دو چرخه

چند ساعتی از طلوع افتاب گذشته بود که اقای م.دبیردبیرستان شهر,از خانه با دوچرخه بیرون امد.هوای اول زمستان سوز سردی داشت.نرمه برفی که روزهای قبل باریده بود ,حالا تبدیل به توده های یخ و گل شده بود.اقای م.بااحتیاط رکاب میزد.امیدواربود امروز بتواند چند کوپن صابون و پودر لباسشویی و پنیر و روعن را پیدا کند.از اولین چهارراه که گذشت,مغازه حاج الیاس باز بود.روی ترازو چشمش خورد به نایلون پنیر.حاج الیاس دست دراز کردو کوپن ها را گرفت.نگاهی به انها انداخت و گفت:امروز فقط پنیر داریم چند هفته پنیر نیومده بود.برای برنج و پودر باید بری انتهای خیابون.همون مغازه دو دهنه کنار قصابی.

بعد با سرعت نزدیک نیم کیلو پنیر را لای کاغذ روغنی پیچید و داخل نایلون سفید دسته داری گذاشت,باقیمانده پول را به دست اقای م.داد و خداخافظی کرد.اقای م.این روزها اغلب با دو چرخه امد و رفت میکرد.اگر اژیر حمله هوایی میکشیدندزودتر میتوانست به پناهگاهی برسد.سرنایلون پنیر را گره زد  و به دسته دوچرخه اویزان کرد.راه افتاد بطرف خیابان.هنوز یک چهارراه دور نشده بود که حس کرد کسی صدایش میزند..

سر برگرداند.مردی با محاسن بلند و اور کتی که ان روزها نیروی انتظامی هم میپوشیدند با دست اشاره میکرد.به قیافه اش میخورد که پاس دار باشد اقای م. مرد را نمیشناخت..سرعتش را اضافه کرد.همینطور که رکاب میزد شروع کرد سنجیدن احتمالات:

نکند میخواهد دستگیرم کند.؟سال اول انقلاب در دو سه سخنرانی گروه چپ شرکت کرده بود.نکند حاجی فتح الله برایم گزارش داده.اون چند روزی که نرفتم نماز جماعت.این همسایه حاجی غفور هم فهمیده که ما ویدیو داریم.حتما رفته خبر داده.مردک فصول.

مرد نگاهی به پشت سرش انداخت.ان یک کاپشن پوش همینطور بدنبالش بود.اقای م.فکرش به هزار جا رفت.کتاب ممنوعه نداشت,جزؤ هیچ گروه و دسته ای نبود.نکند از کسی پولی قرض کرده و حواسش نبوده.یا شاید انروز که با پسر عموی زنش دعوایشان شده بود برایش پاپوش دوخته باشد.؟

سرعتش را زیاد کرد .سر چهار راه بعدی ماشینی بسرعت از کنارش گذشت.تا بیاید خودش را جمع و جور کند,با دوچره داخل جوی اب پرت شدپنیر هم با نایلون یکمتر انطرفتر روی خورده برفها پرت شد.قبل از اینکه اقای م. از جا بلند شود,مرد دوچرخه سوار کیسه پنیر را از روی زمین برداشت و دقیق نگاه کرد.اقای م.که از جوی بیرون امده بود گفت;برادر بخدا پنیره .فقط پنیر.میخواهید بچشید.صدایش میلرزید.بفکر زن و بچه هاش افتاد.اگر دستگیر میشد؟

دوچرخه سوار خنده ای کرد و گفت:میدونم پنیره.داشتم دنبالت میامدم که بپرسم از کجا خریدی.یک ماهه پنیر نیست.!!

اگر و مگر های اشتغال زنان

چند روز قبل بطور اتفاقی چشمم افتاد به کامنتی در یک مطلب.خانمی برای خانمی دیگر نوشته بود: "باید به بچه هایی که در مهد کودک نگهداری میشوند گفت بچه سر راهی.اگر سر راهی نبودند ,مادرها نمیرفتند دنبال کار و بچه هایشان را بگذارند مهد کودک."

این حرف برایم برخورنده بود. دردناک بود.مایه تاسف بود و همین طور دستاویزی برای تفکر مجدد در باره اشتعال زنان.

به این موضوع فکر میکردم که زنان میخواهند برای شاعل بودن حق انتخاب داشته باشند,از طرف کودک حد اقل تا سه چها سالگی گرفتاری زیادی دارد.بیماریهای مکرر ,بد خوابی,مواظبت برای تغذیه و....اگر مادر و پدر بخواهند در این موارد وقت کافی بگذارند,باید از ساعت کارشان بزنند و معمولا کارفرماها این مساله را نمیپذیرند.

بالاخره در کار ایجاد اختلال میشود.وضیت مهد کودک ها چندان جالب نیست.

در گذشته ها مادر بزرگها و خاله و عمه مجرد تا حدودی کمک میکردن.فعلا که انها هم خودشان شاغل هستند.ایا زنان باید قید بچه دار شدن را بزنند؟

ایا کارفرماها میپذیرند که مثلا زنان سه سال مرخصی با استفاده از حقوق داشته باشند؟اصلا امکان پذیر است؟

تقریا تمام خانم های همکار من,دعدعه این را داشته اند که بچه ها وقتی که به سن مدرسه میرسند,مشکل بیشتر میشود.بچه ساعت دوازده تعطیل میشود,پدر و مادر تا ساعت چهار بعد از ظهر در اداره هستند.تابستان بچه ها تعطیل هستند,پدر و مادرها در اداره.

شاید یکی از راه حل ها بالا بردن توان مهد کودک ها باشد.استفاده از نیروهای مجرب,کمک دولت برای تجهیز مهد کودک ها و پرداخت کمک هزینه به والدین کارمند,و فراهم اوردن امکاناتی که مهد کودک ها صرفا محل نگهداری بچه نباشند.

همینطور تربیت پرستارانی که در نگهداری بچه در منزل مهارت کافی داشته باشند.

با توجه به اوضاع فعلی حاکم بر محیط کار و جامعه,شما چه پیشنهادی دارید؟

والد ازاری

سالهاست که بحث در مورد کودک ازاری اینجا و انجا مطرح میشود.از انجا که طبق قانون,فرزند پسر تا هیجده سالگی,و فرزند دختر تا قبل از ازدواج,تحت تکفل پدر است,بنظر میرسد حقوقی برای فرزندان و تکالیفی برای والدین در نظر گرفته شده.بماند که چقدر این تکالیف به درستی انجام میشود.

در مورد تکالیف فرزندان نسبت به والدین,پاره ای دستورات شرعی,مانند احترام گذاشتن به والدین گنجانده شده.اما پشتوانه عملی در هر دو مورد ضعیف است.

میخواهم از چند نمونه عینی برایتان صحبت کنم و بخواهم نظر بدهید و بگویید چه میشود کرد.

مورد اول دختری ست 24 ساله.مادرش در 45 سالگی این دختر را باردار شده,سنی که شاید حوصله بچه دهاری نداشته,و حالا تقریبا هفتاد ساله است.مادر یک دفتر طراحی داخلی دارد که هنوز روزی چند ساعت صبح و بعد از ظهر به کار مراجعین رسیدگی میکند.درامد معقولی دارد.همسرش هم کارشناس بازنشسته یکی از سازمانهاست.این دختر خانم از هیچ ازاری کوتاهی نمیکند.تابحال بارها پدر و مادرش را در خانه زنداننی کرده تا بتواند ماشینشان را از خانه بیرون ببرد.بارها درحصور مراجعین مادرش بزور از مادرش پول گرفته.پیر مرد و پیرزن را هل داده.بالگد انگشت مادرش را شکست.روانشناس و مشاور و مددکاری اجتماعی کاری از پیش نبرده اند.پدر و مادر احساس امنیت نمیکنن اما میترسند شکایت کردنشان به پلیس,منجر به بازداشت یا زندانی شدن دختر بشود و با افرادی ناباب تر از خودش اشنا و اوضاع از این بدتر شود.

اینجا والدین وظیفه دارند خوراک,پوشاک,مسکن و امکان ادامه تحصیل فرزند را فراهم کنند.اگر والدین این وظایف را انجام ندهند چندان کسی در بند نیست.اگر هم فرزندان دست به ازار و اذیت والدین بزنند اصلا راه بجایی ندارند.

پسر دیگی چون با  پدر پیرش گلاویز شده بود,مادرش سکته کرد و از دنیا رفت.

پسر دیگری که شغل سطح بالایی هم دارد,اخیرا شنیدم پدرش را کتک زده که چرا بخشی از اموالشان را بین این پسر و دخترهایشان بطور مساوی تقسیم کرده.

بعصی از این بچه ها حتی اگر از خانه بیرونشان هم کنند شنیده ام که به پدر و مادر میگویند:میمانیم و هر طور شده اموالتان را از حلقومتان بیرون میکشیم.

شما اگر بجای والدین این بچه ها بودید چه میکردید؟

 

برف

ساختمان و محوطه دانشکده مثل یک غول سنگی عظیم ,دور از غوغای شهر,در دامن کوه لمیده است.دانشجویان اینجا اکثرا از قشر مرفهی هستند.عده ای هم از طرف سازمانهایشان با بورس وارد شده اند.پنجره کلاس ها رو به کوه باز میشود.از اول صبح برف شروع به باریدن کرده و بعد از چند ساعت زمین بازی و اطراف دانشکده سفی پوش است.یکی از دخترها از راه میرسد و میگوید استاد جامعه شناسی کلاس بعدی را تعطیل کرده.دانشجوها هیاهو کنان بطرف زمین بازی و محوطه اطراف هجوم میبرند.گلوله های برف از دستهای دخترها و پسرها پرواز میکند و لابلای موها و صورتها پخش میشود.چند تا از دخترها ,یکی از پسرهای سربزیر کلاس را برف باران کرده اند.صدای خنده و شادی و جیغ و داد جوانها,محوطه دانشکده را پر کرده است.

 

برف میبارد.لیلا پرده اطاق خواب رو به جنگل را کنار میزند.یاد کارت پستا لهای روز کریسمس میافتد.بچه ها در حیاط وسع خانه,ادم برفی بزرگی درست کرده اند.چه زیبایی وسوسه انگیزی دارد این برف.خانه گرم است.لیلا میتواند خنکی دل چسب دانه های برف را حس کند.خرگوشی از لابلای درختها بیرون میپرد و بعد از مکثی زیر پنجره,بطرف رودخانه میدود.لیلا کیف اسکی روز بعد با شوهر و دوستانش را مزمزه میکند.خوشی و ارامش عمیقی مثل مهی گرم و مرطوب در اطرافش میچرخد.فکر میکند شعل و درامد خوبی دارند,شوهری عاشق,بچه هایی سالم و زیبا و دوستانی خوب.زندگیشان در کمال ارامش و سلامتی میگذرد.

 

 

برف میبارد.نسرین سبد پلاستیکی را از گوشه حیاط بر میدارد.دنبال لباس گرم تریی میگردد.کاپشن کهنه اش بخاطر بار داری تنگ شده.ماه چهارم بارداری بخاطر تعدیل نیرو اخراج شده.شوهرش هم درامد چندانی ندارد.پارچه ای از زیر مانتو به شکمش میبندد,از پلها با احتیاط سرازیر میشود. باید برود کمی نان و ماست و شیر بخرد.در طبقه دوم خانه ای ,اطاقی اجاره کرده اند.با احتیاط از خانه خارج میشود.دست به دیوار قدم به قدم جلو میرود.چه برف ازار دهنده ای.انگشت های دست و پایش یخ زده.کنار در نانوایی کمی معطل میکند.نان داغ را چند لحظه  بغل میگیرد.از مغازه بغلی ظرفی ماست و نایلونی شیر میخرد و راه برگشت را پیش میگیرد.خیابان شیب نسبتا تندی دارد.سر اولین پیجمیلغزد وتعادلش را از دست میدهد.به هوا چنگ میزند و پخش زمین میشود.سر و دستش به تکه تیر اهنی که روی زمین افتاده برخورد میکند و از حال میرود.ماستها مانتوی نازکش را هم به رنگ برف دراورده.با صدای زنی که بد و بیراه میگوید و به این هوای لعنتی و نامردهایی که زن حامله را در این هوا بیرون فرستاده اند ,فحش میدهد,چشم باز میکند.به زحمت از جا بلند میشود.با حسرت به نان مچاله شده نگاه میکند و میگوید:چه برف زشتی.

بچه دار شدن

صفیه چهل و سه چهار ساله است.دختر بزرگش ازدواج کرده و پسر بزرگترش تازه دیپلم گرفته و دو دختر دیگر در مقطع دبیرستان و راهنمایی دارد.صفیه با کار در خانه دیگران روزگار میگذراند.معمولا در خانه هایی کار میگیرد که بتوانند یکی دو اطاق در زیر زمین یا بالای پشت بام یا ته حیاط در اختیارش قرار دهند.همسرش اغلب جلوی تلویزیون لم داده و مشعول تخمه شکستن است.بچه ها بقول معروف دست به سیاه و سفید نمیزنند.

چند وقت قبل صفیه مجددا باردار شده.نوع بارداری بگونه ای بوده که پزشک مجوز سقط جنین داده.اما صفیه با نیش باز میگوید که شوهرش بچه دوست دارد و پسرش هم از فکر دنیا امدن یک برادر کوچک قند در دلش اب میشود.!صفیه برای تامین همین بچه های موجود هم مرتب مشعول التماس به صاحب کار و بچه های صاحب کار و همسایه و غیره هست.انگار بچه اسباب بازی جدیدی باشد که انرا برای سرگرمی و بازی در اختیار شوهر و بچه هایش قرار دهد.

*                           *                              *                                *                                      *

چند روز قبل رفته ام مرکز چشم پزشکی.معمولا باید چهار ساعتی منتظر نوبت بمانم.

ادمهای زیادی از شهرهای مختلف مراجعه میکنند.زنی با بچه ای یکسال و نیمه کنارم می نشیند.از یک استان دیگر امده.بیمار همان دخترک زیبای یکسال و نیمه است.زن میگوید شبکیه یک چشم بچه تشکیل نشده و عصب یک چشم دیگر هم مشکل دارد.معز بچه مشکل دارد.نمیتواند گردن و دست و پایش را نگه دارد.دو سه دکتردر زمان بارداری ظاهرا گفته اند بچه مشکل دارد و بهتر است سقط کند ,اما دکتر دیگری گفته بنظر نمیرسد مشکلی باشد و زن هم بقول خودش فکر نکرده کار به اینجا برسد.سومین فرزندش بوده و دو تای دیگر سالم اند.

زن دیگری با دختر چهار پنج ساله اش مراجعه کرده.یک چشم دختر بچه را جراحی کرده اند.با چاقو بازی میکرده که برگشته به طرف چشمش و بینایی یک چشم را از دست داده.

خانمی میپرسد چرا اجازه دادی بچه با چاقو بازی کند؟زن میگوید:اسباب بازی بچه همین چیزهاست دیگر.با قاشق و چنگال و چاقو و چوب بازی میکنند.بچه نا ارام است و مادر مرتب تهدید میکند که بتمرگ وساکت باش و گرنه دکتر ان یک چشمت را هم در میاورد.

انچنان عصبی و کلافه شده ام که یادم میرود چه صحبتی با دکتر داشتم.انگار دلم میخواهد این زنها و مردایشان را بگیرم و انقدر تکان بدهم شاید یک  نخود عقل به مغزشان بیاید.حادثه ممکن است پیش بیاید,اما اینکه زنی چاقو را بعنوان اسباب بازی در اختیار بچه اش قرار دهد,کسی با وجد مشکوک بودن به نقص مادر زادی بچه را بدنیا بیاورد,کسی بچه را بعنوان مایه سرگرمی و بودن کمترین امکاناتی بدنیا بیاورد را نمیتوانم درک کنم.

نمیدانم این ادم ها چطور دلشان میاید بچه ای را با این شرایط بدنیا بیاورند؟