دیروز یکی از خواهر ها دستور یک نوع حلوای سنتی را که مادرم برای روز عید فطر درست میکرد، برای ما فرستاده بود.در واقع یکی از اقوام ساکن کشوری دیگر، دستور پخت را خواسته بود و ایشان برای ما هم فرستاده بودند.این دستور پخت و تبریک های عید فطر ، انگار که زمان را چند دهه به عقب برگرداند و ذهن خیال پردازم رفت به دوران کودکی و نوجوانی.

چرا در آن سالها از روزه گرفتن و صدای دعای سحری ، چنین احساس خوبی به ما دست میداد.چرا چلو قیمه نذری شب های قدر ، اینقدر خوشمزه بود.چطور حاضر بودیم سحری، تا چند محله آنطرف تر برای افرادی که نیاز داشتند نذری پخش کنیم.چطور شده که این روزها ، در بعضی خانواده ها حتی خواهر و برادر هم ببه هم رحم نمیکنند.بعضی از نذری دادن ها و اجرای مراسم، فقط از سر چشم و هم چشمی هست.

انگار که قدیم ها ، حرف ها و اعمال به هم نزدیک تر بودند.یا شاید چون بچه بودیم، باور هایمان خالی از هر رنگ و ریایی بود.هیچکس بخاطر نماز خواندن و روزه گرفتن ، بنا نبود به پست و مقامی برسد.

شاید هنوز عده ای همین حال و هوا را دارند، و من دلم برای این حال و هوا تنگ شده.