دیروز مریم یکی از همکاران سابق تماس گرفته بود و یک ساعت از دست خواهرش زهره مینالید.با ممریمم در دهه شصت آشنا و همکار شدم.با هم در دوره کارشناسی ارشد هم دوره بودیم و در یک سازمان کار میکردیم.مریم زن خود ساخته ای بود.در تمام دوران تحصیل , شاغل بود و هزینه تحصیلش را خودش پرداخت میکرد.چند سال قبل در حالی که به علت سکته مغزی در بیمارستان بستری بود,متوجه خیانت شوهرش شد و طلاق گرفت.

زهره , خواهر بزرگتر مریم دندانپزشک است.زنی حدودا هفتاد ساله که هنوز شاغل است.گویا عادت دارد هر روز با مریم و سایر خواهر ها  تماس تلفنی داشته باشد.هر روز هم با لحنی دلسوزانه به مریم تذکر میدهد که اگر با این مرددک ازددواج نکرده بود,چقدر زندگیش فرق میکرد.اگر آن سال که دخترش مریض شده بود,مریم طلاهایش را نمیفروخت,این روزها چند میلیارد طلا داشت.اگر بجای رشته علوم تربیتی, دندان پزشکی خوانده بود, اگر سکته نکرده بود,اگر دخترهایش را فرستاده بود آمریکا,اگر فلان وقت فلان جا زمین خریده بود,اگر بیست کیلو لاغرتر میشد.,اگر شوهر پولدار و اسم و رسم داری داشت,اگر....

خلاصه که ظاهرا زهر خانم هر روز نهایت سعی اش را میکند که مریم تا جایی که امکانش هست احساس گناه و بی کفایتی کند.

زهره با پوشش شغل و موقعیت اجتماعیش ,سایر افراد خانواده را نزد خودشان و دیگران بی اعتبار میکند تا تنها خودش در میان اقوام خوش بدرخشد.

میدانم که مریم در شغلش آدم موفقی بوده,سه دخترش را بدون کمک همسر تربیت و بزرگ کرده و در مجموع نهایت تلاشش را به کار برده.

دلم میخواهد وسیله ای داشتم که صدایم به گوش همه این زهره ها میرسید و به آنها میگفتم دست از نسخه پیچیدن برای دیگران و ایجاد احساس گناه در آنها بردارید.میگفتم اگر نمیتوانید یار دیگران باشید,بار ذهنی برای دیگران درست نکنید.میگفتم که امثال مریم ها با حرفهای شما چه حس بدی پیدا میکنند و احساس بی کفایتی به آنها دست میدهد.

افسوس که تنها میتوانم چند خطی در اینجا بنویسم.