دو سه روز قبل دختر عمه ام به رحت خدا رفت.دو سه هفته ای در بیمارستان بستری بود و انواع آزمایش ها را برای تشخیص بیماری انجام دادند و ناگهان همه چیز تمام شد.

روزهای کودکی وخاطرات مشترک زیادی با هم داشتیم.گر چه ۷ سالی از من بزرگتر بود.روزهای گرم تابستان که همه بچه ها در حوض باغچه خانه آنها یا خانه ما تا سر حد کبود شدن بازی میکردیم.میوه چیدن های یواشکی در باغ.مهمان بازیها.ناگهان انگار که روحم دچار خلا شده.فکر میکنم کی نوبت من میرسد.

بد ترین خصلت مرگ این است که اکثر اطرافیان زود فراموشت میکنند و به زندگی روز مره خودشان مشغول میشوند.انگار هرگز نبوده ای.وتو دیگر شاهد هیچ چیز در زندگی اطرافیانت نیستی.نه شاهد شادی بچه هایت , نه روزمرگی های خواهر و برادرها، نه ازدواج کردن و بچه. دار شدن بچه هایت و...

شاید هم آرامشی در انتظارت باشد.خلاصی از درد و دغدغه های زندگی روزمره.

اما بهر حال من فعلا غمگینم و کلافه .رفتنش ناگهانی بود.روحش شاد.