بگذار خودم باشم
خواهرم تلفن میزند.با خانمی که هفته ای یکی دو روز برای کمک به منزلمان میاید ،کار دارد.تاکید میکند که بعد از این بهتر است سعی کنم کارهایم را خودم انجام دهم و هفته ای یک روز بیشتر از کمک کارگر استفاده نکنم. انگار نمیبیند که حتی نمیتوانم یک بشقاب را جابجا کنم.نه توضیح فایده ای دارد نه اینکه حتی به صراحت بگویم در زندگی من دخالت نکنید.بی اعتنایی هم دردی را دوا نمیکند. چون مینشینند و همین حرفها را تحویل همه دوست و آشنا ها میدهند و از آدم ،یک احمق به تمام معنا میسازند.کسی که نمیداند زندگیش را چطور اداره کند.کسی که نمیداند چطور بپوشد ،چی بخرد ،چی بخورد و....
دلم میخواهد داد بزنم وبگویم: آی آدمهای دلسوز!بگذارید خودم باشم نه یک کپی از شما.نمیشود که هم کپی زن عمو باشم ،هم زن دایی و دختر خاله و خواهر و مادر وفلان دوست.
دوست ندارم دنبال مارک و مد باشم. دلم میخواهد پول این چیزها را صرف کتاب و گل و گلدان کنم. از دیدن رنگ سرخابی یک گل شمعدانی ،بیشتر از خرید یک لباس مارک زارا لذت میبرم. نه اینکه از لباس خوب بدم بیاید.
من بی پشتوانه مالی خانواده ،تحصییلاتم را ادامه داده ام ،شغل مناسبی داشتم ،بچه های خوبی دارم و قادرم با درامد خودم زندگیم را اداره کنم.به چه دلیل دیگران فکر میکنند هر که همفکر آنها نبود و مطابق سلیقه آنها عمل نکرد ،نیاز به تذکر دایم دارد؟تا جایی که بخاطر دارم ،در زندگی دیگران مداخله نکرده ام.از کسی هم راهنمایی نخواسته ام.به چه زبانی باید بگویم:بگذارید خودم باشم. وقتی از شما برای کاری راهنمایی خواستم ،کمک کنید.
پ.ن.از زبان اول شخص نوشتن ،برایم عادت شده.اما مطالب پست های این وبلاگ ،لزوما مربوط به زندگی شخص من نیست.موضوعاتی ست که با آنها برخورد داشته ام و در زندگی اطرافیان شاهدش بوده ام.