گل نسا شدن

اقای انوری گرامی پستی نوشته بودند در تلگرام'در باره یکی از دوستان مادرشان به اسم گل نسا که شوهرش جوانمرگ میشود و بعد از فوت شوهر انگار هیچ کاری نمی خواهد انجام بدهد' چون شوهرش نیست که ببیند.از خانم هایی صحبت شده بود که در غیاب شوهرشان دست و دلشان به هیچ کاری نمیرود.کمی هم بحث شده بود در این مورد که چرا اینقدر وابستگی.

دلم خواست این موضوع را از دید خودم بنویسم.شاید گل نسای این قصه شدیدا وابسته بوده'شاید عاشق بوده'شاید شوهرش رفیق و همدم بوده.ادم ها برای تنها بودن افریده نشده اند.برای گل نسا نشدن باید یکی باشد که ترا بفهمد,که بتوانی بنشینی ساعتی با او حرف بزنی'حرف های ته دلت را.که بنشینی با هم چیزی بیاشامید.استکانی چای,لیوانی شربت.فنجانی قهوه. و لذت ببرید و مهم نباشد که کی درست کرده ,انتظاری پشتش نباشد.یکی که بدانی بودنت برایش مهم است.یکی که میتوانید دسپخت هم را با لذت بخورید.یکی که با عشق نگاهتان کند.یکی که وسط روز مرگی ها یادش بیفتد چه میوه ای دوست داری.یکی که روحت را بشناسد.یکی که رفیق باشد.یار باشد.مهم نیست که زن است یا شوهر یا یک رفیق شفیق.

اکثر ما یکجورهایی گل نسا هستیم.گوشه هایی از روحمان دیده نشده.شاید برای همین به در و دیوار میزنیم.یا رو میاوریم به حفظ ظاهر یا در بعدی وسیعتر در شبکه های مختلف عکس میگذاریم'اثری خلق میکنیم تا تعداد بیشتری بگویند گلنسا چه زیبا شده ای,گلنسا چه زیبا مینویسی.

به کسی برنخورد.من از همه شاید گل نسا تر باشم.

فوق برنامه

چند نفری در فامیل پزشک هستند.یکی از آنها منشی پاره وقتی دارد.خانمی حدودا چهل ساله و متاهل که دو فرزند دارد.بگوییم خانم شین.ایشان حدود چهارصد هزارتومان حقوق میگیرد و بیمه کامل.همسرش کارثابتی ندارد.مستاجرند.فرزند اول خانم شین ،دختری ست سیزده چهارده ساله و دومین فرزندش پسری دو سه ساله.خانم شین مرتب از فقر و نداری شکایت دارد.از اینکه نمیتوانند حتی هفته ای یکبار گوشت مصرف کنند یا میوه بخرند.خانم شین خودش را به هر آب و آتشی میزند.برای آشناها مربا درست میکند،سبزی آماده میکند،دنبال کارهای متفرقه میرود،خیاطی های جزیی مثل دوخت ملحفه انجام میدهد و همیشه هم مشغول قرض گرفتن است.

خانم شین را همیشه با موهای هایلایت شده و آرایش کامل میبینی.دختر خانم شین از کودکی انواع و اقسام کلاس های فوق برنامه شرکت میکند،کلاس نقاشی،کلاس موسیقی،کلاس شنا،کلاس زبان،ایروبیک .و کم کم کلاس های تقویتی ریاضی وغیره هم شروع شده.

فکر نمیکنم دختر خانم شین بتواند بعد از چند سال کلاس زبان رفتن  ،یکی دو جمله صحیح انگلیسی صحبت کند.همانطور که در مهمانی هایی که به مناسبت بازگشت پسر و عروسم برگزار شد،از افراد فامیل که مثلا دیپلم زبان گرفته بودند،یکی نبود که ده دقیقه با عروس من بتواند انگلیسی صحبت کند.

نمیدانم این چه تبی است که بجان مردم افتاده.این همه کلاس فوق العاده برای چیست،؟ چند نقاش و موسیقیدان تا بحال تربیت شده اند؟ فردی که در تغذیه بچه هایش در مانده،چرا هزینه بهداشت و تغذیه خودش و بچه ها را خرج این مسایل میکند.

حرفم بر سر آنهایی نیست که در زمینه ای استعدادی خاص دارند و خانواده میخواهند آن استعداد را پروش دهند،روی سخنم با گروهی ست که از سر تقلید بچه را از کلاسی به کلاس دیگر میکشانند.این بچه چه زمانی باید کودکی کند،کی وقت بازی دارد؟ اصلا از هر چه کلاس و آموزش است بیزار نمیشود؟ 

تایید

دو سه روز قبل پوران ،دختر همسایه قدیمی را منزل خواهرم دیدم.دوران دبستان در یک مدرسه درس میخواندیم.یک کلاس از من پایین تر بود.دختری زیبا و درسخوان و باهوش.تقریبا همیشه شاگرد اول کلاس بود.خیلی روزها بعد از مدرسه به خانه آنها میرفتم.پوران روزهای بعد از امتحان برگه امتحانی را با ذوق و شوق میبرد که به مادرش نشان نشان بدهد.اما مادرش همیشه عیب و ایرادی پیدا میکرد.اگر نمره بیست بود،از تا شدن گوشه برگه،از بد خط نوشتن،از مرتب و منظم بودن دختر خاله و دختر عمه و دختر عموی پوران،از زرنگی بقیه.پدر پوران هم دست کمی از مادرش نداشت.

از اوضاع و احوال پوران و خانواده اش پرسیدم.میدانستم که هر چهار خواهر و برادرش حد اقل مدرک کارشناسی ارشد دارند.همگی شغل های نسبتا خوبی داشتند.اما حرف پوران چیز دیگری بود.میگفت هنوز هم باید به دنبال تایید پدر و مادرم باشم،که هیچوقت از هیچچیز راضی نبوده اند.همیشه این دیگران بودند که از دید آنها همه چیز داشتند.هنوز دبیرستان را تمام نکرده بوده که نوع سرکوفت های مادر تغییر میکند: دختر فلانی پزشکی قبول شد.دختر فلانی شوهری پیدا کرده که نصف شهر را با ثروتش میخرد.

پوران به خاطره علاقه اش رشته روابط عمومی راانتخاب میکند،از سال دوم در همان دانشگاه مشغول بکار میشود،ازدواج میکند، خانه میخرد،بچه دار میشود،بازنشسته میشود،اما نه خودش نه خواهر و برادرهایش هیچکدام رنگ آسایش را نمیبینند.میگفت پدرو مادرم از ما آدم های تو سری خور ی ساختند که هیچوقت خودمان را باور نداشتیم.چون آنها هیچ وقت جز ایراد چیزی در ما ندیده بودند.

یادم افتاد که سال گذشته در سفری که به زادگاهم داشتم ،سری هم به پدر و مادر پوران زده بودم که حالا بکلی خانه نشین شده بودندیکی دو ساعتی که آنجا بودند مدام از بدبختی تک تک بچه هایشان حرف زدند،از اینکه همسران خوبی نصیبشان نشده،از اینکه باید وضعی ده برابر بهتر از حالا داشته باشند باز حسرت دخترهای و بچه های فلان فامیل که چرا آنها اینطور شدند و بچه های ما آنطور.چرا آنها اینقدر با هم متحد و یاور هم هستد و بچه های اینها با هم سر جنگ دارند.چرا آنها جانشان برای پدر و مادرشان در میرود و اینها چشم دیدن پدر و مادر را ندارند.

فکر کردم در بعضی خانواده ها تنها چشمشان دنبال مدرک تحصیلی و ثروت و موقعیت شغلی ست.حرفی از صداقت و درستکاری،و خیر خواهی،و انسان دوستی و زیبا دیدن نیست.چرا در نهایت انتظاری غیر از این دارند.؟ متوجه نیستند که فرزندان به تایید کارهای مثبت خودشان توسط والدین نیاز دارند و این عدم تایید چه به روز آنها میاورد؟