حدود ده روز است که گچ پایم را باز کرده اند.بعلت سنگینی گچ پایم حسابی دردناک هست و به زحمت چند قدمی با واکر راه میروم.

پدر را هفته قبل به شهرستان محل سکونت و خانه خودش بردند.این هفت هشت سالی ککه به شیراز برگشته ام,هر روز با پدرم تماس تلفنی داشتم.قبلا هم از دوره دانشجویی حد اقلل هفته ای یکبار صحبت تلفنی داشتیم.این روزها صدایش ضعیف است و حوصله حرف زدن ندارد.

چند روز قبل خواهرم میگفت سقف انباری خانه پدر نم زده وو تعمیرش هزینه بر است.بعد اضافه کرد :خانه ای که شاید سال دیگر ورثه خرابش کنند,چه تعمیر کردنی..

این خانه از حدود صد و پنجاه سال قبل از جد پدریم به پدر بزرگ و بعد از او به پدر رسیده.چند بار در حوادث طبیعی تخریب شده و دو باره ساخته شده,اما همه خانواده پدرم و همه خواهر و برادرها در همین خانه به دنیا آمده و بزرگ شده اند.

من هم تقریبا نود و پنج در صد نوروزها را در همین خانه بوده ام.فکر میکردم که احتمال فوت پدر و از بین رفتن همه این نشانه ها و دلبستگی ها هست که اینقدر آزارم میدهد,اما از کابوس های هر شبم میفهمم که من به دنبال مینوی ده دوازده ساله ای میگردم که از درخت نخل و نارنج و توت و انجیر و...بالا میرفت.بدنبال دخترکی میگردم که دلخوش بود به شبهای پر ستاره و عطر یاس و محبوبه شب.

به دنبال دختر هیجده ساله و دانشجویی میگردم که گرچه درس خواندن و اشتغال همزمان برایش سنگین بود ,اما روزهای پر جست و خیز و پر امید هم کم نداشت.

این روزها از سر بار بودن خسته ام,از عمری دغدغه دخل و خرج خانه را داشتن خسته ام.از فکر کردن به وضعیت پسرهایم که چرا با همه توانایی ها نباید زندگیشان تامین باشد,از اینکه برای هر کاری به دیگران وابسته شده ام,از اینکه برای نوشتتن همین چند خط چندین بار دستم کم حس شده,از سردردهای مداوم ,از دردهای مزمن دیگر خسته ام

هزار چرا در ذهنم نقش میبندد که جوابی برای هیچیک ندارم.این همه تفاوت و تبعیض برایم قابل هضم نیست.

ممنونم از کامنت های محبت آمیزتان.فقط خواستم حس و حالم را با شما در میان بگذارم..