عادت

در خانواده نسبتا پر جمعیت ما،عادت ها و آداب و رسوم خاصی بر قرار بود.پدر و مادرم هر روز حدود پنج صبح بیدار میشدند.بعد از نماز و صرف صبحانه،پدر پیاده راهی اداره میشد و مادرم بعد از راه اندازی بچه ها ،مشغول امور خانه.بچه ها ناهار را ساعت دوازده میخوردند و پدر و مادرم ساعت دو.مگر تعطیلات تابستان که همه با هم ناهار میخوردیم.مدل فنجان چایخوری و آبخوری پدر و مادر و بچه ها با هم متفاوت بود.سرویس غذا خوری که برای افراد خانواده استفاده میشد،چینی گلسرخی بود.هر دو عادت داشتند به خوردن آب یخ.پدر بعد از ظهرها اگر اضافه کار نداشت،به باغ سر کشی میکرد.روز های جمعه برنامه کوهنوردی داشت.همه اینها عادت شده بود.مادر هر ماده غذایی که امکانش بود در خانه تهیه میکرد.با وجود اینکه همیشه یکی دو کارگر کمکی داشتیم،اما بعضی کارها را عادت داشت خودش انجام دهد.بافتنی بافتن و خیاطی برای بچه ها هم برنامه همیشگی بود.

همیشه فکر میکردم من چندان پایبند عادت خاصی نیستم. رشته تحصیلی و محل تحصیل نامعمولی انتخاب کرده بودم.خودم را با راه و رسم شهر های مختلف وفق میدادم.برای اولین بار در کل فامیل با فردی غریبه و با فرهنگ و زبانی متفاوت ازدواج کرده بودم.

مدتی محل کارم در شهری بود که ناچار بودیم آب آشامیدنی را با گالن از تصفیه خانه شهر بخریم.لوله کشی گاز نبود.میشنیدم که بعضی همکارها میگفتند عادت ندارند با آب شهر حمام کنند و از آب تصفیه شده استفاده میکنند.یا عادت دارند از فلان نمونه نان مصرف کنند.عده ای حاضر نبودند از مواد غذایی موجود در محل استفاده کنند.برایشان از مراکز استان های همجوار مواد غذایی میفرستادند.

من چون خودم عهده دار خرید منزل بودم وقتی برای این عادت ها نداشتم .

دو سه روز قبل مساله ای پیش آمد که متوجه شدم من هم به عادت هایی پایبند بودم و خودم متوجه نبودم.

در هفته دو بار خانمی برای کمک به آشپزی به خانه ما میاید.چیدمان آشپزخانه به گونه ایست که نمیتوانم با توجه به مشکل حرکتی که دارم،کاری انجام دهم.بنا براین هر بار دستور غذایی را خیلی دقیق برایش مینویسم .اغلب به علت سردرد تا نزدیک ظهر دراز کشیده ام.سه روز قبل چند غذای جدید نوشته بودم .صبح رفتم که برایش توضیح بدهم.که گفت متوجه نمیشود.خواستم قابلمه و تابه و مواد غذایی را روی میز بگذارد تا خودم گوشت و بقیه مواد را آماده کنم و ادویه بزنم.با دیدن قابلمه و تابه تفلون بقول معروف آه از نهادم برآمد.خانم محترم کف ظروف تفلون را با سیم ظرفشویی طوری ساییده بود که مثل آلمینیوم شده بود.همان موقع لیوانی برداشت که چای بخورد ،لیوان از دستش افتاد و شکست.بعد تنه اش به قهوه جوش خورد.قهوه جوش هم که تا نصفه قهوه داشت پرت شد و تمام وسایل برقی طبقه زیری را هم کثیف کرد و به زمین افتاد و شکست.

یادم افتاد که من عادت داشتم ظروف را با اسفنج نرم بشویم.اسکاچ فقط برای پشت بعضی قابلمه ها بود.یادم افتاد که عادت داشتم برای مصرف خودمان از لیوان های آرکوپال بی رنگ و دسته دار ساده استفاده کنم و بچه ها هم ماگ خودشان را داشتند.متوجه شدم که شاید یکدست لیوان یک شکل سالم هم باقی نمانده.چون ایشان هم عادت دارند هر ظرف در کمد دم دست تر است از همان استفاده کندمتوجه شدم که من عادت داشتم فقط به اندازه مصرف غذا بکشم و بلافاصله در ظرف را ببندم و به محض سرد شدن به یخچال منتقل کنم.ایشان اعتقادی به بستن درب قابلمه و تابه ندارند،عادت ندارند شعله گاز را تنظیم کنند و دسته ظروف اغلب سوخته.عروس و پسرم هم ظاهرا تذکر داده اند و بی فایده بوده

خدامیداند این مدت چقدر خرده های تفلون وارد مواد غذایی شده.

از ماست که بر ماست

سال هاست با هر زنی مواجه شده ام به نوعی از دست مردان نالان بوده.یکی از پدرش گلایه داشته،یکی از برادرش،یکی از شوهرش،آن یکی از پسرش ،و دیگران هم از جامعه مرد سالار.از قوانینی که به نفع زنان نیست.از اعمال محدودیت ها و یا تاکید برای اثبات برابری.

من هم با اکثر آنها موافقم،اما رفتارهایی این میان نادیده گرفته میشودیکی از رفتارها زیر آب زنی  زنان برای همدیگر در محیط کار و محیط خانواده است.

سال ۸۵ به دلایلی ناگزیر شدم تقریبا دست تنها خانه ای بسازم. همسرم قبل از موعد بازنشستگی گرفته بود و رفته بود سفر.بیش از یکسال شبانه روز دوندگی کردم تا یک واحد قابل سکونت شد.هنوز قسمت هایی از طبقه دوم باقی مانده بود که همسرم بیمار شد.دکترها تشخیص آسیب مغزی دادند .خانواده همسرم که سالها بود رفت و آمدی نداشتیم،مطلع شدند و از راهی دور یکی بعد از دیگری به دیدنمان آمدند.من هنوز شاغل بودم.به سختی میتوانستم بین این همه کار مختلف هماهنگی بوجود بیاورم.روزی به یکی از خواهر زاده های شوهرم که خانم نسبتا جوانی بود میوه تعارف کردم.ایشان با همان فارسی لهجه دار و به تندی گفتند: معلومه که میخورم.باید بخورم.خونه داییم هست.مال داییمه! دلم میخواست داد بزنم و بگم یک آجر این خونه هم مال داییت نیست.غذایی هم که میخوری از حقوق من تهیه شده.

چند ماه بعد بیماری همسرم شدت گرفت.برای اینکه بتوانیم از کمک دیگران هم استفاده کنیم به زادگاه همسرم نقل مکان کردیم.چون گفته بودند در آن منطقه راحت تر میتوانیم کارگر استخدام کنیم.آنجا هم کما بیش همین حرفها بود .روزی که همسرم فوت کرد،این حرفها به اوج خودش رسید.همان ساعت اول خواهرش مرا صدا کرد و گفت حق ندارید یک ریال از اموال برادرم را هزینه کنند تا وقتی بزرگ طایفه بیاید و اموال را تقسیم کند.اینجا بود که درد دل آن چند ساله را بیرون ریختم و گفتم که دو برابر حقوق برادرشان را قرض کرده ام و خرج درمانش کرده ام،که خانه را از فروش زمین مورثی خودم ساخته ام وتمام مدت ایشان مسافرت بوده اند.گفتم مرجعی جز قانون نمیشناسم.اگر اموالی سراغ دارند اول مهریه ام را بدهند بعد هم هزینه بچه ها.تکلیف حقوقش را هم دولت مشخص میکند.تا آن زمان هر چه پیش آمده بود نخواسته بودم حرفی از مهریه بزنم.انگار نمیدیدند که پنج سال چه هزینه مادی و روحی برای پرستاری از یک مریض بستری پرداخته ام.

میبینم که در خانواده و فامیل خودم هم خانم ها چقدر برای همدیگر موش دوانی میکنند.دختر عمو گلایه میکند که خواهرش برای گرفتنزسهم بیشتر ،ذهن پدر ومادرش را خراب کرده.فلان کارمند خانم ،ذهن رییس را نسبت به همکاران زن مغشوش میکند.فلان دختر یواشکی برای نامزد همکار دخترش پیغام میفرستد.

با کدام همبستگی ما زنها میخواهیم حقوق برابر داشته باشیم؟

 

دوست داشتن

چند روز پیش دوستی پرسید: شمالی که دو یا چند فرزند دارید چطور میتوانید همه آنها را با هم دوست داشته باشید؟ بچه ها برایتان با هم فرق دارند؟ به یک اندازه دوست دارید؟ چند دقیقه ای راجع به این سوال بحث شد.بعد در خلوت از خودم پرسیدم: دوست داشتن یعنی چه؟

 به دیکشنری نگاه میکنم. علاقه داشتن. حب.باز هم نمیشود معنای کاملی پیدا کرد.به گذشته ام فکر میکنم.شاید در عمرم ده بار هم لفظ دوست داشتن را از کسی نشنیده باشم.انگار در نسل ما معمول نبوده پدر و مادر به بچه هایشان بگویند دوستت دارم،یا بی بهانه آنها را در آغوش بکشند و ببوسند و نوازش کنند.لابد در خانواده همسر من هم همین وضع بوده.دوست داشتن خلاصه میشده در تهیه غذا،پوشاک و امکان تحصیل.البته برای دخترها نهایت توجه این بوده که اجازه بدهند دانشگاه بروند یا در مورد خواستگار ها نظرشان را گاهی بپرسند.از کجا باید یاد میگرفتیم که به بچه هایمان بگوییم دوستشان داریم.نهایت اینکه یکی مثل من سعی کرده ام برای بچه هایم هر شب لالایی بگویم و قصه بخوانم.با آنها کارتون ببینم.نوازششان کنم. خودشان برایم مهم باشند ،نه نمره و کارنامه و رشته تحصیلی.اینکه بنظرم زیباترین و بهترین پسرهای دنیا هستند،اینکه دیدن لبخندشان. دنیا را برایم رنگین میکند و با هر اخمشان دلم میگیرد،اینکه حضورشان برایم لذتبخش است،این ها را گذاشته ام به حساب دوست داشتن.سعی کرده ام آگاهانه تفاوتی قایل نشوم.

دوست داشتن  برایم قابل اندازه گیری نبوده که بگویم یکی را کمی از آن یکی بیشتر دوست دارم.سعی کرده ام درکشان کنم .به تصمیم آنها احترام بگذارم ،در صورت لزوم کمک کنم.نمیدانم آنها چه حسی در مورد من دارند.چه گلایه هایی دارند.اما میدانم که دوستشان دارم و تمام تلاشم را بکار برده ام.

 

قدرت

بعد از سالها،دو باره کتاب میدل مارچ را خواندم.این پا راگراف نظرم را جلب کرد:

اولی: هر جا قدرت باشد،ستم نیز هست.

دومی: خیر .،قدرت نسبی است،با دیوارهای بلند نمی توان راه را بر طاعون بست،یا با سخنان زیرکانه ماهی گرفت.

هر قدرتی دو جانبه است.علت، معلول میخواهد.فعل، مفعول نیاز دارد.

پس فرمان،فرمانبردار نیاز دارد.

چقدر با این گفته موافقید؟ 

پ.ن.

بخاطر مشکلات بلاگفا،آدرس جدیدی هم تدارک دیدم.                نام وبلاگ: یادها و خاطره ها  http: // khorfeh.blogsky.com

پ.ن.۲ 

بیشتر روابط فردی مورد نظر منه.یعنی تاثیر قدرت در روابط فردی