این روزها
سالگرد فوت یکی از برادر ها بود.زنگ زدم منزل پدر.تلفن جواب نمیداد.به تلفن همراه خانمی که از پدر نگهداری میکند زنگ زدم.گفت در درمانگاه هستند و پدر حالش خوب نیست.
روز بعد او را در سی سی یو بستری کردند.دچار نارسایی قلبی شده.
همانروز در بیمارستانی دیگر وقت دکتر داشتم.دامن بلندی تا روی مچ پوشیده بودم با شلوار ورزشی تا زیر زانو و جوراب مردانه تا زیر زان.رمپ جلوی ورودی بیمارستان کمی بلندی داشت و عروسم نمیتوانست ویلچیر را رد کند.خانمی نزدیک شد.دستش بطرف ویلچیر رفت و دامنم را کشید و گفت :دامنت بالا رفته.رعایت کن.بعد راهش را کشید و رفت.آقایی سر رسید .بدون یک کلمه حرف پایین ویلچیر را گرفت و از رمپ عبور داد و راهش را. کشید و رفت.پسرم رفته بود جایی برای پارک ماشین پیدا کند.
هر چه فکر کردم که فرضا جورابم هم پیدا شده باشد.جوراب مردانه زنی مسن با پای شکسته و روی ویلچیر و با. دمپایی دیدن داررد؟
عکس گرفتم و دکتر گفت شکستگی جوش نخورده و تا آخر. مرداد باید در گچ باشد.
رفتیم بیمارستانی که پدرم بستری بود.دیدنش در این وضعیت براایم یادآور خاطره بیماریها و فوت بعضی از اعضای خانواده ام شد.همسرم که تقریبا دو سال بستری بود ,
مادرم.فوت برادرها.
ور منطقی ذهنم میگوید پدر عمری طولانی داشته,خدا را شکر توان و امکانش را داشته که مستخدمی شبانه روزی داشته باشد.کمتر درد کشیده.زندگی نسبتا خوبی داشته.
اما روحم نا آرام است.هی کابوس میبینم.کللافه ام.تک تک روزهای طولانی بیماری همسرم دو باره به ذهنم برگشته.
پسرم تماس گرفت و گفت بخاطر گرانی بلیط امسال. هم. نمیتواند به ایران بیاید...مدتی احتمالا چیزی نمینوویسم چون نوشته هایم پر از غصه و درد است .
دعا کککنید کمی آآرامش بگیرم.