دو چرخه
بعد با سرعت نزدیک نیم کیلو پنیر را لای کاغذ روغنی پیچید و داخل نایلون سفید دسته داری گذاشت,باقیمانده پول را به دست اقای م.داد و خداخافظی کرد.اقای م.این روزها اغلب با دو چرخه امد و رفت میکرد.اگر اژیر حمله هوایی میکشیدندزودتر میتوانست به پناهگاهی برسد.سرنایلون پنیر را گره زد و به دسته دوچرخه اویزان کرد.راه افتاد بطرف خیابان.هنوز یک چهارراه دور نشده بود که حس کرد کسی صدایش میزند..
سر برگرداند.مردی با محاسن بلند و اور کتی که ان روزها نیروی انتظامی هم میپوشیدند با دست اشاره میکرد.به قیافه اش میخورد که پاس دار باشد اقای م. مرد را نمیشناخت..سرعتش را اضافه کرد.همینطور که رکاب میزد شروع کرد سنجیدن احتمالات:
نکند میخواهد دستگیرم کند.؟سال اول انقلاب در دو سه سخنرانی گروه چپ شرکت کرده بود.نکند حاجی فتح الله برایم گزارش داده.اون چند روزی که نرفتم نماز جماعت.این همسایه حاجی غفور هم فهمیده که ما ویدیو داریم.حتما رفته خبر داده.مردک فصول.
مرد نگاهی به پشت سرش انداخت.ان یک کاپشن پوش همینطور بدنبالش بود.اقای م.فکرش به هزار جا رفت.کتاب ممنوعه نداشت,جزؤ هیچ گروه و دسته ای نبود.نکند از کسی پولی قرض کرده و حواسش نبوده.یا شاید انروز که با پسر عموی زنش دعوایشان شده بود برایش پاپوش دوخته باشد.؟
سرعتش را زیاد کرد .سر چهار راه بعدی ماشینی بسرعت از کنارش گذشت.تا بیاید خودش را جمع و جور کند,با دوچره داخل جوی اب پرت شدپنیر هم با نایلون یکمتر انطرفتر روی خورده برفها پرت شد.قبل از اینکه اقای م. از جا بلند شود,مرد دوچرخه سوار کیسه پنیر را از روی زمین برداشت و دقیق نگاه کرد.اقای م.که از جوی بیرون امده بود گفت;برادر بخدا پنیره .فقط پنیر.میخواهید بچشید.صدایش میلرزید.بفکر زن و بچه هاش افتاد.اگر دستگیر میشد؟
دوچرخه سوار خنده ای کرد و گفت:میدونم پنیره.داشتم دنبالت میامدم که بپرسم از کجا خریدی.یک ماهه پنیر نیست.!!