ساختمان و محوطه دانشکده مثل یک غول سنگی عظیم ,دور از غوغای شهر,در دامن کوه لمیده است.دانشجویان اینجا اکثرا از قشر مرفهی هستند.عده ای هم از طرف سازمانهایشان با بورس وارد شده اند.پنجره کلاس ها رو به کوه باز میشود.از اول صبح برف شروع به باریدن کرده و بعد از چند ساعت زمین بازی و اطراف دانشکده سفی پوش است.یکی از دخترها از راه میرسد و میگوید استاد جامعه شناسی کلاس بعدی را تعطیل کرده.دانشجوها هیاهو کنان بطرف زمین بازی و محوطه اطراف هجوم میبرند.گلوله های برف از دستهای دخترها و پسرها پرواز میکند و لابلای موها و صورتها پخش میشود.چند تا از دخترها ,یکی از پسرهای سربزیر کلاس را برف باران کرده اند.صدای خنده و شادی و جیغ و داد جوانها,محوطه دانشکده را پر کرده است.

 

برف میبارد.لیلا پرده اطاق خواب رو به جنگل را کنار میزند.یاد کارت پستا لهای روز کریسمس میافتد.بچه ها در حیاط وسع خانه,ادم برفی بزرگی درست کرده اند.چه زیبایی وسوسه انگیزی دارد این برف.خانه گرم است.لیلا میتواند خنکی دل چسب دانه های برف را حس کند.خرگوشی از لابلای درختها بیرون میپرد و بعد از مکثی زیر پنجره,بطرف رودخانه میدود.لیلا کیف اسکی روز بعد با شوهر و دوستانش را مزمزه میکند.خوشی و ارامش عمیقی مثل مهی گرم و مرطوب در اطرافش میچرخد.فکر میکند شعل و درامد خوبی دارند,شوهری عاشق,بچه هایی سالم و زیبا و دوستانی خوب.زندگیشان در کمال ارامش و سلامتی میگذرد.

 

 

برف میبارد.نسرین سبد پلاستیکی را از گوشه حیاط بر میدارد.دنبال لباس گرم تریی میگردد.کاپشن کهنه اش بخاطر بار داری تنگ شده.ماه چهارم بارداری بخاطر تعدیل نیرو اخراج شده.شوهرش هم درامد چندانی ندارد.پارچه ای از زیر مانتو به شکمش میبندد,از پلها با احتیاط سرازیر میشود. باید برود کمی نان و ماست و شیر بخرد.در طبقه دوم خانه ای ,اطاقی اجاره کرده اند.با احتیاط از خانه خارج میشود.دست به دیوار قدم به قدم جلو میرود.چه برف ازار دهنده ای.انگشت های دست و پایش یخ زده.کنار در نانوایی کمی معطل میکند.نان داغ را چند لحظه  بغل میگیرد.از مغازه بغلی ظرفی ماست و نایلونی شیر میخرد و راه برگشت را پیش میگیرد.خیابان شیب نسبتا تندی دارد.سر اولین پیجمیلغزد وتعادلش را از دست میدهد.به هوا چنگ میزند و پخش زمین میشود.سر و دستش به تکه تیر اهنی که روی زمین افتاده برخورد میکند و از حال میرود.ماستها مانتوی نازکش را هم به رنگ برف دراورده.با صدای زنی که بد و بیراه میگوید و به این هوای لعنتی و نامردهایی که زن حامله را در این هوا بیرون فرستاده اند ,فحش میدهد,چشم باز میکند.به زحمت از جا بلند میشود.با حسرت به نان مچاله شده نگاه میکند و میگوید:چه برف زشتی.