از هشتی کوچک خانه که عبور میکردی 'فضای مربعی کوچکی که اطراف ان با سکو پوشانده شده بود 'خانه را به کوچه وصل میکرد.درب چوبی دو لنگه خانه به حیاط بزرگ و پر دار و درختی وصل میشد که با سنگریزه پوشانده شده بود.اینجا اقای کاظمی و هفت بچه قد و نیم قد و همسر و پدر و مادرش زندگی میکردند.سه پسر اقای کاظمی روزی نبود که شری به پا نکنند.بخصوص حمید که سیزده چهارده ساله بود و بقول معروف از دیوار راست بالا میرفت.دخترها ارام تر بودند.تابستانها مادر بزرگشان را دوره میکردند  تا برایشان قصه خاله سوسکه و حسنک و چهل دزد تعریف کند یا از ماجراهایی که با جن های خانه داشته بگوید.همه مردم شهر از جن ها حرف میزدند.از اینکه شب ها در حمام قدیمی شهر عروسی میگیرند'از اینکه درخت های توت قدیمی و نارنج های پیر محل قرار و مدار جن هاست.از اینکه جن ها در جلد گربه سیاه میروند و اگر ناغافل اب روی گربه سیاه بریزی جن ها تلافی میکنند.

اقای کاظمی در محل اسم و رسمی داشت.معاون اداره قند و شکر بود و چند تکه زمین زراعی هم کمک میکر د که زندگیش را با ابرومندی طی کند.هر روز بعد از ظهر دوچرخه اش را سوار میشد و از خانه بیرون میزد.از دالان میگذشت و وارد کوچه ای میشد که با دهها انشعاب به نیمی از شهر راه داشت.کوچه بعد از چند متر به میدانچه ای میرسید و به سمت چپ متمایل میشد .بعد ازآن به حمام قدیمی مشیر میرسید و باغ و چاه ابی که اب حمام را تامین میکرد.از چند طاق سر پوشیده که به ساباط معروف بود میگذشت تا به چاه پیر توت میرسید که کمتر کسی جرات میکرد غروبها از انجا عبور کند چون میگفتند جن دارد.چاه از ان مدل چاههایی بود که با گاو و دلو از ان اب میکشیدند و توت خیلی بزرگی درست کنار چاه قد برافراشته بود.

اقای کاظمی رکاب میزد و در ذهنش به حساب و کتاب مزرعه و باغ کوچکی که داشت میرسید.بعد از چاه چند خانه پراکنده قرار داشت تا به میدان اصلی شهر برسی و از انجا دو باره از کوچه پس کوچه ها برسی به مزرعه زاهد اباد.اقای کاظمی غروب هم همین مسیر را رکاب میزد تا به خانه برگردد.

ان روز غروب طبق معمول اقای کاظمی خسته و کوفته راه خانه را پیش گرفت.سوز سرما ازارش میداد.هوا تاریک شده بود.در مزرعه با همسایه ها بگو مگویی سر اب داشت.به چاه پیر توت رسیده بود که ناگهان موجودی سراپا سفید با قدی نزدیک سه متر از بالای توت به طرفش پرواز کرد.برای لحظه ای اقای کاظمی مرگ را به چشم دید.هزار خیال از ذهنش گذشت.خودش را دید که اسیر پادشاه جن ها شده و خانواده اش در بدر دنبالش میگردن.فکر بی پناهی همسر و فرزندانش و غم و غصه پدر و مادرش از ذهنش گذشت.همه اینها به چند ثانیه هم نرسید و اقای کاظمی در یک شوک ناگهانی , دست دراز کرد تا جن را بچسبد و التماس کند که رهایش کند یا نه'دماغ جن را بچسبد و از او بخواهد ارزوهایش را براورده کند.گرچه یادش افتاد که دماغ بختک را باید بچسبند'اما دیر شده بود و اقای کاظمی به ان موجود عجیب چنگ زد و برای لحظه ای ماتش برد

ملافه سفید ململ تابستانی خودش بود که از سر حمید که چوبی صلیبی شکل به پشتش بسته بود کشیده شد و حمید پا به فرار گذاشت.