روزگار غریب
مدتهاست نوشتن در وبلاگ برایم سخت شده.هم از نظر فنی که دو سه سطر مینویسم و محو میشود و تایپ با تبلت در وبلاگ برایم سخت شده ، هم از نظر موضوع که به هر کجا نگاه میکنم ، حرص خوردن است و درد.انگار از همه طرف در منگنه هستیم.این از وضعیتی کلی مملکت که هر روز خبری برای دق دادن مردم هست ، این هم از رفتار خود مردم نسبت به همدیگر.دوست دارم چند نمونه اش را برایتان بنویسم.:
نوبت اول واکسن را در پایگاهی تزریق کرده ام که با نامی محلی معروف است.اعلام کرده اند که در سامانه سلامت باید ثبت نام کنیم و نام آن مرکز در سایت نیست یا به نام دیگری معرفی شده.چند جا تلفنی تماس میگیرم که نام رسمی آن مرکز را بفهمم ، که بی نتیجه است.در دو گروه فامیلی که یکی دو نفر آنها در مراکز بهداشتی کار میکنند ، پیام میگذارم که نام رسمی این مرکز چیست؟دو سه نفر تماس میگیرند ومیپرسند:برای چه میخواهی؟ چه لزومی دارد ثبت نام کنی؟همینطوری برو ونوبت دوم را بزن .من خودم همینطوری بدون پیامک رفتم.صبر کن تا در اخبار اعلام کنند.چرا از فلانی ها پرسیدی؟
پدر آمرزیده ها.جواب این سوال یا نمیدانم است ، یا اسم رسمی این مرکز یا شماره تلفن آن.
زمینی در ولایت داریم .میخواستم سهم خودم را بفروشم.بنگاهها قیمت نمیدهند.از آشناهایی که محلی هستند و آشنا به خرید و فروش ، حدود قیمت را میپرسم و باز حرف هایی که تحویل میگیرم از این قبیل است:
حیفه بفروشید.چند سال دیگه گرون میشه.
خودتان درختکاری کنید و تبدیل به باغ کنید.
تن پدرتون توی گور میلرزه که بخواهید یادگاریش را بفروشید.
هر چند روز یکبار خبر میرسد که اشیایی از آنجا سرقت شده.کابل برق ، درب اطاق ، قفل ورودی ، لوله آب رسانی، پنجره و...
با همسایه که برای تبادل نظر تماس میگیرم ، جوابم این است:
برو بگو برادرت تماس بگیره .این کارها به زن چه مربوط؟
راه گریزی که نیست .دعا میکنم خدا حد اقل مرگ بی دغدغه ای بفرستد.
خسته ام از اینهمه خبر ناگوار ، از بلاتکلیفی، از اینکه انگار هر کسی دستش در جیب بغل دستی هست، از اوضاع شلم شوربا .از حبس شدن در خانه.از پر پر شدن آدمها.از این بیماری هم گیرلعنتی ، بی آبی ، بی برقی ،....خسته خسته ام.