زندگی
لیلا را سالهاست که میشناسم.مدتی همکار بودیم .دوستان یکدلی هستیم.خانه اش نزدیک خانه ماست.دیروز غروب زنگ زد وبه دیدنم آمد.بعد از دقایقی گفت:تلوزیون را روشن نمیکنی؟یکی از کانالهای ماهواره ای فیلم کره ای جالبی دارد.بعد خندید وگفت :نه به آن کتاب خوانی از مارکز وچخوف ونه به این کانالهاو فیلمها.بعد انگار که برای خودش حرف بزندادامه داد:میدانی وقتی در این فیلمها میبینم که مردها با زنشان چه رفتاری دارند،وقتی میبینم با چه کلامی با نامزدشان حرف میزنند .چطور گل میخرند ،چطور از زنان بیمارشان پرستاری میکنند،چطور محبتشان را ابراز میکنند.دلم میخواهد بیشتر وبیشتر نگاه کنم.انگار ذهنم میگوید :وصف العیش نصف العیش.بعد اهی کشید:میدانی سی سال است که ازدواج کرده ام.چند بچه به دنیا آورده ام.تا به حال حتی یک دسته گل هم از شوهرم هدیه نگرفته ام..روزهای تولدم خانوده ام تماس میگیرندکه تولدم را تبریک بگویند وشوهرم بعد از پایان مکالمه با تمسخر میگوید:فکر میکنند هنر کرده اند که ترا به دنیا آورده اند.حالا بود ونبودت برای دنیا چه حاصلی دارد؟جالب است که گاهی ادعا میکند دوستم دارد واگر این حرفها را مطرح کنم کار به مجادله وهتاکی از طرف ایشان میکشد.میگفت درست که پنجاه ساله ام ،اما من هم به عشق ،به محبت ،به احساس مفید بودن ودوست داشته شدن نیاز دارم.جالب اینجاست که با طلاق هم موافقت نمیکند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 20:48 توسط مینو چهر میرزاده
|