پایان تابستان،جنگ و...
آغاز ماه مهر از دو جهت برای من مورد توجه است.یا بهتر است دقیق تر بگویم،پایان تابستان.31 شهریور سال 59 ،ساکن تهران بودم.اطاق اجاره ای 6 متری که داشتیم ،یک کوچه بالاتر از حسینه جماران بود.اولین فرزندم را باردار بودم.هنوز حسینیه جماران ،هر هفته شاهد سخنرانی حضرت امام خمینی بود.حدود دو بعد از ظهر سر وصدائی غیر عادی بلند شد.صدای تکبیر ،آمد ورفتهای با عجله وبعد رادیو اعلام کرد که فرودگاه تهران بمباران شده ومنطقه اکباتان وپل کن.روز بعد اول مهر بود روزی که باید بعضی ها اولین روز مدرسه رفتن را تجربه میکردند.اما دگرگونی عظیمی رخ داده بود.خانه همسایه بوسیله نیروهای سپاه مجهز به ضد هوائی شده بود وهر روز صدای ضد هوایی همه خانه را میلرزاند.دفتر کارم در وسط شهر در طبقه 8 ساختمانی قرار داشت با حکم جایگزینی کارگری به علت ممنوعیت استخدام در آن سالها.گفته بودند مجوز استخدام میگیریم اما موفق نشده بودند وما به همین اندک هم نیاز داشتیم.آزیر خطر که به صدا در می امد ،برقها قطع میشد وهمه از راه پله ها هجوم میبردند به طرف زیر زمین .اما من به علت وضعیت خاصی که داشتم فقط یکبار امتحان کردم ودیدم در راه پلها هم برایم خطر سقوط هست.همانجا در اطاق مینشستم ودعا میخواندم ودو دستی شکمم را مچسبیدم که بچه با بلند شدن صدای آژیر وضد هوایی مرتب لگد میز دونا آرام بودنش را حس میکردم.بعد از آن شبهای زیادی را زیر پل ها ،داخل پارکینگی عمومی وچنین مکانهایی به صبح رساندیم.با نور منورها که به هوا میرفت برای شناسایی هواپیمای دشمن وصدای شلیک ضد هوایی.وبعد نتوانستم به کارم ادامه دهم.همه روز هایم درصف میگذشت.صف گاز،صف نفت.،شیر،پنیر،صابون وخلاصه همه چیز .دیگر پاهایم به اختیارم نبود.نمیدانم زمانهای حمله چند بار مرا به داخل جوی آب کشاندند..نمیذانم چطور زیر بمباران وغرش ضد هوایی ها چطور بچه ام را به دنیا آوردم.اما مردم مهربان بودند.در صف های طویل خبری از گله وشکایت نبود.حتی عده ای با تفنگ رفته بودند پشت بام که هواپیما های جنگی را بزنند.همدلی بود.همکاری بود ویکپارچگی.انگار سایه مرگ آدم ها را به هم نزدیکتر کرده بود.نمیدانم مادر ها با چه دلی بچه هایشان را به مدرسه میفرستادند.همراه با خاطره بمبارانها،طعم سنگک خشخاشی دو آتشه نانوایی میدان جماران را هم هنوز حس میکنم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 13:20 توسط مینو چهر میرزاده
|