چند روز پیش دوستی پرسید: شمالی که دو یا چند فرزند دارید چطور میتوانید همه آنها را با هم دوست داشته باشید؟ بچه ها برایتان با هم فرق دارند؟ به یک اندازه دوست دارید؟ چند دقیقه ای راجع به این سوال بحث شد.بعد در خلوت از خودم پرسیدم: دوست داشتن یعنی چه؟

 به دیکشنری نگاه میکنم. علاقه داشتن. حب.باز هم نمیشود معنای کاملی پیدا کرد.به گذشته ام فکر میکنم.شاید در عمرم ده بار هم لفظ دوست داشتن را از کسی نشنیده باشم.انگار در نسل ما معمول نبوده پدر و مادر به بچه هایشان بگویند دوستت دارم،یا بی بهانه آنها را در آغوش بکشند و ببوسند و نوازش کنند.لابد در خانواده همسر من هم همین وضع بوده.دوست داشتن خلاصه میشده در تهیه غذا،پوشاک و امکان تحصیل.البته برای دخترها نهایت توجه این بوده که اجازه بدهند دانشگاه بروند یا در مورد خواستگار ها نظرشان را گاهی بپرسند.از کجا باید یاد میگرفتیم که به بچه هایمان بگوییم دوستشان داریم.نهایت اینکه یکی مثل من سعی کرده ام برای بچه هایم هر شب لالایی بگویم و قصه بخوانم.با آنها کارتون ببینم.نوازششان کنم. خودشان برایم مهم باشند ،نه نمره و کارنامه و رشته تحصیلی.اینکه بنظرم زیباترین و بهترین پسرهای دنیا هستند،اینکه دیدن لبخندشان. دنیا را برایم رنگین میکند و با هر اخمشان دلم میگیرد،اینکه حضورشان برایم لذتبخش است،این ها را گذاشته ام به حساب دوست داشتن.سعی کرده ام آگاهانه تفاوتی قایل نشوم.

دوست داشتن  برایم قابل اندازه گیری نبوده که بگویم یکی را کمی از آن یکی بیشتر دوست دارم.سعی کرده ام درکشان کنم .به تصمیم آنها احترام بگذارم ،در صورت لزوم کمک کنم.نمیدانم آنها چه حسی در مورد من دارند.چه گلایه هایی دارند.اما میدانم که دوستشان دارم و تمام تلاشم را بکار برده ام.