جزء یا کل

هفته قبل رفته رفته بودم بیمارستان تا یک جراح زایده کنار گردنم را که چند تایی بود تخلیه و نمونه برداری  کند.از دکتر خواهش کردم که کار را یکباره انجام دهد.بعدد از اینکه به خانه مراجعه کردم,متوجه شدم کهکه یکی از انها انهم بظور ناقص تخلیه کرده.

توی راهروی بیمارستان منتظر اسانسور بودم.بعد از حدود نیمساعت نوبتمان شد.ظرفیت اسانسور پر شد و بععد از ان خانمی میخواست بزور جایی باز کند و سوار شود.بطوریکه از بس هل و فشار داد فریادم بلند شد.

رفته بودم بانک.به محض اینکه دستم را از واکر ول کردم که روی ضندلی بنشینم,اقای نسبتن جوانی بایک پسر بچه همراهش تقربا از روی همان صندلی پریدن.یعنی از پشت صندلی  پریدند جلوی صندلیکه در این میان تنه محکمی هم به من زدند و راهشان را کشیدندند و رفتند.

ما در یک مجتمع 8 طبقه زندگی میکنیم که سی و دو واحد دارد.واحد ما طبقه اول است و به حیاط مجتمع از طریق بالکنن راه دارد.همینطور واحد کناری ما که اعلب تمام سال مسافرت خارج از کشور هستند.روی بالکن تعدادی گلدان گذاشتیم و چند درخت هم در حیاط پایین مجتمع هست.چند روز قبل به مدیر ساختمان میگویم اگر نگهبان میتواند باعچه را بیل بزند و کود بدهد و هر ماه یککبار ابیاری کند,هزینه اش و دستمزد نگهبان را پرداخت میکنم.با پرخاش گری میگوید خودتان استفاده میکنید,خودتان هم کارگر پیدا کنید.بماند که از طبقات بالا هر اشعالی میریزند و باز ما باید تمیز کنیم.

از خودم میپرسم ما همیشه حکومت را مقصر همه چیز میدانیم.ایا بخشنامه حکومتی هست که دکتر کارش را انجام دهد,پسر نوجوانی برای یک طبقه اسانسور را اشغال کند و اجازه ندهد چند  نفری که با ویلچیر هستند سوار شوند,یا با این طرز وحشیانه به یک ادم معلول تنه بزنند؟همان روز جلوی سطح شیبداارهای بانک ماشین پارک شده بود که خیلی بسختی و به کمک پسرم توانستم  عبور کنم.

سال هاست ذهنم درگیر این مساله هست که اصلاح یک جامعه از جزء به کل باید باشد یا برعکس.فرزندانم عقیده دارند که ما باید از خودمان کنیم.حتی اگر در بعصی موارد خیلی سخت باشد.مثلا اگر از دکتر خاصی فقط با پارتی بازی میتوانید وقت بگیرید,این کار را انجام ندهید.

من فکر میکنم قانون اگر قوی باشد و خوب هم اجرا شود موثر تر است یا حد اقل هر دو با هم میتوانند کارساز باشند.مثلا اگر کسی کرایه اصافه از مسافر میگیرد اگر بداند مجازات سختی در انتظارش هست,شاید این کار را تکرار نکند.

شما چه فکر میکنید؟؟ 

از زنان که حرف میزنیم

سالهای دور,مثلا دهه هزار و سیصد و بیست,در شهرهای کوچک منطقه ابا و اجدادی من,روال زندگی زن و شوهرها کاملا مشخص بود.مردها معمولا شغل پدرانشان را ادامه میدادند.چند شغل محدود در همان شهر خودشان.زنها هم خانه دار بودند هم با انجام کارهای خانگی,کمک خرج خانواده.اغلب به این وضع راضی بودند.ازدواج ها درون گروهی بود.از طلاق خبری نبود.دغدعه ای برای گرفتن حضانت فرزند نبود.نگهداری از پدر و مادر ناتوان هم بعده پسرها بود.بی هیچ احساس اجحاف یا منتی.مهارت در انجام امور منزل هم جزئی از  افتخارات زنان بود.

فرزند داشتن هم مثل این روزها,کار پر دغدعه ای نبود.بچه ها در کنار مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه و خاله بزرگ میشدند.دغدعه ها شاید برای خوراک و پوشاک بود.یک یا دو مدرسه که فقیر و غنی به همان مدارس میرفتند..

باتغییر جامعه,مهاجرت به کلانشهرها,ورود زنان به بازار کار و دانشگاه,ازدواجهای برون گروهی,تغییر بعصی ارزش ها,زنان بجای بدست اوردن امنیت بیشت,متحمل دردسرهای بیشتر شدند.حالا هم مخارج خانه را باید متحمل میشدند,هم کار خانه داری را داشتند,هم محروم از حمایت های فامیلی و قومی, دعدعه طلاق یکطرفه,از دست دادن حضانت فرزندان,تحمل  ازدواج مجدد مرد,بی ارزش شدن خانه داری و خانه دار بودن در چشم مرد و در چشم جامعه را داشتند.انقدر باید و نباید در تربیت بچه  ها ایجاد شد که حتی تربیت یک فرزند هم کاری تمام وقت را میطلبید.اما مردان اکثرا حتی ایفای نقش سنتی نان اور خانه بودن هم برایشان مشکل شد.بعضی درامد زن برایشان شد محل اسایش و انرا حق خودشان دانستند ,بدون انکه کمتر مشارکتی در امر خانه داری داشته باشند.

شاید اینچنین شد که طیف گسترده ای از عقاید و باورها و عملکردها در خانواده ها بوجود امد.

زنانی که سعی کردند از مهریه اهرم فشار بسازند,زنانی که هیچ کاری را در زندگی خانوادگی وظیفه خودشان نمیدانند,غیر از مانکن وار زندگی کردن.زنانی که هم در بست تمام مخارج خانه را تامین میکنند ,هم بار تربیت فرزند و انجام امور منزل را بعده دارند,هم زیر بار تبعیض کمر خم کرده اند.

زنانی که تجرد را ترجیح داده اند.زنانی که ازدواجشان هم یک معامله تجاری ست.

زندگی شده میدان جنگی که انگار طرفین باید مواظب باشند مورد حمله واقع نشوند.قانون اهرم فشاری به اسم طلاق و حصانت فرزندان و اجازه خروج زن و دختر از کشور و....در اختیار مردان گذاشته,و اهرمی به اسم مهریه و نفقه  را برای زنان.هر کدام چقدر قدرت استفاده از این مزایای قانونی را دارند و از ان میتوانند استفاده کنند.

به نظرم جای یک مکتب فلسفی و باز تعریف همه این روابط بسیار خالی ست.اینکه واقعا هدف از زندگی و ازدواج و فررزند اوری چیست.؟تعالی به چه معنا ست؟میشود هر کس فقط فکر اسایش خودش باشد؟میشود تقسیم وظایف عادلانه ای باشد؟اخلاق در این زندگی امروزه چه معنا و مفهومی دارد.؟معنای ازادی چیست؟ایا فرزند کاملا بینیاز از مادر است و پدر هم دقیقا میتواند همان نقش را بازی کند؟

وقت ان نرسیده که در درجه اول امنیت اقتصادی و اجتماعی هر فرد تامین باشد ,تا حد اقل افراد برای تامین این مسایل نخواهند تن به ازدواج اجباری بدهند؟

تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟

عکس هایی از بچه های فامیل,من را به یاد عنوان انشای سالهای مدرسه انداخت.

پایان سال نود وچهار و اغاز نود و پنج برایم پر از حس های متضاد بود.فکر میکنم بهمن ماه نود و چهار بود که برای تعیین شماره عینک به چشم پزشک مراجعه کردم.چشم پزشک بعد از بررسی عنوان کرد که فکر میکند شبکیه چشمم مشکل دارد و بهتر است از شبکیه عکس بگیرم.یک ماهی طول کشید تا برای عکس گرفتن مراجعه کنم.عکس را تقریبا شروع هفته دوم اسفند به پزشک نشان دادم و ایشان معرفی نوشت برای متخصص شبکیه و او هم با اعلام اینکه در شبکیه هر دو چشم سوراخ ایجاد شده ,برای یک چشمم دستور عمل فوری داد و چند رووز بعد عمل با بیهوشی عمومی انجام شد.شب قبل از عمل بیخواب بودم و به سایت ها سر میزدم که دیدم  دو نفر از دوستان وبلاگی که از طریق تلگرام هم گاهی درتماس هستیم انلاین هستند.سلام و احوالپرسی کردیم و گفتم صبح عمل دارم.

روزهای بعد از عمل عوارض بیهوشی ازارم میداد.مدام سرگیچه,تهوع و بهم ریختن تعادل فشار خون.دکتر برای مراقبت های بعد از عمل حرفی نزده بود.چشمم پانسمان نداشت اما درست باز نمیشد .همان مقدار هم دایره سیاهی جلوی دیدم بود.چشمم را میبستم,باز همه جا سیاه بود..چشم دیگرم هم دید درستی نداشت.چرت میزدم,بیدار میشدم,نمیفهمیدم شب است یا روز.پسرم امپول ضد استفراغ تزریق میکرد,فشارم را کنترل میکرد,دنبال دارو هایم بود.

چنین سیاهی را هیچوقت تجربه نکرده بودم.سخت احساس درماندگی داشتم.بخصوص که خواهر بزرگترم چندین بار در حضور خودم گفت که پسرت اسیر تو شده و از مسافرت عیدش باز میماند.

روز دوم بود که یکی از دوستان وبلاگی تلفن زد.از ان سر دنیا.اصلا باورم نمیشد.گریه ام گرفته بود از ذوق.از اینکه هنوز مهربانی نمرده.همانشب یکی دیگر از همان دوستان که چون پرستار ماهری هم هست تمام مراقبت های بعد از عمل را هم که خیلی هم مهم بود برایم توضیح داد.اینکه ده روز باید به شکم بخوابم و صورتم بطرف پایین باشد و سرفه و عطسه نکنم و غیره.

روزهای بعد هم دو سه نفر دیگر از دوستان وبلاگی تماس گرفتند و یکی از انها که ساکن شیراز است شب عید به دیدنم امد.

تعظیلات را با پسرم تنها در شیراز گذرانیدم.خانه سوت و کور بود.چشمم هنوز درست باز نمیشود.شاید چند ماه طول بکشد تا به وصع عادی برگردد.چشم دیگرم را هم باید در ماهای اینده عمل کنم.

این تماس های تلفنی برایم خیلی ارزش داشت.ادمهایی که در دنیای مجازی شناخته بودم و اینچنین با محبتشان مرا شاد و امیدوار کردند.

این روزها با چشم نیمه بسته ای که هنوز پر از لکه های سیاه است,شکفتن هر گلی را در بالکن خانه و با عینک تیره,با ولع تماشا میکنم و انگار رنگها را میبلعم.

هیچوقت روزها اینقدر برایم کشدار نبوده.نه میتوانم بیش از چند دقیقه تلویزیون نگاه کنم,نه کتاب بخوانم ,نه بیش از چند دقیقه به مانیتور نگاه کنم.

ااین روزها بیشترین ارزویم این است که توان انجام کارهای خودم را بدست بیاورم.

پ.ن.

از عروسم شرمنده ام.با وجود اینکه از دیدن محیط بیمارستان و سرم وصل کردن حالش بد میشود,همراهم شد و برای رفتن به اطاق عمل اماده ام کرد و کمک کرد که لباسهای اطاق عمل را بپوشم و با پسرم ویلچیر را تا اطاق عمل اوردند.بعد از یک هفته به اصرار فرستادمش که برود و خانواده اش را ببیند.