شانس
هوای روزهای اخر اسفند,خنکی مطبوعی داشت.محبوبه گوشه میدانچه از اتوبوس پیاده شد.اداره تازه تعطیل شده بود وبازار چه نسبتا خلوت بود.اکثر کارمندها ترجیح میدادند اول سری به خانه بزنند و بعد از ناهار و استراحت,برای خرید بیرون بروند.اما محبوبه ناگزیر بود قبل از تحویل گرفتن سهیل از مهد کودک,خرید هایش را انجام دهد.
سری به نانوایی زد و دو تا سنگک داغ تحویل گرفت.از میوه فروشی کمی پرتقال و نارنگی خرید.با تردید رفت سمت قصابی و بالاخره نیم کیلو گوشت چرخ کرده هم به سبدش اضافه کرد.
انسوی میدانچه,مغازه دوچرخه فروشی باز کرده بود.محبوبه دوباره کشیده شد طرف دوچرخه فروشی.یک دوچرخه بچگانه با بدنه سبز ابی براق چشمش را گرفته بود.تا یک هفته ده روز بعد مجبور بودند به شهر جدید نقل مکان کنند.خانه سازمانی که بنا بود به انها تحویل بدهند,انگار وسط بیابان سبز شده بود.تعدادی خانه و دفاتر محل کار و انبارها و تشکیلات ان سازمان را در یک محوطه خاکی ,شش هفت کیلومتر دور تر از شهر در کنار یک جاده بین شهری ساخته بودند.همسرش یوسف,بعد از چند سال بیکاری برای ان سازمان درخواست داده و سال قبل پذیرفته شده بود,اما یک سال طول کشیده بود تا با تقاضای انتقال محبوبه که کار رسمی داشت ,موافقت کنند.
محبوبه یکسال قبل رفته بود و محل جدید را وارسی کرده بود.دوچرخه بنظرش از هر چیز واجب تر رسیده بود.اطراف خانه های سازمانی جدید,محوطه خیلی بزرگی بود که با راه باریکی وصل میشد به ساختمانهای اداری.هیچ وسیله سرگرمی و بازی در محوطه نبود,اما محصور بود و نگهبانی داشت و بچه ها میتوانستند دوچرخه سواری کنند.
دوچرخه انگار داخل مغازه چشمک میزد.اما محبوبه هر جور حساب و کتاب میکرد نمیشد چهار هزار تومان قیمت دوچرخه را جور کند.شاید این دوچرخه برای دوران جنگ تجملاتی به حساب میامد.بهر حال حقوق محبوبه پنج هزار تومان بود که سه هزار تومانش را اجاره خانه میداد,هزار تومان هزینه مهد سهیل میشد و هزار تومان میماند برای بقیه هزینه ها.در این چند سال مجبور شده بود مانتو و چادر خواهر ها و مادرش را بپوشد و گاهی پدرش مبلغی کمک میکرد.
این یکساله,یوسف پولی نفرستاده بود.میگفت مبلغی برای موکت کردن خانه جدید هزینه کرده و بقیه هم هزینه خورد و خوراک روزمره شده.محبوبه امیدوار بود که نپرداختن اجاره خانه در شهر جدید,باری از دوششان بردارد.قرار بود یوسف اوایل فروردین بیاید و وسایل خانه را به شهر جدید ببرند.
محبوبه چند دقیقه ای با حسرت به دو چرخه نگاه کرد و بعد رفت سمت سبزی فروشی.مقداری پیاز و سیب زمینی و گوجه فرنگی و بادمجان خرید و قبل از حرکت اتوبوس خودش را به ایستگاه رساند.فردا صبح باید میرفت سازمان مرکزی اداره و نامه انتقالش را تحویل میگرفت.بعد هم باید به بانگ مراجعه میکرد و حقوق و عیدی ماه اخر را برداشت میکرد.اداره برایشان حساب قرضالحسنه باز کرده بود و هر ماه خودشان باید برای دریافت حقوق مراجعه میکردن.بعد باید میرفت و اجاره را به صاحبخانه میپرداخت و مبلغی برای خسارت رنگ در و دیوار که سهیل خط خطی کرده بود.
************
صبح فردا محبوبه اول به اداره مرکزی رفت و نامه اش را تحویل گرفت.بعد ناپرهیزی کرد و برای بانک تاکسی گرفت.خوشبختانه بانک خلوت بود.داشت به سمت گیشه میرفت ک چشمش به اطلاعیه تابلو اعلانات افتاد و اسم خودش را با حروف درشت انجاد دید: محبوبه پور جعفری برنده سکه بهار ازادی.
از خوشحالی دست و پایش شروع به لرزیدن کرد.قیمت سکه چهار هزار و دویست تومان بود.
دوچرخه سبز ابی منتظرش بود.