نوعی اجبار
پوران خانم صبح بعد از زمین خوردن به خواهر بزرگترش زنگ میزند و کمک میخواهد.خواهرش میگوید به مراجعینش وقت داده و بخاطر زانو درد نمیتواند خودش رانندگی کند و باید منتظر دخترش بماند.بالاخره ساعت سه بعد از ظهر به سراغ پوران میروند و او را به درمانگاه میبرند و با عجله و بستن بانداژ او را با اصرار خودم به خانه من اوردند و خواهرش دو باره به دفتر کار مشاوره اش برگشت.پوران خانم سرمای شدیدی خورده بود.باند گچی موجود نبوده و خواهر عجله داشته و فرصت نکرده او را به در مانگاه دیگری ببرد یا از داروخانه تهیه کند.
پوران خانم بعد از ساعتی استراحت'سر درد دلش باز شد.گفت میخواهد با اقای میم. که چند سال است او را میشناسد ازدواج کند چون تنهایی زندگی کردن برایش خیلی سخت شده.گفت که هر وقت وسیله ای در خانه نیاز به تعمیر داشته باشد باید به خواهر زاده ها و برادر زاده ها التماس کند که به خانه اش بیایند چون جرات نمیکند تعمیرکار عریبه ای را به خانه بیاورد.نمیتواند تنهایی مسافرت برود.اگر مریض بشود یکی نیست که بقول معروف لیوان ابی به دستش بدهد.
گاهی پسرم سری میزند.لامپ های سوخته را تعویض میکند.تعمیرات مختصر را انجام میدهد.خریدهای عمده تر را برایش انجام میدهد.برای عمل چشمش ا و به عنوان همراه به بیمارستان رفت.
یادم امد که وقتی دختر خاله ام در اروپا تنها بود و بیمار شده بود'چطور به سرعت امدادگران او را به بیمارستان رساندند'عمل جراحی را انجام دادند و دو روز بعد به فرزندانش در شهرهای دیگر اطلاع دادند که مادرشان در بیمارستان است.
فکر کردم پوران خانم حتی جرات نمیکند کارگری را برای کمک روزانه استخدام کند.غیر از هزینه سنگین'هیچ سازمانی نیست که افرادی را برای کار خانگی تربیت کرده باشد و صلاحیت انهارا هم تایید کند.
پس تنها راه باقیمانده برای پوران خانم یک ازدواج نیمه اجباریست.