در هفته دو روز خانمی به منزل ما میاید جهت کمک در انجام امور خانه داری  .چند وقتی هست که بیماری و گرفتاری های خانوادگی برنامه کاری این خانم را مختل کرده.به همین علت و از انجا که به شرکت های خدماتی چندان اعتمادی ندارم,سعی کردم از طریق اشناها یکنفر را پیدا کنم.

به یکی از خواهرها زنگ زدم که طیف گسترده ای دوست و اشنا دارد و اهل گردش و تفریح است و ماجرا را شرح دادم.

دو روز بعد تماس گرفته و میگوید:رفته بودم مهمانی منزل خانم فلانی و بهش گفتم خواهرم دنبال یکی میگرده که اونو ببره گردش!!!بعد اون گفته بهتره فیزیوتراپیستی را به خانه دعوت کنید تا کم کم وضع خودش با تمرین بهتر بشود و خودش بتواند تنهایی برود گردش!!!

میگویم جان من کی حرف از گردش زد؟فعلا امور ضروری خانه لنگ است.مشکل من هم ضعف و اسیب عصب هست.با چند جلسه فیزیوتراپی خود کفا نمیشوم.اصل حرف من و درخواستم چیز دیگری بوده.

به یکی دیگر از فامیلها زنگ میزنم و قضیه را شرح میدهم.جواب میدهد که: یک ویلچچیر برقی بخرید برای خودتان بروید بگردید.بعد که میگویم لنگ انجام امور منزلم(برای بار چندم), میگوید:خب بهر حال باید بروید بیرون دلتان باز بشود.!!!

با نفر سوم که تماس میگیرم میگوید:اینهمه بیرون بر هست,کارگر میخواهی چه کنی.؟طرف میداند که من رژیم غذایی خاصی باید رعایت کنم.

با خودم فکر میکنم من نمیتوانم مقصدم را درست بیان کنم,یا دیگران در فهم مطلب مشکل دارند,یا انچه را که باب میل خودشان هست پیشنهاد میکنند؟

از نظر من مثل این است که کسی بگوید من دستم شکسته,بعد من جواب بدهم که رنگ مو فلان شماره را اگر استفاده کنی,موهایت خوشرنگ میشود.