تایید
از اوضاع و احوال پوران و خانواده اش پرسیدم.میدانستم که هر چهار خواهر و برادرش حد اقل مدرک کارشناسی ارشد دارند.همگی شغل های نسبتا خوبی داشتند.اما حرف پوران چیز دیگری بود.میگفت هنوز هم باید به دنبال تایید پدر و مادرم باشم،که هیچوقت از هیچچیز راضی نبوده اند.همیشه این دیگران بودند که از دید آنها همه چیز داشتند.هنوز دبیرستان را تمام نکرده بوده که نوع سرکوفت های مادر تغییر میکند: دختر فلانی پزشکی قبول شد.دختر فلانی شوهری پیدا کرده که نصف شهر را با ثروتش میخرد.
پوران به خاطره علاقه اش رشته روابط عمومی راانتخاب میکند،از سال دوم در همان دانشگاه مشغول بکار میشود،ازدواج میکند، خانه میخرد،بچه دار میشود،بازنشسته میشود،اما نه خودش نه خواهر و برادرهایش هیچکدام رنگ آسایش را نمیبینند.میگفت پدرو مادرم از ما آدم های تو سری خور ی ساختند که هیچوقت خودمان را باور نداشتیم.چون آنها هیچ وقت جز ایراد چیزی در ما ندیده بودند.
یادم افتاد که سال گذشته در سفری که به زادگاهم داشتم ،سری هم به پدر و مادر پوران زده بودم که حالا بکلی خانه نشین شده بودندیکی دو ساعتی که آنجا بودند مدام از بدبختی تک تک بچه هایشان حرف زدند،از اینکه همسران خوبی نصیبشان نشده،از اینکه باید وضعی ده برابر بهتر از حالا داشته باشند باز حسرت دخترهای و بچه های فلان فامیل که چرا آنها اینطور شدند و بچه های ما آنطور.چرا آنها اینقدر با هم متحد و یاور هم هستد و بچه های اینها با هم سر جنگ دارند.چرا آنها جانشان برای پدر و مادرشان در میرود و اینها چشم دیدن پدر و مادر را ندارند.
فکر کردم در بعضی خانواده ها تنها چشمشان دنبال مدرک تحصیلی و ثروت و موقعیت شغلی ست.حرفی از صداقت و درستکاری،و خیر خواهی،و انسان دوستی و زیبا دیدن نیست.چرا در نهایت انتظاری غیر از این دارند.؟ متوجه نیستند که فرزندان به تایید کارهای مثبت خودشان توسط والدین نیاز دارند و این عدم تایید چه به روز آنها میاورد؟