گذر از نسل ها

فردا ۶۲ ساله میشوم.با این وجود هنوز از خواندن کنابها و نشریات جوانانه لذت میبرم.چلچراغ یکی از آن نشریات است که گاهی مطالعه میکنم.مصاحبه ای باآقای حمید دهقانی،کارگران یک نمایشنامه،بهانه ای شد برای نوشتن این پست.گرچه اغلب در شبکه های اجتماعی هم به متن ها ، و جملاتی در باره دهه شصتی ها بر میخورم.اغلب گلایه ها از این دست است که نسل سوخته اند،که بار همه مصایب بر دوش آنها بوده.کودکی نکرده اند ،چون جنگ بوده،مشکل کنکور داشته اند،امکاناتشان با آنچه در اختیار جوانان این روزهاست قابل مقایسه نبوده،تحت سلطه والدین بوده اند و....

منکر اینها نیستم.اما کاش کسانی هم حرفی میزدند از مشکلات والدین دهه شصتی ها.مادری مثل من که هر دو فرزندم را در این دهه و زیر بمباران بدنیا آورده ام.که با شکم برامده از بارداری از صبح توی صف نان و گاز و شیر و پنیر و غیره ایستاده ام برای تامین غذای بچه کوچکی که نه جنگ را میفهمیده و نه صف را.کپسول گاز و گالن نفت را در هوای برفی و یخبندان با خودم کشیده ام تا آن بچه را گرم نگه دارم.برای شیر خشک و واکسنش به این درو آن در زده ام.بعدتر دغدغه مدرسه سه شیفته مایه آزارم شده و باز بعد از مشکلات  مدارس آنزمان،سد کنکور،و بعد ازدواج های اغلب سر هم بندی شده ای که نه سنتی بوده و نه مدرن.

باز هم قصد سهم خواهی بیشتر از مشکلات را ندارم.حرفم اینست که این مملکت سی و چند سال است درگیر است.قبل از انقل.اب باترس از مامرین امنیتی و نارامی ها،بعد از با چند دستگی داخل خانواده ها،انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها و در نتیجه متوقف شدن ادامه تحصیل،جنگ،جیره بندی و بروز آثار تحریم ها که روز به روز بیشتر شده.

عامه مردم سوار یک قطار بوده اند.قطاری که والدین دهه شصتی ها هم در آن حضور داشته اند..با این تفاوت که آنها آینده ای پیش رو دارند که میتواند بسیار متفاوت باشد و برای ما آینده ای جز دردهای کهنسالی نیست.

در باره فرزندان

بعد از چندین سال،اواخر بهار ،دو هفته ای میزبان پسرم و همسر و دخترش بودیم.تولد پنجسالگی نوه ام نزدیک بود.بعلاوه از بدو تولد ندیده بودیمش.این بود که با دعوت از خواهر و برادرها و عروس و دامادهایشان و یکی دو دوست،مهمانی جمع و جوری گرفتیم.دعوتها از طرف بقیه هم تکرار شد.اولین شب دو دختر بچه دیگر هم حضور داشتند.یکی ده ساله و یکی پنج سال و نیمه.هر دو دختر لباسهای خیلی شیکی پوشیده بودند با کفش براق و پاپیون دار پاشنه دار.چیزی حدود سه سانت.نوه ام پیراهن خیلی ساده و راسته ای پوشیده بود با کفش راحتی پارچه ای.یکی از مهمانها از وضعیت دختر جوانش گله داشت که بینی اش را عمل کرده و زیاد آرایش میکند .به خانه که برگشتیم عروسم با تعجب پرسید چرا این دختر بچه ها کفش پاشنه دار پو شیده بودند و لاک زده بودند و موهایشان آرایش داشت.؟ انگار تازه متوجه شدم که خودش تونیک ساده کتانی پوشیده و ذره ای آرایش ندارد .نوه ام هم حتی یک گیره سر نداشت.بعد متوجه شدم که اسباب بازیهایش غیر از چند حیوان پارچه ای،بقیه اسباب بازیهایی مثل لگو و پازل و چند قوری و لیوان است و دفتر نقاشی.خبری از عروسک باربی و غیره نبود.برایم گفت که نمیخواهد عروسک الگوی دخترش باشد.لاک و لوازم آرایشی در خانه نیست که دخترش هم بخواهد از راه تقلید از آنها استفاده کند.دوست ندارد که قیافه و مدل لباس اولویت اول دخترش باشد،همینطور که برای خودش نیست.در عوض هر روز دخترش را برای پیاده روی و شنا و بازی در پارک میبرد .هر دو ساعتی را با او به بازی میگذراندند..با هم نقاشی میکشیدند،برایش کتاب میخواندند و بسته ای از کارتون های مورد علاقه اش را آورده بودن که بتواند ببیند.

هر دو در تمام امور مربوط به دخترشان مشارکت داشتند.چه غذا پختن،چه حمام کردن و چه کمک به خوابیدن بچه.

به خانمی فکر کردم که بخاطر آرایش زیاد دخترش ناراحت بود.یادم افتاد که از زمان نوزادی انگشتهایش را لاک میزدند و از یک سالگی هر روز یک مدل مو برایش درست میکردند.یادم افتاد که مادر این خانم هم مدام بفکر مد و برند بود.

این چند روز بیشتر از هر زمانی شاهد تاثیر رفتار پدر و مادر بر فرزندان بودم.دیدم که هرشب بچه را بغل میکنند تا همه اهل خانه را ببوسد و شب بخیر بگوید.اما اجازه نمیدهد کسی جز پدر و مادرش او را بغل کنند.

قصدم این نیست که بگویم کدام رفتار درست تر است.میخواهم بگویم : 

گندم از گندم بروید ،جو زجو

وقتی مادری در حضور دختر بچه اش از مدل دماغ سر بالای فلانی و لباس های مدل اروپایی و ماشین بهمان مدل و خدا بدهد شانس و شوهر پول دار تعریف میکند،وقتی اسباب بازیهایش انواع عروسک باربی بوده .چرا متحیر و ناراحت است که دخترش دایم بفکر عمل بینی و کاشت ناخن است؟

قبل از انتخاب_ بعد از انتخاب

امروز از یک گروه اینترنتی ایمیلی بدستم رسید با این مضمون:

 سیاستمداری فوت کرد و خودش را در آستانه درب بهشت درحضور یکی از قدیسین دید.بعد از حال و حوالپرسی خواست وارد بهشت بشود که قدیس مورد نظر جلوی راهش را گرفت و گفت: دستور این است که تو یک روز در جهنم سر کنی و یک روز در بهشت و بعد انتخاب کنی که میخواهی کجا اقامت داشته باشی.سیاستمدار گفت نیازی نیست ،من بهشت را انتخاب کرده ام.اما قدیس گفت که دستور باید اجرا شود و او را روانه جهنم کرد.

وقتی سیاستمدار وارد جهنم شد ،زمین گلف بسیار زیبایی دید که تعدادی از دوستانش مشغول بازی بودند.آنها نزدیک آمدند و به گرمی او را در آغوش گرفتند.بعد از مدتی بازی به کلوپ مجهزی آنطرف زمین بازی رفتند و با خاویار و نوشابه های گرانقیمت از آنها پذیرایی شد .شیطان هم آنجا مشغول آواز خواندن و رقصیدن بود.خلاصه آنقدر به سیاستمدار خوش گذشت که نفهمید کی روز تمام شد و او را به بهشت فرستادند.

در بهشت سیاستمدار دید که تعدادی از آشناهای سابقش مشغول صحبت هستند و عده ای از ابری به ابر دیگر پرواز میکنند و چنگ مینوازند.تمام روز چنین برنامه هایی ادامه داشت.روز گذشت.روز بعد قدیس از سیاستمدار پرسید که انتخابش کدام است؟

 سیاستمدار گفت البته بهشت هم جای خوبی ست،اما بیشتر دوستان در جهنم هستند و جای دلپذیری ست و من جهنم را انتخاب میکنم.بنابراین قدیس هم او را به جهنم فرستاد.اما همین که وارد جهنم شد دید زمیینی سراسر زباله و کثافت است و عده ای با وضعیتی اسف بار مشغول جمع آوری کثافت ها هستند و شیطان هم با آن سیخ سه شاخه اش آنها را تهدید میکند.

با تعجب از شیطان پرسید  دو روز قبل که اینجا زمین گلف بود و خاویار و رقص و آواز.شیطان پوزخندی زد و گفت آنروز میتینگ انتخاباتی بود.اما امروز تو انتخابت را انجام داده ای و انتخابات تمام شده.

با خودم فکر کردم چقدر در تک تک انتخابهای  زندگیمان با چنین مساله ای مواجه میشویم؟ در انتخاب همسر، دوست،رشته تحصیلی، شغل و غیره.چند بار اتفاق افتاده که فریب چشم اندازی زیبا را خورده ایم.

همین چند روز قبل دختر یکی از دوستانم به دیدنم آمده بود تا چاره جویی کند.میگفت وقتی که با همسر فعلی اش دوست بوده،قول های زیادی شنیده که هیچکدام عملی نشده.اما بعد از ساعتی صحبت معلوم شد که آن قول و قرارها نمیتوانسته عملی شود.پسر دانشجوی ترم دوم بوده و نمیتوانسته بعد از یکسال شغل و درامدی داشته باشد که توقعات همسرش را براورده کند.

اگر چه گروه فرستنده ایمیل قصدش انتخابات سیاسی در اروپا یا کشورهای غربی بود ،اما بنظر من در تک تک تصمیم گیری های ما این مساله میتواند صادق باشد .

سخنی در باره زنان

در هر سایت،وبلاگ یا نشریه ای مطلبیرا که در مورد زنان باشد میخوانم.از نو جوانی به این مبحث علاقمند بودم و به خاطر بخشی از شغلم سالها تحقیقات میدانی و اسنادی در این زمینه داشته ام.

اغلب ناظر گلایه زنها بوده ام از ظلمی که بر آنها میرود.قبل از ازدواج،درد دل همکاران متاهل را میشنیدم که بیشتر حول محور عدم همکاری مردان میچرخید.آن زمان برای مدتی دادگاه خانواده به مساله طلاق رسیدگی میکرد و مرد اختیار یک جانبه نداشت.

 

بعد برای چند سالی حق سرپرستی فرزندان ،وسیله ای شد برای بعضی مردان برای تحت فشار گذاشتن همسرانشان.

در محیط کار هم زنها سالها برای مرخصی زایمان بیشتر،حق مرخصی برای تغذیه شیر خواران،گرفتن پست های مدیریتی و ...تلاش کردند.

در این  اوضاع متوجه بعضی برداشت های  نادرست هم شده ام.اگر مساله اساسی تلاش برای رسیدن به حقوق برابر با مردان باشد،در مواردی که کم هم نبوده،شاهد این جریان هستم که تعدادی از زنها بقول معروف ( هر دوانه ) را میخواهند.هم انتظار دارند طبق قوانین شرعی مرد عهده دار همه هزینه های زندگی مشترک باشد،برای کار در خانه،اجرت المثل بخواهند،به اندازه سال تولد مهریه بخواهند، اگر بیرون از خانه شاغل هستند ،حقوقشان را هم در بست متعلق به خودشان بدانند،نگهداری از فرزندان در حد امکان به عهده مرد باشد، از آزادی کامل برای همه امور هم برخوردار باشند و شوهر حق مداخله نداشته باشد.موارد زیر نمونه هایی ست که شاهد بوده ام.

سهیلا ۲۲ ساله ،با حامد ۲۵ ساله که از اقوام نزدیکشان بوده،ازدواج کرده.حامد کارشناس یک سازمان معتبر دولتی و سهیلا خانه دار.در مورد مهریه ،سهیلا دو کیلو طلا در خواست داشته و حامد با این تفکر که مهریه را کی داده و کی گرفته،موافقت کرده.همینطور تمام هزینه های ریز و درشت عروسی را.فلان سرویس جواهر ،فلان مدل لباس و....

نوبت به تهیه جهیزیه که رسیده،سهیلا جار و جنجال به پا کرده که دوره این امل بازی ها گذشته و حامد باید خودش وسایل خانه را بخرد.بعد از چند سال حامد با تلاش فراوان خانه ای ساخته .هنوز مدتی از ساخت خانه نگذشته که سهیلا باز با هیاهو و تهدید و تطمیع سند خانه را هم به خودش منتقل کرده.طی سالها صاحب ۴ فرزند شده اند.اکثر کارهای خانه،اعم از خرید و نظافت و ظرف شستن و غیره به عهده حامد است.این روزها سهیلا مقدار قابل توجهی پس انداز کرده ،مهریه اش را هم طلبکار است و مدام به شوهرش نق میزند که باید جدا زندگی کنند و زن زندگیش را به میل دل خودش بگذراند و از دیدن قیافه حامد خسته شده.

قوانین ما در این موارد مشکل اساسی دارد.زندگی را تبدیل کرده به میدان جنگی که یکی باید بر دیگری پیروز شود.مرد با داشتن حق طلاق و حق کفالت فرزندان و حق جلوگیری از مسافرت یا اشتغال زن و همینطور ازدواج مجدد ،میخواهد سلطه خود را حفظ کند و زن هم با استفاده از مهریه ، حق برخورداری از نفقه و اجرت المثل.این میان مرد اگر اهل آزار واذیت باشد کاری میکند که زن بگوید مهرم حلال و جانم آزاد و زن اگر زنی مثل سهیلا باشد ازدواج برایش وسیله ای میشود برای بهره کشی مالی از مرد ودر نهایت رها کردنش با چند بچه.

ای کاش قوانینی به تصویب میرسید که رسیدگی به اختلافات در حوزه خانواده به هیاتی متشکل از مشاوران و حقوقدانان سپرده میشد بگونه ای که حق طرفین و فرزندان محفوظ میماند.ای کاش قانونی تصویب میشد که دختران و پسران مجرد مجبور به گذرانین دوره های مهارت های زندگی میشدند و حد اقل ده جلسه مشاوره ازدواج و تست سلامت روانی اجباری میشد.ای کاش امنیت اقتصادی طوری فراهم میشد که زن تنها بخاطر داشتن سر پناه و لقمه نانی تن به هر ذلتی نمیدادند.ای کاش بعضی زنها هم میفهمیدند حقوق برابر ،در زندگی زناشویی ،مشارکت برابر را هم میطلبد.

 

تحریم از نوعی دیگر

کودکی من در خانه باغی گذشته است که غیر از خانواده نسبتا پر جمعیت و پدر بزرگ و مادر بزرگم یکی دو کارگر هم با ما زندگی میکردند.کارگرانی که مثل عضوی از خانواده بودند.با ما مسافرت میامدند مهمانی میرفتند کلید های همه انبارهای خانه و صندوق ها را داشتند.

این روزها مدام به تعداد زنان و مردان مسنی که تنها زندگی میکنند افزوده میشود.بعضی خانه های قدیمی را حفظ کرده اند و بخشی از آن را در اختیار خانواده ای قرار داده اند و حقوقی هم پرداخت میکنند تا به امور خانه رسیدگی کنند.یعنی غذایی آماده کنند و گاهی نظافت خانه.اما هر روز یک گرفتاری بروز میکند.وسایل خانه گم میشود/از کارت های بانکی پول برداشت میشود/ بنزین ماشین  سر از بازار ازاد در میاورد/ بسته های گوشت و ماهی از فریزر غیب میشود/و....

یکی از پسرهایم بعد از سالها برای دو هفته به ایران امده.هر روز با اوقات تلخی به خانه بر میگردد.یک روز با راننده تاکسی مبلغی را قرار گذاشته و راننده در مقصد دو برابر آن مبلغ را طلب میکند چون فکر کرده اینها خارجی اند و نمیفهمند.یک روز ساعت ها با زن و بچه برای خرید یک گلیم معطل مانده و فرش فروش نوبتش را به صاحب منصبی داده که از موقعیت اجتماعیش برای زودتر راه انداختن کارش استفاده میکند.یک روز زن و دخترش را در استخر اذیت کرده اند.

خانمی یکی دو روز در هفته برای کمک به آشپزی به خانه ما میاید.در این مدت سوپاپ زودپز شکسته/موتور غذا ساز سوخته /تیغه چرخ گوشت روانه سطل آشغال شده/دستگاه قهوه سازشکسته. اینها غیر از شکستگی های هفتگی کاسه و بشقاب و لیوان است.

هر سه ماه یکبار مدیر مجتمع لیستی از درامد و هزینه ها را به واحد ها میفرستد.نیمی از ساکنین پول شارژ را پرداخت نکرده اند.حیاط مجتمع که به واحد ما وصل است پر از ته سیگار و آشغال غذاست..حتی باغچه کوچک جلوی مجتمع را هم مجبور شده اند توری بکشند چون ساکنین محترم از سر چیدن یکی دو شاخه شمعدانی هم نمیگذرند.

تقریبا هفته ای یکبار پیر مرد همسایه هوار کشان از خانه بیرون میپرد و همسایه ها را به کمک میطلبد.پسر بیست و سه چهار سا له اش از خانه بیرونشان میکند/تهدیدشان میکند.اصرار دارد که خانه را بفروشند و پولش را بدهند ایشان که هر روز هوس کاری به سرشان زده است.علنا به آنها میگوید پایتان لب گور است خانه میخواهید چه کنید.

سیاستمداران محترم به پای میز مذاکره رفتند تا علاوه بر حفظ حق و حقوق کشورتحریم های مالی هم برداشته شود.در فکرم که کدام مملکتی اخلاق را برای مردم کشور ما تحریم کرده.کدام جوانمردی و با چه کسی باید مذاکره کند تا تحریم اخلاقی هم لغو شود و انصاف و وجدان کاری و اخلاق به این جامعه برگردد.