کنم.

لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید

ادامه نوشته

بگذار خودم باشم

چند روز قبل  زن عمو به دیدنم آمده.با نگاهی کنجکاو ،خانه را بررسی میکند.طبق معمول یک لنگه ابرویش را بالا میبرد،لبهایش را جمع میکند وز ل میزند به فرش محلی که در هال پهن شده.با لحن کشداری میگوید:این چیه عزیزم.حالا دیگه فرش ماشینی مده. از اینا که شکل گبه هستند.میگویم این فرش ،بافت شهر خودمان است. رنگ و طرحش را دوست دارم.قیمتش شاید از فرش ماشینی هم ارزانتر باشد.بعد باید بنشینم و یک ساعت به نصیحت هایش در باب لزوم پیرو مد بودن گوش دهم.

خواهرم تلفن میزند.با خانمی که هفته ای یکی دو روز برای کمک به منزلمان میاید ،کار دارد.تاکید میکند که بعد از این بهتر است سعی کنم کارهایم را خودم انجام دهم و هفته ای یک روز بیشتر از کمک کارگر استفاده نکنم. انگار نمیبیند که حتی نمیتوانم یک بشقاب را جابجا کنم.نه توضیح فایده ای دارد نه اینکه حتی  به صراحت بگویم در زندگی من دخالت نکنید.بی اعتنایی هم دردی را دوا نمیکند. چون مینشینند و همین حرفها را تحویل همه دوست و آشنا ها میدهند و از آدم ،یک احمق به تمام معنا میسازند.کسی که نمیداند زندگیش را چطور اداره کند.کسی که نمیداند چطور بپوشد ،چی بخرد ،چی بخورد و....

دلم میخواهد داد بزنم و بگویم :ای آدمهای دلسوز! بگذارید خودم باشم.نه یک کپی از شما. نمیشود که هم کپی زن عمو باشم ،هم زن دایی و دختر خاله و خواهر ومادر و فلان دوست.ۀطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید

ادامه نوشته

خشونت های خانگی

آقای م. مهندسی کارکشته و از خانواده ای معتبر است.ایشان با خانم ل. از بستگان دور مادری ازدواج میکند که پدری معروف و ثروتمند داشته ،اما بعد از فوت پدر ،ورشکست شده و دار وندارشان را از دست داده بودند.آقای م.حتی از خواهر زنها و مادر زن هم در خانه خودش نگهداری میکند. اما خانم ل. که هنوز در تصور دوران شکوه و جلال دورا ن کودکی ست ،مدام آقای م. را تحقیر میکند. آنقدر به اینکار ادامه داده که فرزندان خردسالشان هم در حضور همه به پدرشان میگویند :بابای بی عرضه. آقای م.اعتماد بنفسش را از دست میدهد. در محیط کار ،بخاطر اطلاعات گسترده و مهارتش در کار ،مورد نیاز شدید سازمان است ،اما به تدریج دچار فرسایش عصبی میشود.آقای م. برای راضی نگهداشتن همسر و فرزندانش ،بدون وقفه و بدون مرخصی کار میکندفرزندانش برای ادامه تحصیل ،ایران را ترک میکنند و مادرشان هم با آنها میرود. اما دیگر از او خبری نمیشود. بچه ها فقط پول میگیرند و حتی نمیگویند مادرشان با کدامیک زندگی میکند .بعد از ده سال ،خانم ل. در خارج از کشور فوت میکند.در این مدت آقای م. تنها زندگی کرده. برای طلاق اقدامی نکرده .چون معتقد است برای وجهه خانوادگی خودش و برای دخترانش خوب نیست. میگوید نمیخواهد مهر فرزند طلاق بر پیشانی دخترانش باشد و تاثیر سویی بر آینده آنها داشته باشد.چند ماهی بعد از فوت خانم ل. ،آقای م. هم در تنهایی سکته میکند و به همسرش میپیوندد.لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید

ادامه نوشته

در باره کتابها ی عامه پسند

چند روز قبل ،در یکی از نشریات ،یادداشتی خواندم .در این یادداشت ،نویسنده به چاب مجدد کتابهای عامه پسند معترض شده بود و گفته بود در حالی که تعدا زیادی کتاب با کیفیت در انتظار چاب هستند ،چرا باید برای چاپ چندم کتابهای عامه پسند هزینه شود؟نویسنده کتاب بامداد خمار را به عنوان کتابی عامه پسند  معرفی کرده بود و از این نوع کتابها به عنوان کتابهای زرد یاد کرده بود.

در مورد این یادداشت و حرفهای مشابه ،از نظر من ایراد هایی وارد است.اول اینکه مرز مشخصی برای کتاب عامه پسند در ایران تعریف نشده یا بهتر است بگویم همه از یک تعریف استفاده نمیکنند.

دوم اینکه به این نکته توجه نمیشود که یکی از کاربردهای ادبیات داستانی ،بوجود آوردن سرگرمی مطلوب ،هم زمان با آموزش است.

سوم اینکه آیا این کتاب در تعریف عامه پسند که مورد نظر این نویسندگان است ،میگنجد یا خیر؟

زمانی به کتابهای ر. اعتمادی عامه پسند گفته میشد.چون بیشتر در مورد عشق های آتشین و روابط عاشقانه بود و بقولی تفکری را بر نمی ا نگیخت.لطفا ادامه مطلب را مطالعه کنید

ادامه نوشته