عکس هایی از بچه های فامیل,من را به یاد عنوان انشای سالهای مدرسه انداخت.

پایان سال نود وچهار و اغاز نود و پنج برایم پر از حس های متضاد بود.فکر میکنم بهمن ماه نود و چهار بود که برای تعیین شماره عینک به چشم پزشک مراجعه کردم.چشم پزشک بعد از بررسی عنوان کرد که فکر میکند شبکیه چشمم مشکل دارد و بهتر است از شبکیه عکس بگیرم.یک ماهی طول کشید تا برای عکس گرفتن مراجعه کنم.عکس را تقریبا شروع هفته دوم اسفند به پزشک نشان دادم و ایشان معرفی نوشت برای متخصص شبکیه و او هم با اعلام اینکه در شبکیه هر دو چشم سوراخ ایجاد شده ,برای یک چشمم دستور عمل فوری داد و چند رووز بعد عمل با بیهوشی عمومی انجام شد.شب قبل از عمل بیخواب بودم و به سایت ها سر میزدم که دیدم  دو نفر از دوستان وبلاگی که از طریق تلگرام هم گاهی درتماس هستیم انلاین هستند.سلام و احوالپرسی کردیم و گفتم صبح عمل دارم.

روزهای بعد از عمل عوارض بیهوشی ازارم میداد.مدام سرگیچه,تهوع و بهم ریختن تعادل فشار خون.دکتر برای مراقبت های بعد از عمل حرفی نزده بود.چشمم پانسمان نداشت اما درست باز نمیشد .همان مقدار هم دایره سیاهی جلوی دیدم بود.چشمم را میبستم,باز همه جا سیاه بود..چشم دیگرم هم دید درستی نداشت.چرت میزدم,بیدار میشدم,نمیفهمیدم شب است یا روز.پسرم امپول ضد استفراغ تزریق میکرد,فشارم را کنترل میکرد,دنبال دارو هایم بود.

چنین سیاهی را هیچوقت تجربه نکرده بودم.سخت احساس درماندگی داشتم.بخصوص که خواهر بزرگترم چندین بار در حضور خودم گفت که پسرت اسیر تو شده و از مسافرت عیدش باز میماند.

روز دوم بود که یکی از دوستان وبلاگی تلفن زد.از ان سر دنیا.اصلا باورم نمیشد.گریه ام گرفته بود از ذوق.از اینکه هنوز مهربانی نمرده.همانشب یکی دیگر از همان دوستان که چون پرستار ماهری هم هست تمام مراقبت های بعد از عمل را هم که خیلی هم مهم بود برایم توضیح داد.اینکه ده روز باید به شکم بخوابم و صورتم بطرف پایین باشد و سرفه و عطسه نکنم و غیره.

روزهای بعد هم دو سه نفر دیگر از دوستان وبلاگی تماس گرفتند و یکی از انها که ساکن شیراز است شب عید به دیدنم امد.

تعظیلات را با پسرم تنها در شیراز گذرانیدم.خانه سوت و کور بود.چشمم هنوز درست باز نمیشود.شاید چند ماه طول بکشد تا به وصع عادی برگردد.چشم دیگرم را هم باید در ماهای اینده عمل کنم.

این تماس های تلفنی برایم خیلی ارزش داشت.ادمهایی که در دنیای مجازی شناخته بودم و اینچنین با محبتشان مرا شاد و امیدوار کردند.

این روزها با چشم نیمه بسته ای که هنوز پر از لکه های سیاه است,شکفتن هر گلی را در بالکن خانه و با عینک تیره,با ولع تماشا میکنم و انگار رنگها را میبلعم.

هیچوقت روزها اینقدر برایم کشدار نبوده.نه میتوانم بیش از چند دقیقه تلویزیون نگاه کنم,نه کتاب بخوانم ,نه بیش از چند دقیقه به مانیتور نگاه کنم.

ااین روزها بیشترین ارزویم این است که توان انجام کارهای خودم را بدست بیاورم.

پ.ن.

از عروسم شرمنده ام.با وجود اینکه از دیدن محیط بیمارستان و سرم وصل کردن حالش بد میشود,همراهم شد و برای رفتن به اطاق عمل اماده ام کرد و کمک کرد که لباسهای اطاق عمل را بپوشم و با پسرم ویلچیر را تا اطاق عمل اوردند.بعد از یک هفته به اصرار فرستادمش که برود و خانواده اش را ببیند.