گذر نسل ها
خمیازه کشان خودم را به اشپزخانه میرسانم.روی دور تند,ارام پز را از برق میکشم.برنج را داخل پلوپز میریزم.تخم مرغ ها را در کاسه ای میشکنم و چند قاشق شیر اضافه میکن.روغن میریزم داخل ماهیتابه .میروم سراع ظرف شیر.سه لیوان شیر جدا میکنم و میگذارم بجوشد.کتری را به برق میزنم.لیوانها را ااماده میکنم ,نان.تغذیه بچه ها.
همینطور میچرخم.مجتبی خواب است.سهیل بیدار شده و دنبال دفتر مشقش میگردد.صدای گریه ستاره بلند میشود:
پاک کن عروسکیم نیست.این لباس هم کثیف شده.
ستاره هنوز بسختی از من کنده میشود.میدانم اینها بهانه گیری ست.بسختی او را ارام میکنم.ساندویج های نان و پنیر را با کمی میوه میگذارم داخل کیفشان.راننده سرویس بوق میزند.شوهرم گفته حوصله بردن واوردن بچه ندارد.برای خودم و بچه ها سرویس گرفته ام.اول ستاره کلاس اولی را میرسانم مدرسه و بعد سهیل را.وقتی به اداره میرسم باز دیر شده .اقای ریییس دم در به ساعتش اشاره میکند.مجتبی اجازه نمیدهد بچه ها را به تنهایی بفرستم مدرسه.از حالا بفکر ظهر هستم که باید بچه ها را بردارم.سریع غذا گرم کنم.حواسم باشد که جواب طعنه کنایه های هررروزه مجتبی را ندهم تا دعوای دیگری را نیفتد..تا اخر شب همینطور بچرخم و لباس ها را جمع کنم و ظرف بشویم و خرید بروم.شب باید برای ستاره قصه بگویم.ستاره دوست دارد از دوران کودکیم حرف بزنم و من برایش تعریف میکنم:
خانه پدر بزرگ و مادر بزرگ ,باعچه باغی بود در دل کوچه باغی ها.حیاطی با چند باغچه بزرگ و درختان لیمو و پرتقال و نارنگی و انگور و دهها نوع گل.نسترنی که طاق زده بود روی حوض بزرگ و درازی که از یک کله شیر اب به داخلش روان بود.
مادر م با صدای اذان بیدار میشد.طلعت کارگری که با ما زندگی میکرد,کمکش ممیکرد که صبحانه را اماده کند.قبل از صبحانه با پدر نمازشان را میخواندند.پدر که راهی اداره میشد,طلعت هم میرفت دنبال خرید مایحتاج روز.مادر مشعول پیراهنی میشد که قرار بود برای یکی از دخترها بدوزد.زنگ میزد و از دختر عمه راجع به ان مدل جدید بافتنی که تازه مد شده بود میپرسید.باید برای پسرها هم بافتنی میبافت.اوایل هر هفته مادر طلعت میامد و گندم ها را برای یک هفته ارد میکرد.اسیاب دستی توی زیر زمین بود.زیر زمین پر بود از خمره های برنج,قرابه های سرکه,شیشه های ترشی و مربا.ابلیمو و اب نارج و اب غوره.انگار دنیای جن و پری بود.
پیش از ظهر مادر چرتی میزد.تا وقت امدن پدر برسد و با هم ناهار بخورند.به خانه که میرسیدی,بوها بطرفت هجوم میاوردند,بوی نعنا وریحان,بوی نان تازه,بوی حلوا,بوی حضور مادر.بوی لیمو ترش سر سفره و ترشی بادمجان.عطر نسترن و رازقی.عصرها ی بهار و تابستان و پاییز,نوبت رفتن به امامزاده ها و باعها و مزرعه ها بود .با سبدی پر از خوراکی که طلعت حمل میکرد و گپ زدن مادر با خاله ها و دختر عموها و دویدن بچه ها در میان گندمزارها و تن سپردن به جویهای کوچک اب و پییدا کردن کفشدوزک و عروسک پشت پرده.غروبها میرفتم به اطاق مادر بزرگ که انسوی حیاط بود.دوست داشتم سرم راروی زانویش بگذارم.نرم نرم شانه هایم را مالش بدهد و قصه همیشگی زندگیش را برایم تعریف کند:
دور تا دور پشت بام پنجدری پایین,جن ها نشسته بودند. به شاخه های نارنج هم لامپ اویزان کرده بودند و عروسی گرفته بودند.از حمام ته حیاط هم صدای اب میامد.بزنن وبکوب داشتند.بعد رییس جن ها میامد زیر گوشم میگفت:ربابه,زن من میشی.؟
میگفتم مادر بزرگ همه جن ها را میدیدند.؟مادر بزرگ خودش تنها جن ها را میدیده.رییس جن ها هم بالاخره ناامید شده بوده ,اما وقتی بچه مادر بزرگ مریض بوده,به دادش رسیده و راه و چاره نشانش داده.جن ها همه جا حضور داشتند.شبها توی حمام.بالای درخت توت پیر,در بدن گربه های سیاه,توی ذغالدانی.
بعد نوبت میرسید به قصه خاله سوسکه که رفته بود تا همدون,شو کنه بر رمصون.
بعد میرفتم سینی شام مادر بزرگ را بیاورم,قلیانش را اب کنم و یادم بود که دسته ای گل یاس برایش ببچینم.
مادر بزرگ همه عمرش را با کنیزها و کلفتها گذرانده بود.معلم سرخانه داشت.امیرارسلان میخواند و شعرهایی از سعدی که در هیچ کتابی نبود.
پ.ن.نمیدانم چرا اینها را نوشتم.بخشی واقعیت و بخشی خیال یا شنیده هایی از اطرافیان